از همان روزهای اول هم باید می دانست که این رابطه جواب نمی دهد. لانگ دیستنس دیگر چه مسخره بازیِ احمقانه ایست؟ مگر می شود تو در یک شهر دور افتاده شمال غربی آمریکا در یک دانشگاه درپیت مشغول دوباره خوانیِ فوق لیسانست باشی در ایالت مونتانا، شهری که نود و پنج درصد خودِ آمریکایی ها هم حداقل یک بار اسمش را نشنیده اند: میسولا! و شریک عاطفی ات هزاران کیلومتر آن طرف تر، یک اقیانوس و ده دریا، پشت کره زمین، در دو قاره آن طرفتر در ایران و در یک شهر پیزوریِ شمالی در خانه نشسته باشد؟ اصلاً می شود؟ ممکن است؟ شدنی ست؟
نه نه نه نه نه نه، نه! نه شدنی نیست، به خدا نیست، ولله نیست، بالله نیست و نمی شود. آدم باید شریک عاطفی اش را حتماً بود کند، باید بغلش کند. باید حداقل هر ده روز یک بار سرِ احمقانه ترین مسائل منزل باهاش دعوا کند و بعد با احتیاط، برود طرفش و دوباره به عشق فرصت دهد. آدم از پشت لپ تاپ چهارده اینچی یا با گوشیِ که نمی تواند عشق بازی کند! نمی تواند صدای نفس یار را بشمرد، آخه چقدر ساعت ها را میزان کند، چقدر هوای آن شهری شمالی را روی گوشی اش چک کند؟
حالا هم که خیال بافی رهایش نمی کند: چرا آخرین بار بیشتر در آغوشش نماند؟ چرا خیلی وقت است که گرمای تنش را به یاد نمی آورد؟ چرا این همه چرا دارد و هیچ چونی ندارد؟ چرا یادش نمی آید آن پیراهن سورمه ای نرمش که گل های زیبایی داشت، گل هایش چه رنگی بوده اند؟ اینهمه از یاد رفتن ها آیا نشان از بی عشقی ست؟ آیا عشقش به آن دخترک تمام شده است؟ اصلاً مگر عشق تمام می شود!؟ پس این مرتیکه چه هاه هاه هاها می کرد و می گفت: "عشق همیشه در مراجعه است" شاید می خواست بگوید: "خاطره خود کلانتر جان است، بر سرت بشکند هوار شود...".
این آمریکا آمدن اصلاً از روز اول اشتباه بود، عشق یک عمر "برویم جایی که هیچ ایرانی ای نباشد آنجا" بالآخره کار دستش داد. آخر میسولا هم جا بود آمدی مرد؟ هِی گفتی دیوید لینچ آنجایی ست، میروم با هم فیلم های مسخره اش را میبینیم. گفتی آب و هوایش مثل شمال است، کوه و جنگل و رودخانه دارد و من اینها را دوست دارم. گفتی آفتابش آمریکایی ست، عکس خوب می شود گرفت آنجا (این یکی را درست گفتی) اما نگفتی بی یار چه باید کرد؟ حالا آمدی شدی شاگرد آخر دانشکده، زبان الکنت همش در حال تته پته کردن است و دلت همچنان به آبجوهای ارزان اینجا خوش است که همش راهت را به دستشویی می کشاند. خوبت شد؟ همین را میخواستی؟ غصه ات که می گیرد عصرها از دانشکده به خانه بیایی، ورزشکار شده ای و اینهمه راه را از دانشگاه تا خانه پیاده میایی به امید اینکه خسته و خراب در گورت فقط بخوابی! این بود رویای آمریکایی ات پهلوان؟ تو که همان ماه اول که رسیدی فهمیدی آدم تنهایی نیستی، فهمیدی دلت برایش تنگ نشده بلکه تنگ می شود. چرا برنگشتی؟ خب عزیز دلم آمدی آمریکا را دیدی، یک دوری هم زدی و حالا سربلندانه، قهرمانانه و پیروزمندانه برمیگشتی به همان شهر شمالی و بعد از اینکه سر و صداها خوابید، آرام زیر گوشش میگفتی:
آمدم... فقط برای تو!
آمدم... فقط برای تو!
نه، اصلاً تو آدم لانگ دیستنس نیستی، او شاید باشد. شاید که نه، معلومه که هست اما تو نه. توی بدبخت حتی عرضه خیانت را نداری، این همه این دخترهای خوشگل دانشکده را دید میزنی اما با آن استعداد فوق العاده ات در نقش بازی کردن جوری رویت را آن طرف می کنی که انگار مادرزادی با انحراف چهل و پنج درجه گردن به سمت چپ به دنیا آمدی. پس برای چی در این دنیا زنده ای؟ اصلاً خاک عالم بر سرت، تک و تنها، غریب و بی کس در آمریکا، در مونتانا چه کار می کنی!؟ حالا چرا میسولا!؟
کاش حداقل ویزای آن دخترک درست میشد و همان چهار سال پیش با هم می آمدید، یعنی اگر این طور میشد که الآن وضعیتت این نبود، دکتری میخواندی. او دکتری میخواند، کاری جور می کردید، شهر درست و حسابی تری می رفتید، مثلاً همین بغل گوشت سیاتل یا پورتلند و با چهار نفر دیگر آشنا میشدید. زندگی می کردید، می دانی چه می گویم؟ مطمئنا نمی دانی، چون تو اصلاٌ نمی دانی زندگی چیست! تو تمام این سی سال عمرت را داشتی ادا در میاوردی، قمپز در می کردی و همش خواستی آدم مقبولی برای دیگران باشی. حالا مشکل اینجاست که حتی خودت هم نمی دانی آن دیگران که هستند! چه میخواهند و آدم مقبولشان چه شکلی است. پس همواره در سردرگمیِ افسرده ای دور خودت میپیچی و نگاهت به آینده نهایتاً تا شب و خواب امشب را می تواند رصد کند، نه بیشتر. هیچ درکی از آینده نداری که بخواهی برنامه ریزی کنی و برای همین است که در یک رابطه لانگ دیستنس لعنتی، نمی توانی آینده دو نفره ای را مجسم کنی. نه که از طرف خوشت نیاید یا نخواهی که با او باشی، نه. تو ذهنی باز برای در آغوش گرفتنِ آینده را نداری و از طرفی مثل کسی که از بالای ساختمانی در حال سقوط است، همواره از پذیرش آینده ات اجتناب می کنی. در عین سقوط به آغوش جاذبه، خواهان برگشتی ناممکن یا حداقل ماندنی بی انتها در حال حاضری. حالا که دارم راحت از تو می گویم بگذار این را هم بگویم که از آن دست "آدم اهل حال ها هم نیستی که بگی: اوکی، فردا رو بیخیال، الآن رو در یاب یا آدمِ زندگی در لحظه باشی" نه، تو زمان برایت وسیله ایست برای ساخت گذشته. هر چه زمان جلو می رود برای تو گذشته ای را خلق می کند که ازش حسرتی برایت به جا می ماند. تو حتی به سفر، میهمانی، موفقیت یا خوشگذرانی های بی فایده میروی و به آن ها دست پیدا میکنی تا در زمان ثبتشان کنی و "بعداً" حسرت گذشتنشان را بخوری.
اینها را همه را خودت می دانستی، شاید آن لحظه تصمیمات بزرگ بهشان فکر نکرده باشی که صد در صد نکرده ای اما در پس ذهنت همه اینها جا خوش کرده بود. خوب هم می شناسمت، میفهمی که دستت رو شده، نقصان های روانی ات تابلو شده اند، بالش را برعکس می کنی. رویت را آن طرف می کنی و با چشم های بسته خودت را به خواب می زنی. بعد رویابافی های "زمان-برعکست" را شروع می کنی. با خودت می گویی: چه میشد که منم در یک روستای دورافتاده ای در فنلاند به دنیا می آمدم، دیپلمم را می گرفتم و با دختر میز بغلی ام ازدواج می کردم و سه تا بچه می آوردیم. گاو و گوسفند آبا و اجدادیمان را داشتیم و حتی اسم دهات نیم ساعت آن طرفتر را هم بلد نبودم. یک زندگی سوپر معمولی داشتم. اما از آنجایی که خیلی خیلی خوب می شناسمت می دانم که این رویابافی های عقب عقبکی ات زیاد عمری ندارند و سریع به خودت خواهی گفت: نه که الآن خیلی آدم معروف و خاصی هستی! نه که کون دنیا را پاره کردی و پاپاراتزی ها همه جا دارند ازت عکاسی می کنند. مثلاً چه خاصیتی داشتی که حالا زندگی معمولی آرزو میکنی؟ خب البته یک آمریکا آمدی، دمت گرم واقعاً!
ولی چه سود؟ آمریکا آمدن هم حال و هوایش، پز دادنش، تجربه ها و همه داستان هایش نهایتا تا شش ماه اول می پرد. بعدش دیگر تو میمانی و عشقی که کنارت نیست، رنگ گل های پیراهن سورمه ای که دیگر یادت نیست، بویی که به مشامت نمی خورد و دعوایی که یاری نیست که سرش را باز کنی. لانگ دیستنس دیگر چه مزخرفی ست...؟
No comments:
Post a Comment