Wednesday, July 23, 2025

خستگی

 این متن دلایل زیادی برای نوشتن دارد: از سر استیصال، بخاطر اینکه خسته ‏ام، بخاطر اینکه نمی ‏توانم در اینستاگرامم منتشرش کنم. بخاطر اینکه از بی‏ برقی خسته‏ ام. از بازار خراب خسته‏ ام. از گرمای کلافه‏ کننده خسته‏ ام و حالا که آب هم آرام آرام قطع خواهد شد دیگر بی ‏رمق‏ تر از آن هستم که برای آن هم گلایه‏ ای اضافه کنم.

میدانی... از این همه جنس بنجل چینی خیلی خسته‏ ام، از اینترنتی که این همه پولش را می ‏دهم و سرعتش لاک‏پشتی ‏ست خیلی خسته ‏ام. از اینکه باید به فیلترشکن ‏های حکومتیِ با سرعت بالا پول بدهم ذهنم هم خسته است. از اینکه از این همه بی ‏عدالتی هیچ شکایتی نمی ‏توانم بکنم هم خسته‏ ام. از اینکه آینده ‏ای بسیار تاریک اطرافم را گرفته و در رودخانه ‏ای شناوریم که می ‏دانیم در آخرش آبشارِ بلندی با سقوط مرگبار انتظارمان را می ‏کشد اما باید با شوخی‏ های مسخره و تاریخ انقضا گذشته این روند را تا به انتها طی کنیم هم خسته‏ ام. من به شکل عجیبی از بعضی آدم‏ ها هم خسته‏ ام. آدم‏ هایی که بی‏ فکر دروغ می‏ گویند، با دروغ زندگی می‏ کنند و در درهم ‏آمیختگی ‏ای غریب با دروغ می ‏خوابند و بیدار می ‏شوند و زندگی می ‏کنند هم خسته‏ ام. از مردمی که از مشکلات لبریزند اما فریاد را فراموش کرده اند خسته‏ ام. از گذر روتین هرروزه زندگی به این شکل سگی خیلی خسته ‏ام. این حق من نیست، این تحمل هم که اصلاً در توان من نیست!
من از این حکومت دروغگوی قبیحِ آدمکشِ ناعادلِ دزدِ پست ‏فطرت خسته‏ ام. از جوانی ‏ای که در پیِ بحث‏ های پوچ سیاسی-اجتماعی-فرهنگی گذشت و من هیچ زندگیِ سطحی جوانانه را درک نکردم پشیمان و خسته ‏ام. من از این همه خسته شدنم واقعاً خیلی خسته‏ ام. از توهم هم خسته ‏ام، از توهم بهتر شدن و بهتر نشدن آینده خسته‏ ام، من در آستانه چهل سالگی از آینده‏ ای که دارم در آن زندگی می ‏کنم خیلی خسته ‏ام. من از نقش بازی کردن‏ هایم در جوامع مختلف روزمره‏ ام خسته‏ ام، از اینکه هرجا یک نقشی را ایفا می ‏کنم و این "قابلیت هم‏رنگ جماعت شدنم" را برای خودم پوئن مثبتی می‏ پندارم درحالیکه انرژی ‏برتر از آنچه هست که فکرش را هم بکنی، خیلی خسته ‏ام. در صراحت بی ‏لهجه انتقاد از خودم که اینطور بی ‏رحمانه تیغ می ‏کشم بسیار خسته‏ ام. از این عدم اعتماد به نفس سی ساله و عزت نفس نداشته ‏ای که تازه چند سالی
ست فهمیدم ندارمش با تمام غم و اندوه فراوانش، خسته‏ ام.
در این یک هفته ‏ای که برگشتم دلایل خستگی زیادی ردیف کردم، از این دوست‏ های چپ‏ نمای احمقم هم خیلی خسته‏ ام. کثافتِ آشغال، تو که در پُزِ روشنفکرمآبانه ‏ات برای گرسنگی بچه ‏های غزه هر روز استوری می ‏گذاری، همین هفته پیش که یک خانواده در خمین به همراه کودک چندساله‏ شان در ایست بازرسی به رگبار بسته شدند چرا لال‏مونی گرفتی!؟ یا برای سیستان و بلوچستانی ‏های بدبخت که از تهِ چاهِ گِل‏آلود آب مصرفی‏ شان را بالا می ‏کشند چرا استوری نمی‏ گذاری!؟ این روشنفکربازی های قرِتی‏گرایانه را از کجا یاد گرفتید؟ چرا در همسویی با این حکومت فاسد یک طرفه نگرانی دارید؟ پس مردم خودتان چی؟ واقعاً از شماها خسته ‏ام، از این لال بودنم، از این ناتوانی ‏ام در بیان خشمم بیشتر خسته‏ ام.