این متن دلایل زیادی برای نوشتن دارد: از سر استیصال، بخاطر اینکه خسته ام، بخاطر اینکه نمی توانم در اینستاگرامم منتشرش کنم. بخاطر اینکه از بی برقی خسته ام. از بازار خراب خسته ام. از گرمای کلافه کننده خسته ام و حالا که آب هم آرام آرام قطع خواهد شد دیگر بی رمق تر از آن هستم که برای آن هم گلایه ای اضافه کنم.
میدانی... از این همه جنس بنجل چینی خیلی خسته ام، از اینترنتی که این همه پولش را
می دهم و سرعتش لاکپشتی ست خیلی خسته ام. از اینکه باید به فیلترشکن های حکومتیِ
با سرعت بالا پول بدهم ذهنم هم خسته است. از اینکه از این همه بی عدالتی هیچ
شکایتی نمی توانم بکنم هم خسته ام. از اینکه آینده ای بسیار تاریک اطرافم را گرفته
و در رودخانه ای شناوریم که می دانیم در آخرش آبشارِ بلندی با سقوط مرگبار
انتظارمان را می کشد اما باید با شوخی های مسخره و تاریخ انقضا گذشته این روند را
تا به انتها طی کنیم هم خسته ام. من به شکل عجیبی از بعضی آدم ها هم خسته ام. آدم هایی
که بی فکر دروغ می گویند، با دروغ زندگی می کنند و در درهم آمیختگی ای غریب با
دروغ می خوابند و بیدار می شوند و زندگی می کنند هم خسته ام. از مردمی که از مشکلات
لبریزند اما فریاد را فراموش کرده اند خسته ام. از گذر روتین هرروزه زندگی به این شکل
سگی خیلی خسته ام. این حق من نیست، این تحمل هم که اصلاً در توان من نیست!
من از این حکومت دروغگوی قبیحِ آدمکشِ ناعادلِ دزدِ پست فطرت خسته ام. از جوانی ای
که در پیِ بحث های پوچ سیاسی-اجتماعی-فرهنگی گذشت و من هیچ زندگیِ سطحی جوانانه را
درک نکردم پشیمان و خسته ام. من از این همه خسته شدنم واقعاً خیلی خسته ام. از
توهم هم خسته ام، از توهم بهتر شدن و بهتر نشدن آینده خسته ام، من در آستانه چهل
سالگی از آینده ای که دارم در آن زندگی می کنم خیلی خسته ام. من از نقش بازی
کردن هایم در جوامع مختلف روزمره ام خسته ام، از اینکه هرجا یک نقشی را ایفا می کنم
و این "قابلیت همرنگ جماعت شدنم" را برای خودم پوئن مثبتی می پندارم
درحالیکه انرژی برتر از آنچه هست که فکرش را هم بکنی، خیلی خسته ام. در صراحت
بی لهجه انتقاد از خودم که اینطور بی رحمانه تیغ می کشم بسیار خسته ام. از این عدم
اعتماد به نفس سی ساله و عزت نفس نداشته ای که تازه چند سالیست
فهمیدم ندارمش با تمام غم و اندوه فراوانش، خسته ام.
در این یک هفته ای که برگشتم دلایل خستگی زیادی ردیف کردم، از این دوست های
چپ نمای احمقم هم خیلی خسته ام. کثافتِ آشغال، تو که در پُزِ روشنفکرمآبانه ات
برای گرسنگی بچه های غزه هر روز استوری می گذاری، همین هفته پیش که یک خانواده در
خمین به همراه کودک چندساله شان در ایست بازرسی به رگبار بسته شدند چرا لالمونی
گرفتی!؟ یا برای سیستان و بلوچستانی های بدبخت که از تهِ چاهِ گِلآلود آب
مصرفی شان را بالا می کشند چرا استوری نمی گذاری!؟ این روشنفکربازی های قرِتیگرایانه
را از کجا یاد گرفتید؟ چرا در همسویی با این حکومت فاسد یک طرفه نگرانی دارید؟ پس
مردم خودتان چی؟ واقعاً از شماها خسته ام، از این لال بودنم، از این ناتوانی ام در
بیان خشمم بیشتر خسته ام.