Tuesday, February 17, 2026

بیمارستان الغدیر

 







به نظرت اون کارتن ها که روی هم چیده شدند چی هستند؟ عکس از بیمارستان الغدیر گرفته شده است، احتمالاً حیاط پشتی یا یک همچین جایی باشد. با توجه به دور افتاده بودن و "حیاط خلوت" بودنش باید درونشان چیزهای بی اهمیتی باشد. مثلا شاید لباس بیمار درونشان باشد، شاید ملحفه باشد، شاید اصلاً چیپس و پفک بوفه بیمارستان است. هرچیزی ست حتماً بی اهمیت است، می بینی که، انداخته اندشان یک گوشه. روی هم چیدنشان تا موقعی که خریدار داشت بیایند سراغشان. حتی انگار در سمت راست تصویر کسی کاپشن سیاهش را هم انداخته رویشان. و آن نایلون های زرد که انگار با ملحفه هایی خونی و کثیف و چرک پر شده اند را چسبیده بهشان گذاشتند. پس حتما چیپس و پفک نیستند، خوردنی نیستند، بی ارزش تر هستند. به نظرم فقط شکل کارتنیِ خوبی دارند وگرنه چیز مهمی داخلشان نیست. حتی کاعذ فاکتورشان که چندتا هستند، تولیده کننده اش کی هست و قیمتشان چند هست را هم همانجا ول کرده اند و رفته اند. خوب به عکس نگاه کن، دقت کن. با توجه به نوری که از سمت چپ به داخل کریدور تابیده می شود و تهِ آن تاریک است انگاری بین این دو ساختمان سقفی هست، پس با خیال راحت کارتن ها را گذاشته اند که از باران و برف در امان باشد، چون اگر خوب باز هم دقت کنی زیر عکس کاملا مشخص نوشته شده نُهِ یکِ دو هزار و بیست و شش که به تاریخ شمسی می شود جمعه نوزده دی هزار و چهارصد و چهار، ساعت هشت صبح... زمستان است، مطمئنا هوا در بیمارستان الغدیر سرد بوده و کارکنان خدوم از ترس سرمای دی ماهی خوب حواسشان بوده که کارتن ها خیس نشوند و جای مناسبی برایشان در نظر گرفته اند. کما اینکه گفتم، شاید چیز مهمی درشان هم نباشد. چه اهمیتی دارد که داخلشان چیست، آنجا افتاده اند دیگر، بی اهمیت، بی سرپرست و بی شمارش حتی!
باز به تصویر بیشتر دقت کن، چه میبینی؟ آن درِ دستشویی ست در سمت چپ؟ نه، برای در دستشویی زیادی بزرگ است و دیوار بالایش هم تمام می شود، دستشویی که نمی شود بی سقف باشد، همینجوری رو به آسمان خدا باشد، نه احتمالاً دری ست به سمت مقصد کارتن ها، جایی که کارتن ها را خواهند برد و عمدا وانت نیسان سفید که معلوم نیست وانت است یا آمبولانس یا که چه را جلویش گذاشته اند تا از همینجا بارشان کنند و ببرندشان. واقعا جای کارتن که سرِ راه نیست، اینجا بیمارستان الغدیر است. نمی شود همینطوری به امان خدا ولشان کرد که... در تصویر و قسمت بالایی پنجره های بلوک روبرویی را میبینی. از این نمای آجریِ ساختمان روبرویی می شود فهمید که در در اواخر دهه هفتاد یا به احتمال زیاد اوایل دهه هشتاد ساخته شده، جوان است. سنی ندارد، واقعا اواخر دهه هفتاد یا اوایل دهه هشتاد برای آدمیزاد هم هنوز خیلی جوان است چه برسد به یک ساختمان، چه برسد برای بیمارستان الغدیر با این کریدورهای بی صاحابش که کارتن ها و نایلون های خونی را همینجوری درش رها کردند.
در عکس، در قسمت های بالایی و پایینی نرده های پنجره ها را هم میبینی، حتی گوشه مثلثی پایین سمت چپ هم که جلوی لنز دوربین گوشی رِدمی نوت هشتِ پرو را گرفته هم می تواند نرده پنجره عکاس باشد. مگر در بیمارستان هم ترس از غارت و دزدی دارند!؟ چرا باید به پنجره های ساختمان های قدیمی بیمارستان الغدیر نرده فلزی بزنند!؟ مگر کسی می خواهد به زور وارد بیمارستان شود؟ مگر در بیمارستان چیزی برای دزدیدن هست؟ مگر در بیمارستان را شب ها قفل می کنند و می روند؟ پس مریض ها چه، حال خراب ها، خانواده هایشان، اگر صاحب بیمارستان شب ها می رود، با این مردم چه خواهند کرد؟ اصلا عکس را صبح جمعه نوزده دی گرفته اند، اگر رفتنی بودند که حتما جمعه ها هم نمی آمدند... نه، نرده پنجره برای دزدی نکردن نیست. بیمارستان الغدیر است، تیمارستان نیست!؟ نمی ترسند کسی خودش را از پنجره به بیرون پرت کند؟ یا یواشکی کارتن چپس و پفک را بالا بکشند مریض ها؟ فکر نمی کنم. پس نرده برای پنجره بیمارستان برای چیست؟ دوست سیگاریمان که اتفاقا روحیه شاعر مسلک ادبی لطیفی هم داشت می گفت: بهترین جا برای سیگار کشیدن لب پنجره است، همینطور با زیر شلوار و زیرپوش پرده را کنار میزنی و سیگار و فندکت را که روی نرده فلزیِ بی ریخت بیرون پنجره گذاشتی بر میداری و مشغول دود کردنت میشوی. گاهی هم که انگار دست به ضریح فلزی انداختی، دست به گردنِ نرده فلزی پنجره میندازی و محکم نگهش میداری، انگار تو نگهش داشتنی ...
اما نه، به نظرم نرده فلزی این دلیل را هم بر نمی تابد، بگذار دوباره در عکس خیره شوم. چه میبینم؟ داکت کشی های سیم برق کج و کوله، نمای کامپوزیت بد رنگ ساختمان روبرویی یا خاک فراوان نشسته در نما و کوچه. چیز خاصی نیست، من هیچ چیز نمیبینم. من فقط این شلوغی را میبینم، این هرج و مرج را، کارتن های روی هم تلنبار شده را، لیست اقلام فراموش شده را، نایلون زرد پر از ملحفه خونی را و وانت را. من هیچ چیزی نمیبینم. من فقط بیمارستان الغدیر را میبینم. چرا در این عکس کسی رفت و آمد نمی کند، آدمیزادی نمی رود، نمی آید. چرا کسی مشغول جابجا کردن کارتن ها نیست، اگر باید به انبار بیمارستان بروند، خب ببرندشان، اگر باید به بوفه بروند، خب پس مسئول بوفه کجاست؟ چرا این یک عکس است؟ چرا ساکن است؟ چرا فیلم نشد تا ببینیم در نهایت چه می شود؟ کاش میشد جلویش بزنیم، ببینیم آخرش چه می شود. سرنوشت کارتن ها چیست. وگرنه کسی که کاری به کار نایلون آشغالها ندارد، همه می دانیم، آشغال جایش سطل آشغال است. و وانت هم ذهن مرا مشغول کرده، آخر چه راننده نالایقی ماشین به آن بزرگی را جلوی کوچه ای به این تنگی پارک می کند؟ پس عبور و مرور چه؟ مردم چگونه بروند و بیایند، این سد راهِ مردم است. مردمی که در بیمارستان الغدیر بیکار که نیستند، حتما مریض دارند، کار دارند، اعصابشان خرد است. دیگر کسی که صبح جمعه دی ماه ساعت هشت و یک دقیقه مسیرش بیوفتد به کوچه پشتی آن بلوکِ بیمارستان الغدیر حتما کار دارد که آمده وگرنه آدمیزاد دیوانه نیست که صبح جمعه خواب ناز میان پتوی گرم گل دار را ول کند، یک کاره بیاد به کوچه پشتی بیمارستان الغدیر لابلای کارتن ها و کنار وانت عظیم الجثه گیر گند که!
باز به عکس بیشتر دقت می کنم. دقیق تر به اجزای آن توجه می کنم، نمی دانم این عکس را از کجا دیده ام، چطور به جلوی چشمم آمده و اصلا چرا من اینقدر دارم بهش توجه می کنم! من اصلا راز این عکس را نمی فهمم، این پرسپکتیو هدایت کننده را درک نمی کنم، من به سرنوشت کارتن ها و نایلون ملحفه های خونی آشنا هستم اما فهمی از تنگیِ این کریدور سرد و خفه تهِ بیمارستان الغدیر ندارم. اصلا عکاس کیست؟ هدفش از این عکس چیست؟ چرا جزئیات این عکس اینقدر درگیرت کرده، تو همی میبنی؟ میبینی چطور ریخت و پاش کرده اند؟ وانت سفید که راه ورودی کوچه را سد کرده را میبینی؟ فضای  خفه و خاک آلود کوچه را حس میکنی؟
به عکس بیشتر دقت می کنم، پیکسل به پیکسلش را برانداز میکنم، بو می کشمش. انگار من لابلای آن کارتن های روی هم انباشه دنبال نام و نشانی می گردم، دنبال آدرسی، اسمی از کسی، صاحبی، گیرنده ای...
به راستی مفهوم آمدن و رفتنمان به این بیمارستان و از این بیمارستان چیست؟ چطور وقتمان را می گذارنیم؟ همینطور مثل کارتن ها بدون ذره ای دانش نسبت به آینده مان هستیم یا که نه، حاوی مقادیر بسیار مهمی از تجهیزات حیاتی بیمارستانی هستیم که باید سریعا به دست بیماران پشت نرده ها برسد؟ ما چه هستیم؟ ما کجاییم؟ این عکس لعنتی کجاست...

https://x.com/jacob15759299/status/2023749946332377304?s=20

*. موسیقی متن نوشته: نی لبک تنها از فریدون پوررضا

No comments:

Post a Comment