Showing posts with label قطعه ای از کتابی، شعری، مقاله ای چیزی. Show all posts
Showing posts with label قطعه ای از کتابی، شعری، مقاله ای چیزی. Show all posts

Friday, January 25, 2013

اشتیاق


 بگذار سر به سينۀ من تا که بشنوي
     آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق
     آزار اين رميده ي سر در کمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
     اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
     عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بينمت به کام
     خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار من
     اي نازنين که هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
     من چون کبوتري که پرم در هواي تو
يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم
     با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
     بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام، بيشتر بخند
     خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب

فریدون مشیری
آهنگ پس زمینه: سایه



Monday, December 3, 2012

شمس الضحی

اين کيست اين اين کيست اين، اين يوسف ثانيست اين
خضر است و الياس اين مگر، يا آب حيوانيست اين
اين باغ روحانيست اين، يا بزم يزدانيست اين
سرمه سپاهانيست اين، يا نور سبحانيست اين
اين جان جان افزاست اين، يا جنت الماواست اين
ساقي خوب ماست اين، يا باده جانيست اين
تنگ شکر را ماند اين، سوداي سر را ماند اين
اين سيم و زر را ماند اين، شادي و آسانيست اين
رَستم من از خوف و رجاء، عشق از کجا خوف از کجا
اي خاک بر شرم و حيا، هنگام پيشانيست اين
اي مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زير و بم، هنگام سرخوانيست اين
مست و پريشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق و قربان توام، کين عيد قربانيست اين
گل هاي سرخ و زرد بين، آشوب بردابرد بين
در قعر دريا گرد بين، موسي عمرانيست اين
هر جسم را جان مي کند، جان را خدادان مي کند
داد سليمان مي کند يا حکم ديوانيست اين
گويي شوي بي دست و پا، چوگان او پايت شود
در پيش سلطان مي دوي، کين سير ربانيست اين
در پيش سلطان مي دوي، کاين سر ربانيست اين
هر جا يکي گويي بود بر ضرب چوگان مي دود
چون گويي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين
خورشيد رخشان مي رسد مست و خرامان مي رسد
با گو و چوگان مي رسد سلطان ميدانيست اين
آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو، کاين بزم سلطانيست اين
بسم الله اي روح البقا، بسم الله اي شيرين لقا
بسم الله اي شمس الضحي، بسم الله اي عين اليقين

مولانا جلال الدین محمد بلخی

Sunday, November 11, 2012

آرش کمانگیر



برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ ...

بر نمي شد گر ز بام خانه ها دودي،
يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي کرديم در کولاک دل آشفته ي دم سرد؟
آنک، آنک کلبه اي روشن،
روي تپه، رو به روي من ...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:

«... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و نا گفته، اي بس نکته ها کاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛
دشت هاي بي در و پيکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي کوبيدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشک و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاک نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن؛
نيم روزخستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تکان گهواره ي رنگين کمان را
در کنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيش آتش ها نشستن،
دل به روياهاي دامن گير و گرم شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر کران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
کنده اي در کوره ي افسرده جان افکند.
چشم هايش در سياهي هاي کومه جست و جو مي کرد؛
زير لب آهسته با خود گفت و گو مي کرد:

«زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.

جنگل هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده ي آزاد،
بي دريغ افکنده روي کوه ها دامان،
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، اي جنگل انسان!

«زندگاني شعله مي خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روز بد نامي،
روزگار ننگ.

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بيجان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
کس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهاي ملک،
همچو سر حدات دامن گستر انديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو بارو هاي دل، بشکسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...

هيچ سينه کينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ کس دستي به سوي کس نمي آورد.
هيچ کس در روي ديگر کس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نا مردمان در کار...

انجمن ها کرد دشمن،
رايزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر انديشند.
نازک انديشانشان، بي شرم، -
که مباداشان دگر روز بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را که مي جستند...

چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست و جو مي کرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي کرد.

آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!
گر به نزديکي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوي پولادين و کو سر پنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي کرد؛
چشم ها، بي گفت و گويي، هرطرف را جستجو مي کرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد.

«صبح مي آمد – پيرمرد آرام کرد آغاز، -
پيش روي لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست.
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشکر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

«منم آرش، -
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را
اينک آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!

دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از کين پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ ...

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در اين پيکار،
در اين کار،
دل خلقي ست در مشتم؛
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست،
کمانداري کمانگيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند کوه مآوايم؛

به چشم آفتاب تاره رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليکن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بر کرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر کرد:

“درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
که با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند!
که آرش جان خود در تير خواهد کرد،
پس آن گه بي درنگي خواهدش افکند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
که تن بي عيب و جان پاک است.
نه نيرنگي به کار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

«ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افکن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به کوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم که زاندوهان روان زندگي تار است؛
ولي، آن دم که نيکي و بدي را گاه پيکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي که دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم کند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، اي آفتاب، اي توشه ي اميد!
بر آ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سر ريز کن، تا جان شود سيراب.

چو پا در کام مرگي تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جودارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سرکش خاموش،
که پيشاني به تندهاي سهم انگيز مي ساييد،
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي،
که سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي کوبيد،
که ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني که در کوه و کمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد.

نظر افکند آرش سوي شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين کنار در؛
مردها در راه.
سرود بي کلامي، با غمي جان کاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
کدامين نغمه مي ريزد،
کدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را که سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را که آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سکوتي ريش خند آميز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشک پي درپي فرود آمد.»

بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
کودکان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي کوره در پرواز،
باد در غوغا.

“شام گاهان،
راه جوياني که مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
باز گرديدند،
بي نشان از پيکر آرش،
با کمان و ترکشي بي تير.

آري، آري، جان خود در تير کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير کرد آرش.

تير آرش را سواراني که مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا کشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر کوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي که مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي که مي دانيد،
رهگذر هايي که شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل کهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي کوه آرش مي دهد پاسخ.
مي کندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

 در برون کلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ ...

کودکان ديري ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم کنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا مي رود پر سوز ...


سیاوش کسرایی

Friday, September 14, 2012

با کشورم چه رفته است


 
با کشورم چه رفته است؟
با کشورم چه رفته است
که زندان‌ها از شبنم و شقایق سرشاراند
و بازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان و سوگوار
درسوگ لاله‌های سوخته می‌بارند،
با کشورم چه رفته است
که گل‌ها هنوز سوگوارند،
با شور گردباد آنک منم،
که تفته ‌تر از گردبادها
در خارزار بادیه می‌ چرخم،
تا آتش نهفته به خاکستر
آشفته ‌تر ز نعره‌ ی خورشید‌های تیر
از قلب خاک‌ های فراموش سرکشد،
تا از قنات حنجره‌ ها موج خشم و خون
روی غروب سوخته‌ ی مرگ پرکشد،
این نعره ‌ی من است
این نعره ‌ی من است
که روی فلات می ‌پیچد،
وخاک‌ های سکوت زمانه ‌ی تاریک را می ‌آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‌ های عمان می ‌کوبد،
این نعره ‌ی من است
که می‌ روبد خاکستر زمان را از خشم روزگار،
بعد از تو ای ای گلشن ستاره دنباله داراعدام،
ای خسرو بزرگ
که برق و لرزه در ارکان خسروان بودی،
ای آخرین ستاره
خونین ترین سرور
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دور دست و نزدیک،
من هیچ نیستم جز آن مسلسلی که در
زمینه‌ی یک انقلاب می‌ گذرد
و خالی و برهنه و خون آلود
سهم و سترگ و سنگین
در خون توده‌ های جوان می‌ غلتد
تا مثل خار سهمناک و درشتی
روییده بر گریوهای گل سرخ
آینده را بماند در چشم روزگار
یاد آور شهادت شوریدگان خلق
در ارتش مهاجم این نازی، این تزار
ای خشم ماندگار
ای خشم
خورشید انفجار
ای خشم
تا جوخه ‌های مخفی اعدام
در جامه‌ های رسمی
آنک
آنک هزار لاش خوار ای خشم
مثل هزار توسن  یال افشان
خون شهید بسته است
بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم
چون گدازی آتشفشان ببار
روی شب شکسته استعمار
اما دریغ و درد که جبریل ‌های اوت
با شهپر سپید
از هر طرف فرود می ‌آیند
و قلب عاشقان زمان را
با چشم و چنگ و دندان می ‌خایند،
و پنجه ‌های وحشت پنهان را
با خون این قبیله می ‌آلایند،
با این همه شجاع
با این همه شهید
با کشورم چه رفته است
که از خاک میهن گلگون
از کوچه ‌های دهکده
از کوچه‌ های شهر
از کوچه‌ های آتش
از کوچه ‌های خون
با قلب سربداران
با قامت سیام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام نمی ‌آیند،
چشم صبور مردان دیری‌ ست
در پرده های اشک نشسته است
دیری ‌ست قلب عشق در گوشه‌ های بند
شکسته است
چندان ز تنگنای قفس خواندیم
که از پاره‌ های زخم
گلو بسته است
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گل مشت آفتاب
با کشورم چه رفته است...؟


«سعید سلطانپور»



Sunday, August 26, 2012

چرند و پرند

ای انسان چقدر تو در خواب غفلتی، ای انسان چقدر کند و بلیدی، چقدرظلوم و جهولی، از هیچ لفظ پی به معنی نمی بری، از هیچ منطوق درک مفهوم نمی کنی، هیچ وقت از گفته های پیشینیان عبرت نمی گیری، هیچ وقت در حکم و معارف گذشتگان دقت نمی کنی، با این همه خودت را اشرف مخلوقات حساب می کنی، با این همه سر تا پا از کبر و نخوت، غرور و خودپسندی پُری. باری از مطلب دور افتادیم.
در نه هزار و نهصد و نود و نه سال پیش یک روز یک نفر از عرفای دوره ی کیان خرقه ی ارشاد را به سر کشیده و با زور و قوت مراقبه یک ساعت بعد از آن به عالم مکاشفه داخل شد. وقتی که در آن عالم مجرد شفاف پرده های ضخیم زمان و مکان از جلو چشمش مرتفع شد، در آخرین نقطه های خط استقبال یعنی در نه هزارو نهصد و نود و نه سال بعد چشمش افتاد به یک غول بیابانی که درست قدش به اندازه ی عوج بن عنق بود، در حالتی که یک گلیم قشقایی را به وزن دویست و نود و هشت من سنگ شاه به جای ریش به خود آویخته و گنبد دواری هم مرکب از هشتصد و نود و دو پارچه عبا و قبا و ارخالق از البسه شعار خلفای عباسی (یعنی سیاه) شل و شلاته ژولیده و گوریده به سر گذاشته و یک جفت پوست خربزه های چهار جو  را که به تصدیق اهل خبره هر دو تا دانه اش بار یک شتر است، به پا کشیده بود، با قدم های بلند از عالم غیب رو به عالم شهود می آمد.
مرشد مزبور که به محض دیدن این هیئت هولناک چشمش را از ترس روی هم گذاشته بود محض اینکه برای دفعه ی آخر این غول صحرای مکاشفه را درست ورانداز کند چشمش را باز کرد، این دفعه دید یک نفر از ملائکه های غلاظ و شداد قدری از دوده های تنوره های جهنم در یک کاسه ی تنباکو خمیر کرده و بایک قلم کتیبه نویسی از آن خمیر برداشته در پیشانی همین غول بیابانی چیزی می نویسد. مرشد صبر کرد تا ملائکه کارش را به انجام رسانید. آن وقت مرشد در پیشانی همان غول با خط جلی این دو کلمه را خواند:
«سید علی را بپا».
از دیدن این منظره ی هولناک و عوالم مرموز و مجهول ترس بر شیخ مزبور مستولی شده و تکانی به خود داده خرقه را یکسو انداخته و به عبارت اخری از قوس صعود به قوس نزول و از عالم ملکوت به عالم ناسوت و از جهان حال به به دنیای قال مراجعت کرد، در حالتی که از کثرت غلبه ی حال عرق از سر و ریشش می ریخت و خود به خود می گفت:
«سید علی را بپا».
آن بنده های صاف و صادق خدا، آن مریدهای خاص الخاص مرشد، یعنی آن ده های شش دانگ شیخ هم که تا حال مراقب حال شیخ بودند این دو کلمه را از زبان او شنیده و آن را از قبیل شطحیات (هذیان العرفاء) فرض کرده و محض تشبیه به کامل یک دفعه با شیخ هم آواز شده آنها هم گفتند:
«سید علی را بپا».
این دفعه این کلمه را با شیخ گفتند، اما بعدها هم خودشان در هر محفل انس در هر مجلس سماع و با هر ذکر شبانه و با هر ورد سحرگاه باز این دو کلمه را گفتند.
اگر نوع انسان در خواب غفلت نبود، اگر فرزند آدم بلید و کند نبود، اگر نوع بشر در کلمات بزرگان غور و تأمل لازمه را به جا می آورد، این ورد را باید این مریدها اقلاً آن وقت بفهمند که مقصود از این سر جوشی دیگ عرفان چیست. اما افسوس که ذره ای هم از معانی این دو کلمه ی صاف ساده نفهمیدند و مثل تمام معماهای عرفان لاینحل گذاشته و گذشتند.
پس از آنها هم در مدت نه هزارو نهصد و نود و نه سال تمام هر وقت یک دزد، یک قلاش و به اصطلاح یک دست شیره ای از یک راسته ی بازار عبور کرد، باز همه ی کاسب های آن راسته به هم گفتند:
«سید علی را بپا».
هر ساعت هم یک مشتری ناخنکی رفت از در یک دکان بقالی ماست بگیرد فوراً استاد بقال به شاگردش رساند که:
«سید علی را بپا».
در توی هر قهوه خانه، در گود هر زور خانه و در سر هر پاتوق هم وقتی بچه ها ی یک محله یک آدم ناباب میان خودشان دیدند باز به یک دیگر اشاره کردند که:
«سید علی را بپا».
در نه سال پیش از این هم وقتی که میرزا محمد علی خان پرورش در حالت تب دق هذیان می گفت در روزنامه ی ثریا خبری در ذیل عنوان «مکتوب از تبریز» با الفاظ «این شخص تبریزی نیست و سید یزدی است» باز رساند که:
«سید علی را بپا».
روزنامه ی حکمت هم وقتی که در نمره ی چهارم سال هزار و سیصد و هفده در تحت عنوان:
«شیر را بچه همی ماند بدو                 تو به پیغمبر چه می مانی بگو»
از شرارت حاجی سید محمد یزدی برادرزاده ی همین سید علی شرح می داد، باز به کنایه به ما حالی کرد که:
«سید علی را بپا».
در همین رمضان گذشته هم در وقعه سعیدالسلطنه جناب آقا سید جمال و جناب ملک المتکلمین در مسجد شاه، مسجد صدر، انجمن آذربایجان و مسجد سپهسالار در ضمن هزاران نطق غرا صریح به ما گفتند که:
«سید علی را بپا».
ما انسان های ظلوم و جهول، ما آدم های کند و بلید، ما مردمان احمق بی شعور، نه از مکاشفه آن پیر روشن ضمیر و نه از اذکار و اوراد مریدهای او و نه از مذاکرت کسبه ی بازار و نه از گفتار استاد بقال و نه از لغزهای بچه های طهرون و از عبارت ثریا و حکمت و نه از بیانات آقا سید جمال و ملک المتکلمین به قدر یک ذره از مقصود و مفهوم و معنا و مفاد این مثل سایر چیزی نفهمیدیم، بله چیزی نفهمیدیم.
از تاریخ آن مکاشفه قرن ها، سال ها، ماه ها، روزها، ساعات و دقایق گذشت و همین الفاظ میلیون ها دفعه بر سر زبان های خرد و بزرگ، وضیع و شریف و عارف و عامی مکرر شد و ما هیچ به اهمیت تهدید و تنبیه مندرج درین کلمه بر نخوردیم. تا کی؟ تا وقتی که همین سید علی را درست بعد از نه هزار و نهصد و نود و نه سال بعد از تاریخ آن مکاشفه در میدان توپخانه دیدیم که:
                دیگش سر بار است                  بر توپ سوار است 
                توحید شعار  است                    اسلام مدار است
                با  فرقه ی  الواط                     هم خوابه و یار است
                در پیش دو چشمش                   مسلم سر دار است
                گه غرق شراب است                 گه گرم قمار است
                با   آن   خر   نوری                  با   حسن   دبوری
                گه عاشق دین است                   گه طالب یار است
  باز آنطوری که دلم می خواست، نشد.
                                                                                     «دخو»