Thursday, May 31, 2012

چرت و پرت و غُر

فیسبوک، گوگل پلاس، توییتر، فرندفید، مای اسپیس، لینکد-این، تمام شماره های گوشی تلفنم، دوستام، همسایه ها، دانشگاه، همکارا، خانواده و همه!
و همه باهم اما من اینجا تنهام... این گوشه دنیا نشستم، یه چند لحظه با مهستی میخونم:
بیا بنویسیم روی برگ، روی آب...
یه چند لحظه بغض میکنم، بیشتر اما بغض میکنم، گریه میخوام، غم بیشتر میخوام، تنهایی تاریکتر میخوام، خسته ام باز...
چرا هیچکس نیست؟ بیشتر از اینکه اینهمه هست رو باید نیست بدونم ناراحتم، سگ مصب چهار روز تعطیله! لعنتی من نمیخوام تعطیلی رو!!! چرا کسی نمیفهمه؟
خیلی سخته تنهایی... خیلی سخته بی کسی... خیلی سخته همه چی...

* آهنگ پس زمینه: بیا بنویسیم، مهستی

Monday, May 21, 2012

دالون

صبح کوچه ای که دیشبش زن و شوهر همسایه دعوا کرده باشند،
غم انگیز است.
انگار رفتگر هم آشغالها را جارو نکرده.
قدمهای صبحگاهی سنگین تر می شوند در آن بی باد جان کاه!
نگاه هایمان همه چیزمان را لو می دهد،
به سخت کاوشی نیازی نباشد در این دالان بی جان.

* آهنگ پس زمینه: مرغوب، شاهرخ

Saturday, May 19, 2012

رنگِ بو

داغ ترین خواستن ها از توست...
دخترجان
من تو را نمیفهمم! 
تو
از کدامین شعاع طلوع برخاستی؟
گرمای تو نوعی بودن است،
در آغوش تو زندگی جاری ست،
عصر جمعه ای خواستنی ست،
تو همان غروب غم انگیزی که همیشه در اوج می درخشی،
تو عاشقانه ترین هایی...
تو رنگ ها را می سازی،
به آنها هویت می دهی و آنگاه رهایشان میکنی تا طیف بویت را همه جا بپراکنند...
خدایی از تو سرچشمه می گیرد،
همه را تو معبودی، تو معشوقی،
تو خود اما عاشق ترین هایی...


* آهنگ پس زمینه: Zara, "Boyut" album

زنده و داغ

عشق رو تعریف کردیم، دوست داشتن رو دوباره تعریف کردیم برای هم.
مخصوصا ما، که اونهمه خاطره و حافظه بد برامون مونده، اونقد ترس و عدم اعتماد از قبل توو وجودمون مونده. هیچ کس و هیچ جا رو امن ندیدیم، حالا اما اوضاعمون خیلی بهتره! داریم همدیگرو میشناسیم، بوو کردن همدیگرو یاد گرفتیم، حرفامونو پیشگویی میکنیم، وقتی داره حرف میزنه نگاش میکنی و حتی به خودت هم افتخار میکنی، خلاصه پر از حس های خوبی و این خوشحالترت میکنه که چقدر این احساساتِ سرشار دوطرفه و در تعامله!
هیچ لحظه ای بهتر از این نیست که نصفه شب با چندتا تکون بیدارت کنه و بغلت کنه...
اینجا اون جاهای خوب زندگیه، گرمه، حس داره و زِندَس!
خیلی خوبم و بهتر خیلی خیلی خوبیم...

* آهنگ پس زمینه: Pink Floyd, "The Division Bell" album

Sunday, April 22, 2012

خودکشیِ خوشی

خب خب خب، دقیقا یه چند وقتی بود میخواستم سر این حالم خودمو گیر بیارم و پای کامپیوتر باشم تا حالمو شاید بنویسم!
یک جور از بیکاری و تنهایی، همراه با افسردگی _همیشگی_ که حالاتش تازه بنظر من زیاد مهم نیستن، اینکه چه کارهای احمقانه ای در این مواقع انجام میدم بیشتر به چشم میان!
بیشتر اوقات میشینم و دفترچه تلفنم رو که هر روز کمتر و کمتر میشه رو بالا پایین میرم. با آدماش همینجوری حرف میزنم، بهشون فحش میدم، به یکی میگم: نه، تو آشغال اصلا آدمی؟ نمیخواد اصلا. یکی دوتا رو میبینم یادم میاد که باس پاکشون کنم. جدیدا دیگه به کسی زنگ نمیزنم، دیگه تابلو شده، همشم من زنگ میزنم که:
هــــــــــی، سلام، چطوری یا نه؟ گفتم یه حالی ازت بپرسم رفیق و اینا...
جدیدا دُزَم رو بالاتر بردم و حماقتهای بزرگی میکنم، در آخرین مورد میتونم به دعوت کردن از یک دشمن قدیمی و کسی که همیشه لعن و نفرینش در خونمون به دنبالش بوده به خونمون عنوان کنم! چرا؟ خو یهو دلم خواست، یا بهتر بگم دلم براش تنگ شد! همین.
خلاصه دیگه، مثلا الآن رفتم توو فیسبوک و کلی دوست داشتنی شدم، واسه چندتا نره خر که چندسال ندیدم نوشتم که چقد دلم تنگشونه، خیلی باحالی داوش و اینا... 
ولی، اما ولی ای دیگر! واقعا این احساسات تا چه حد درست و اساسی و واقعیه؟ یعنی واقعا من آدم خوبیم که دلم واس دیگرون تنگ میشه یا که نه، این فقط از بدبختی و بیچارگی و تنهایی بیش از حد منه؟ ها؟ آره دیگه، اینم هست خب...
امشب حالم یه جوریه، خوبم، ازون خوبا... یا بدم، ازون بدا. نمیدونم. نمیشه خوب گفت.
توو دلم کلی آه هست، آره ها! کلی آه دارم، کلی آخـــــی دارم، آخِی...
فکرم کاملا خالیه، به هیچی فکر نمیکنم، آرومم و سرد، خاموشم در کلامی

* آهنگ پس زمینه: آلبوم متاسفم، محسن چاوشی

Friday, April 20, 2012

دلخواه

دلم اینهمه خوبی را باز میخواهد
دلم از این پیچهای خوب میخواهد
نمیدانم پس از آن کجایم،
همین ندانستن ها را دلم بسیار میخواهد...

صدای عکس های من

یکی از کارهای معمولم اینه که میشینم و به پوشه های عکس هام نگاه میکنم، هرچند تکراری و پشت سر هم. این بار متوجه چیز جدیدی شدم. چیزی که تا حالا در عکسها ندیده بودم و بهش فکر نکرده بودمو همین ندیدن این مورد هم برام جالب بود.
وقتی به عکسهای دسته جمعی یا بقیه عکسهامون نگاه میکنم، وقتی خنده ها و حالات چهره ها رو میبینم، وقتی اون کنار هم جمع شدن هارو میبینم، با اوضاع کنونی، که هر کس جاییه، که از حرفهای بعد از عکسها تعبیرات خاصی شده، حرفهایی که قرار بود نشنیده بمونن اما مورد استعمال بیش از پیش قرار گرفتن. سوء تفاهمات و در نتیجه فاصله هایی که برخلاف مضمون عکسهاست پیش اومده، سکوت و تعجب و خالی بودن خاصی رو حس میکنم. کجا رفتن اون آدمهای تووی عکسها؟
آیا همین آدما همین الآن حاضرن اینجوری چسبیده بهم و خنده کنان کنار هم وایسن و عکس بندازن؟ موضوع همینه، چرا نه؟ این چرایی از کجاست؟
آدمایی که ما بودیم و آدمایی که ما هستیم، زمان چه کارها که نمیکنه!
اونقدر خنده ها صادقانه و صمیمیه که هر غریبه ای هم کیفیتشو میفهمه، اما حالا؟
واقعا آدما چرا اینطورن؟ چرا وقتی دارن چرت و پرت میگن نمیرن عکساشونو ببینن؟ چرا ذهنشون یاری یادآوری اون خنده ها رو نمیکنه؟ عجیبه برام...
البته نباس عجیب باشه، من در بطن این عکس ها بوده ام، این خنده ها رو حس کردم، حالام میبینم که دیگه بهم لبخند نمیزنیم، حرف نمیزنیم، صدا نمیکنیم.
کاش آدما آلبوماشونو همراشون هرجا میبردن.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم سماع مستانه، تنبور علی اکبر مرادی

درک ناپذیری

در واقع اون بخشی از من که قدرت تکلم نداره هست که در مواقع پیش آمد بحران و ناراحتیها قدرت رو در دست میگیره!
امروز صبح و بر اساس وقایعی که حالا تجربه شدند فهمیدم من واقعا آدم عصبی ای هستم! خب حق رو نباید ضایع کرد، اگرچه که میشه... اما خب من توو این وبلاگ علاقه ای به این کار ندارم. زود عصبی میشم، ببینید، وقتی صحبت از از دست دادن کنترل عصبی میشه سریع نباید به عکس العملهای اون فکر کرد، نه! اینکه اگه کسی عصبی میشه اما خب هیچکاری اعم از فیزیکی یا هرجوری نمیکنه این خوب نیست! آدم نباس کنترل خودشو از دست بده، در اولین قدم، اتفاقا من برای خودم اینطور فکر میکنم که مواقع عصبانیت حتما باس کاری انجام بدم، خواننده گرامی زود قضاوت نکن! بقیه جمله ام مونده! چون هیچوقت هیچکاری نکردم، موقعی که مثلا جوش میارم _صحیح یا غلط_ اونجاست که شبیه این میشه که یه بمب اتمی رو تووی یه ظرف دربسته منفجر کنین، یا شنیدم اینایی که عطسه شونو قورت میدن کار خطرناکی میکنن، چون عطسه یه چیزیه که باس بیاد و بره بیرون، حالا اینکه تو خفش میکنی من شنیدم منجر به سکته هم میشه! من دقیقا وقتایی که حرص میخورم و به اصطلاح میخوام یکیو با دستام خفه کنم اونجوریم، میریزم توو خودم. همونجاس که فکر میکنم با 23 سال سن الآنه که یه سکته کنم مثه خر بمیرم... بقرعان! یه موقعی هم بود که اصلا باورم شده بود، الآن که دارم حرص میخورم حس میکنم که یکی از موهام سفید شده! یعنی داره همین الآن میشه!!! تا این حد. خب، واسه کسی مثل من بنظرم بهتره یه کیسه بوکسی سیگاری چیزی دم دس باشه وگرنه اون آب جوشی که در من در حال غلیانه میزنه کتری و گاز و اینارو بالآخره یه روز به گا میده میره.
حالا، ما کی به فکر سلامتیمون بودیم که ایندفعه باشیم.
(نمیدونم چرا این جمله آخرم انقد احمقانه یا غیر واقع گرایانه می نمایاند!)

* آهنگ پس زمینه: آلبوم سماع مستانه، تنبور علی اکبر مرادی

Monday, April 16, 2012

مرغ کوکو پر بکش

حالم اصلا خوب نیست، حالم به هیچ وجه خوب نیست! از دیشب که خواب بدی دیدم خیلی بدم، ناراحتم و عصبی، در این وقت شب هم افسردگی آشنایی به همه شان اضافه شده. فکر می کردم وقتی حالم بد است می توانم بنویسم و خوب بنویسم و زیاد، اما اون که درست، اما نه موقعی که حالم خیلی بد است! حالم خیلی بد است و نوشتنم نمیاد.
من عاشق کوتاهی ام! یعنی واقعا، عاشق داستان کوتاهم. فیلم کوتاه رو خیلی دوست دارم، کوته نوشته ها رو هم دوس دارم _با صلوات بر روح گودر_ و جدیدا عاشقانه در هایکو مانده ام! واقعا انگار همش رو خودم میگم، انگار بیرون دادن حسیه که اون توو گیر کرده و همه منه! خود منه اصلا... خیلی خوبه

_ پروانه ناپدید شده است،
و روح من
بسوی ام باز می آید...

خو ببین، همینه دیگه، خیلی خوب میگه لعنتی، عاشقم ازش.
حوصله حرف زدن ندارم، ازینکه کسی هم حالمو نمیپرسه ناراحت نیستم اونقدرا، دیگه باز به حرف خودم _خودم؟_ برمیگردم که:

بشر، به همه چی عادت میکنه حتی جهنم!

* آهنگ پس زمینه: چرخشی در یوتیوب و دوتار حاج قربان و صدای محمدرضا شجریان

Friday, April 6, 2012

مفعول فرهنگیانگی

مسیری که طی 45 روز اخیر داشتم رو خیلی میپسندم. فعالیتهای خوبی داشتم و از برای کارهایی که میکنم راضی هم هستم. شاید حواشی و کلیت تمام جریان زندگی خوب نبوده و اصلا بشه گفت در مجموع هم خیلی بد و سخت گذشت، اما از نظر فعالیتهایی که انجام دادم و این رویه ای که در پیش گرفتم راضی هستم.
دوباره به دوران مطالعه برگشتم، خوب کتاب میخونم و بقول خودم کتابو میخورم! میشه گفت هر شب یه فیلم میبینم، فیلمای خوبی هم میبینم. فیلمای خوبی هم توو سینما میبینم. بنظر من فرآیند فیلم دیدن توو خونه و به سینما یا تأتر رفتن دو مقوله متفاوت هستن و دو گزینه دوم درسته که همون کار گزینه اول رو در ظاهر فقط انجام میدن اما در حقیقت فیلم دیدن بصورت دسته جمعی و با آدمای غریبه و یه جورایی توو اجتماع و درگیر شدن با حس فیلم و بغض و شادی دسته جمعی خیلی متفاوته با اونچه که پای مانیتور میبینم. خلاصه که من به سینما یا تأتر رفتنو عملی فرهنگی تر از فقط فیلم دیدن میبینم که قابل توجه تره خلاصه و خلاصه، یکی دو تا نمایشگاه و گروه کتابخونی و جمع جَوُونانه دورهمی در کافه هم رفتم. چندتایی آلبوم خوب هم که تازه اومده بیرون گرفتم و آره دیگه، بنظر خودم خیلی علاقه به این دست کارهای فرهنگی دارم. هنر بخشی از فرهنگه و بخش مورد علاقه منه!
از اون مهمتر خود انجام فعالیته، میدونی... اینکه آدم از سکونت و یکجا موندگاری بیرون بیاد _البته هرموقع که عشقش کشید_ و خودشو توو فضای موجود رها کنه خودش فعالیتیه! این برای این همه آدمی که من دور و برم میشناسم که زندگیشون همینجوری الکی و باری به هر جهتی میگذره _یکیش شاید خودم_ خیلی شروع خوبیه، واقعا میشه از فضای شهر، جامعه و طبیعت الهامهای خوبی گرفت. اون چیزی که تووی آدم بصورت پتانسیله رو به حرکت درآورد. خوبه که آدم بتونه از همه چی به نفع خودش هم استفاده کنه.
از اینکه توو این سه باری که رفتم تهران در این مقطع تونستم باز هم با چندتایی آدم جدید آشنا بشم خیلی خوشحالم، واقعا فهمیدم دم‏خور شدن و آشنایی با افراد _چه خوب چه هرچی_ خیلی خوشحالم میکنه و راضیم نگه میداره از زندگی. واقعا نظریات و نوع نگرش آدمها به زندگی برام جالب انگیزناکه!!!
آدم باید فرصت بسازه، از فرصت ها استفاده کنه و تعادلشو در سُر خوردنهای همیشگی زندگی حفظ کنه!

* آهنگ پس زمینه: Dire Straits

Saturday, March 31, 2012

و زندگی روی دیگر هم داشت

خب گویا سکس عامل بسیار تعیین کننده ای در روابط انسانی وبین انسانیه!
همین نویسنده اگر دوسال پیش این جمله رو می نوشت حتی یک "متاسفانه" هم به انتهای جمله بالا اضافه می کرد، پس قیافتو اینجوری نکن لطفا، بلـــــه...
تازه نویسنده این روزها یا همین جمله به اینصورت که: تازه نویسندۀ این روزها تازگی فهمیده: کجای کاری اخوی؟ تیپ و قیافه و خوشگلی و اینکه کجاهات مو داره و قدت چنده و اینا حتی در الویت نسبت به معیارهای خوش بینانه و فیلسوفانه ات قرار داره، بلــــه...
بحث جالبی هم شکل گرفت به این مضمون که خب، ما که جوان و سرشار از شور و نشاط و ایناییم. از بد روزگار هم چراغ های رابطه مان خاموش است، حالا با این غریزه چه کنیم؟ این حس درونی که ازون پایین مایینا داره میاد بالا هر روز بیشتر میزنه بالا! با این لامصّب چه کنیم؟
خب، کافیه یه نگاهی به اطرافمون بندازیم و از دوستانمون درخواست یاری گرمی دگر داشته باشیم که دیگر مجال سوختن و ساختن نیست، اما...!
اما اینکه تو پارتنر سکس من باشی نه دوست پسر/دختر من، دوتا حرف جداست!!! اینکه قدرت تفکیک مسائل رو داشته باشیم و بشه فضاهای فی مابین رو شناخت کاری ست که نیاز به سالها تفکر و تعقل و بحث و نهادینه سازی و اینا ... داره. که خب، من طبق معمول ارجاع میدم به سریال How I Mate Your Mother که واقعا ریز قضیه رو ریخته روو دایره.
مساله دیگه که بنظر من اومد این بود که روابط میتونن دو شکل داشته باشند، اینکه از آشنایی شروع بشه و نزدیکی و صمیمی تر شدن و سکس و سکس و سکس و بعدم خب... شاید سرازیری و اینا! و نوع دوم یه کم متفاوته، نزدیک به چیزی که بالا گفتم اینکه از سر سکس اصلا شروع شه. دوتا آدم با هم بخاطر نیازشون باهم سکس داشته باشند و بعدم تموم. اما نه، اینجاست که امکان بوجود اومدن احساس وجود داشته باشه. اینکه تو اون "فقط" دوستت رو فردا ببینی و خیلی معمولی باهاش رفتار کنی ولی اون با دید انتظار به تو نگاه کنه، این که منتظر حرکتی نو نسبت به قبل سکس ازت داشته باشه، یا شایدم درش حسی نسبت بهت پیدا کنه که صرفا از سکس اومده، بلــــه...
خلاصه که آره، آره این امری واقعی، موجود و حقیقتی معمولی، خوب و زیبا و لذتبخش که افراد با توجه به سن، شرایط و عوامل محیطی در نهایت اونو درک میکنند. و حالا کم شایدم زیاد باشن که بشینن درموردش اینطور فکر کنن و واکاوی ش کنن که چرا و چگونه و چطور.
همیشه عقایدم و حتی اعمال و تجربیاتم در این مورد کمی، شایدم خیلی با احتیاط و مراقبت و آروم بوده تا جایی که موجب بعضی عکس العمل ها از طرف اطرافیان هم شده، خلاصه که این هم چیز خوبی ست!

* آهنگ پس زمینه: تک نوازی کیهان کلهر 

Saturday, March 24, 2012

زندگی همیشه سه نقطه ای...

زندگی خیلی پیچیده س. خیلی پیچیده تر از اونی که حتی فکرشم می کردم! هی منو متعجب میکنه، اینجوری می بینم که زندگی من چرخ دنده ای هست، زندگی تو چرخ دنده ای و تمام زندگی ها همینطور چرخ دنده هایی هستند. از خواص چرخ دنده هم میشه به نیاز به اتصال و گردش اشاره کرد. این که هممون بهم مرتبطیم، بهم درنهایت پیوند خورده ایم و بالاخره یک کاری باهم داریم. پیچیدگیشم بخاطر اینکه یه 7میلیاردی چرخ دنده داریم که تازه هر لحظه کم و زیاد میشن! اما در عین پیچیدگی کل سیستم اساس کار هرکدوم کاملا روان و ساده است.
حالا من. من این روزها واقعا حال و احوالاتم باهاریه، اصلا یه وعضی...
فک کنم سرطان دارم، اینکه هرروز داره در من رشد میکنه. جدیدا که نه ولی یک سالی میشه که با کوچکترین حرکتی بغض میکنم، زرتی اشکم در میاد. واقعا نمیدونم چرا؟ منم مثه بقیه آدما بعضی وقتا خودمو لوس کردم، الکی فیلم در آوردم. ولی بخدا اینا دیگه راس راسته! نکته عجیبش اینه که طی یک سال اخیر من روزگار نسبتا آرومی رو گذروندم. نمیدونم شایدم نگذروندم!!!
نمی ترسما، ولی همونطور که مثال زدم اینو مثه یه سرطان میبینم، اینطوره که فک میکنم دارم به جایی میرم. مثلا انگار قدم در راهی گذاشتم. اینکه این شروعه، یا چه میدونم حرکتیه. انگار داره هروز بیشتر میشه، هروز بیشتر باهاش وفق پذیری پیدا میکنم.
این بحث نا تموم مونده...
باید حتما از دفترچه بیشتر استفاده کنم، حتما بیشتر!

* آهنگ پس زمینه: گَون، هی مزنیدش، مهدی فلاح