Showing posts with label دل وَری. Show all posts
Showing posts with label دل وَری. Show all posts

Thursday, March 27, 2014

این گفتار شعر بود، بلند شد اما داستان نشد...

در این دریا که سقوط کردم هیچ دلم نمیخواست بالا بیایم. تمام نفسم حباب های پر سر و صدایی شدند که بی توجه به من به سطح برگشتند، آخر خاصیتشان همین است. من هم به جایی آن بالاها تعلق داشتم اما حتی دلم نمیخواست سرم را برگردانم تا ببینم. بدنم کم کم شیب می گرفت و پاها ابتدا به سمت بالا آمدند. دیگر فقط سرم زیر دستانم پنهان و تهِ آب بود. نمی دانم حالا چه وقت شوخی بود! پس این جاذبۀ لعنتی کجاست؟ نیوتن کو؟ سیب را کسی ندید که هوا را درید و به زمین، با سرعت اصابت کرد؟ ها؟
حس خیسیِ جوراب کلفتم در کفش حس خوبی نبود، حتی در آن زمان به شناسنامه در جیبم هم فکر کردم که ای وای... دیگه وا رفت. عجیب است آدمی در لحظه مرگ نگران شناسنامه درحال تجزیه اش باشد اما من بودم. اما چون سیگاری نبودم زیاد نگران پاکت سیگار گران قیمت در جیب شلوارم نبودم. به درک که خیس شد، اصلا از جیبم بیافتد و برود گورش را گم کند. با همان وضعیت خیس هم برود، به درک اسفل السافلین که رفت. اصلا خاطره خوبی از سیگار ندارم بی خیالش، به مُردنمان برسیم، خب کجا بودیم؟ آها، فکر نکنم هنگام سقوط سرم به کف خورده باشد، اما سرگیجه ام شاید به خاطر با سر شیرجه رفتن در آب باشد. همه چیز را تار می دیدم، اول که فقط سیاهی بود چون شب بود و بعد تاریکی بود چون چشمانم را بسته بود و بعدتر از آن تار بود چون در آب همه چیز جوری آب رنگی دیده می شود دیگر! اما خب چون در شوک بودم آن موقع نفهمیدم این چیزها را و برایم سوال بود چرا همه چیز مواج و رقصان و تار تاریکی است؟
فکر میکنم کمی هم گریه کردم، خود اشک ریختن و گریه کردن در زیرآب تجربه نابی ست که تا شکست نخورید و دلتان هوس زیرآبی مدت دار نکند نصیبتان نمی شود. اولش که انقدر پُری نمیفهمی داری در جایی که همه اش آب همه اش اشک است آب تولید میکنی، همان منظورم آب چشمانِ جان آدمی ست. یکم که خالی شدی میبینی ای بابا... آب در هاون که نه، اشک از دریا می چکانی و ای دل غافل، نه که مرده ای، خبرت نیست. خنده ات می گیرد، من یعنی همون اولش خنده ام گرفت دلم خواست حالا که بالا سر خودم هستم یکی بخوابونم پس سر خودم که ای خاک بر سر آب بر سر، گرفته ای مرده ای اونم تهِ آب، اشک هم میریزی؟ باز اگر ته بیابانی دشتی کویری چیزی بود آره، آب به آب میزنی؟ ای بیچاره، ای درمونده...
فکر میکردم آب باید خاصیت انبساطی ای چیزی داشته باشد، مثلا اینکه بعد مدتی کفشم از هم باز و گشاد شود و از پایم بیرون بیاد، یا سر و صورتم باد کند، گفتم باد کند یاد شکمم افتادم، اونکه حتما می ترکد اگر از این خبرها باشد. ولی باز بابت کفش بیشتر نگران بودم، کفش و ساعت دستم یادگار او بود، درمورد ساعت که همیشه حرف می زد یادم هست: می خندید، کمی هم محتاط بود اما میگفت اصله سوئیسه! ضدآبه! می گفت کلی پولش را دادم. نگرانی ام کفش بود که باهم رفتیم خریدیم. سلیقه من بود اما هدیه او بود. کاش حالا که پاهام به سمت سطح می آمد یکی بود که کفش ها را بر می داشت برای خودش. از کفش ها کار کفاشی می کشید، یعنی می پوشید اَقلا که او هم خوشحال باشد کفش هایم صاحبش را خوشحال می کند. این جمله ای بود که اون شب بعد خرید بهم گفت، گفت خوشحاله که کفشها صاحبشونو خوشحال میکنه. کاش حداقل کفشها سالم می ماندند.

Tuesday, January 7, 2014

حوصله ای که سر می رود و می رود و می رود

  • امشب داشتم فکر می کردم اون بیست کیلو رو زودتر کم کنم. بعد کله گنده و کف پاهای گنده مو هم درنظر نگیرم، عین این جوونای معمولی مثل آدم لباس بپوشم. بدجور رفتم توو فکر اینکه شلوار رنگی بپوشم، مثلا چه عیبی داره یه شلوار قرمز داشته باشم؟ با از این کفش آل-استار ها که دخترا کشته مرده شن، اتفاقا منم دوس دارم. البته دیدم پسرا هم میپوشن اما خداییش با سایز 46 پای من عجب چیز مزخرفی بشه ها! نه!!! گفتم از اینا حرفی نزنم دیگه. بعد یه کاپشن کلاه دار داشته باشم و موهای یه کم بلند، خوبه دیگه...
  • بعضی وقتها از خوشی های دیگران خوشم نمیاد، خوشم نمیاد یعنی چون اونا خوشن و من نیستم پس حسودیم میشه. متاسفانه باید اعتراف کنم آدم تا قسمتی حسود هستم. همینطور از روابط آدمها سردر نمیارم، مثلا بهم برمیخوره وقتی کسی میاد و از دوستش پیشم گلایه میکنه میبینم بعد بدون اطلاع من دوباره ریخت روو هم! باز هم اول حسودیم میشه بعد بقیه فکرا.
  • امروز بعد مدتها رفتم کتابفروشی آقای طاهری (چیستا)، دوست عزیزی که به متفاوت بودن و اخلاق خاص شهره هستن رو هم دیدم. سرم برگردوندم بعد از سلام و احوالپرسی با آقای طاهری دیدم نامبرده از در در رفت! تعجب کردم و اون حالت صورت لب و صورت به معنی "چیه؟ جریان چیه؟ چطور شد؟" رو واسه آقای طاهری اومدم که ایشون هم خندیدن و گفتن: مهرداد دیگه، افکارش کمی خاصه. خلاصه که خودم کلاف سردرگم یه روز خوب یه روز خنثی همیشه بدی هستم، این از ما بدتر.
  • بعد از حدود بیست روز خواهر فرنگی ما هم به شهر و دیار خودش برگشت. از نظر من اینبار سفر خیلی بهتری بود، چون خاطره ای تلخ یا ناراحتی خاصی بوجود نیومد و این خودش از نکات مثبت قابل ذکر میتونه باشه...
    من همچنان در برزخ تصمیم گیری برای رفتن یا نرفتنم. البته این جمله خیلی نشان از "تصمیم من" در اتفاق نهایی داشت که باید بگم اصلا اینطور نیست که اگه الآن خواستم خب... میرم. نه، از این خبرا نیست، ولی من در همین قدم اول، همین اولین قدم موندم. چند شب پیش یکهو به این واقعیت تاریخی دست پیدا کردم که برم خارج چی؟ من باید واسه ارشد مهندسی کامپیوتر اقدام کنم خب، حتی بلد نیستم یک خط برنامه بنویسم. خب تا همینجا برای اینکه بفهمم نه، نمیشه کافیه.
    اما وقتی از یکی از دوستان درمورد رفتن بصورت کاری شنیدم خیلی خوشم اومد، درسته کارش (کمک پرستاری) خیلی جالب نبود، اما این هم از راه های مهاجرت میتونه باشه. البته دوباره آخرش یادم اومدم اون کارته هست، کارت پایان خدمت، اونو ندارم.
    ای بابا...
* آهنگ پس زمینه: گلچینی از دو آهنگ شماعی زاده (زرگری، دعوا) رستاک (شرابی) باران (صدبار)

Sunday, November 3, 2013

جملاتمان را صحیح بکار ببریم

دوست داشته باش.
دوستی داشته باش.
دوست داشتی باش.
دوست داشتی باشی؟
دوستی داشتی باشی؟
دوست داشته باشی.
دوستی داشته باشی.
دوست داشت باشی.
دوست، داشته باشی.
دوسِت داشته باشه.
دوستی داشته باشه.
و هزاران مثال دیگر که چگونه دوست داشته باشیم، می بینی؟ زیادم سخت نیست...

Tuesday, October 15, 2013

منفی در منفی مثبت

  • زندگیم به شکل عجیب و غریبی در بردار بالا و پایینی شده. موجی مثل امواج رادیویی، یکنواخت بالا و پایین خودش را دارد. شاید هم همیشه اینطور بوده و الآن چند وقتی هست که من فهمیدم. همیشه، همیشه به این اصل اعتقاد داشتم که ناراحتیها پشت سرهم و ناگهانی فرود می آیند. این شاید با نظریه امواجم کمی تناقض داشته باشد اما اینگونه هست. طول موج منفی بیشتر و مثبت کمتر است. همین چند روز پیش بود که از خودشحالی زائدالوصفی بسی لذت می بردم. حالا به همکارم در آن شادی خیانت عاطفی میکنم و در بین این همه شیرینی زهر تلخی در گلوی خودم و او میکنم. من نمی دانم با من چه خواهد شد؟ آیا این امواج قرار است از طول خود بکاهند؟ در طول مسیر کم شوند و فاصله شان بیشتر شود یا که چه؟ نمی دانم باز هم آن گوی بزرگی ست که بالای کوه می برمش و باز به پایین پرت می شود و باز...خودم میفهمم که دوست ندارم، نمیخواهم ولی نمیتوانم. من هم مثل همه میخواهم شادی و نشاط و سرزندگی پایان ناپذیری را هر صبح شروع کنم و تا غروب خنده بر لبانم باشد اما فکر اینهمه بودن اجباری، نداشتن های از سر زور، نتوانستن های گهگاهی خنده که هیچ، صورتم را از سرم می شوید. کاش زندگی جایی دست مهربانی به سویم بگیرد. یا لبخندی از سر مهر میهمانم کند. من هنوز او را میخواهم، من هنوز به زنده بودن اسیرم، نفس میکشم. هنوز عاشقم...
  • دلم میخواد یه دستی به سر و گوش اینجا بکشم، اینجا رو خیلی دوست دارم. میخوام براش بیشتر وقت بذارم، بیشتر بهش برسم. اینجا خونه من هم هست. حرفهام رو اینجا میزنم، درسته که حرف درست و حسابی کمتر، اما خب چیزهایی هنوز دارم که بگم و اینجا بهترین جای دنیاست برای من.


* آهنگ پس زمینه: اشارت نظر، سارا نائینی

Tuesday, October 1, 2013

رک و راست، صاف و پوست کنده

وقتی صبح از خواب پا میشم. وقتی میرم سر کار، وقتی غذا میخورم. وقتی پای کامپیوترم. وقتی که فکر میکنم و وقتی که میخوابم.
هر وقت میخوام جمله ای بگم و قبلش فکر میکنم امکان نداره بهش فکر نکنم.
حتی لذت می برم از فکر کردن بهش که وای، چقدر خوبه لعنتی که بخوابی و دیگه بیدار نشی. این میتونه بهترین نوعش باشه!
با توضیحات بالا اظهار کردم که دیگه "همیشه" به مرگ فکر میکنم.
مرگ خیلی بهم نزدیکه، کنارم میبینمش و من اینطورم که اگر چیزی بیاد و کنارم باشه آروم آروم دوست خواهمش داشت و سخت خواهانش خواهم بود. الآن هم مرگ را میخواهم!
این پست قرار نبود اصلا ایــــنقدر طولانی باشه، فقط چند کلمه:
مرگ، من آمادۀ توام، بشتاب

Sunday, September 8, 2013

غیر تو هر نقش دیگر، رفته از یاد من

  • یکی از مواردی که اکثر اوقات بلند بلند به آن فکر میکنم، حسادت من نسبت به دیگران هست. اینکه اونها تونستند و من نه. اینکه اونها دارند و من نه. اینکه اونها هستن و من نه. چون این کار رو میکنم پس فکر میکنم نباید زیاد بد باشه، هنوز حسادت رو میگم! یک وقت فکر نکنی منظورم حسادت خوب و از تجربه دیگران استفاده کردن و آرزوی موفقیت کردن باشه ها، نه. وقتی حسادت میکنم دوست دارم دنیا تموم شه، آسمون به زمین و زمین به آسمون برسه. دنیا برای اون هم تموم شه و من بالاترین و بهترین باشم. اما لحظه ای چشم هامو باز میکنم و به جای حقیر خودم نگاه میکنم. من همینم، من اینم، همینجا و همینطور... نه بیشتر. نه بهتر، نه کامل تر. بزرگترین دشمنم خودم بودم و فعلا حالا حالاها خودم خواهم بود.
  • خواهری موفق، زیبا، باهوش و دوست داشتنی دارم. بنظرم در جمع دوستان و آشنایان میتونه شکل کامل یک "بت" باشه همونطور که از خیلی ها ابراز علاقه شدید نسبت بهش دیدم. حالا که رفته خارجه و تمامی صفات بالا یک "تَر" هم اضافه کرده. واقعا هم آدم دوست داشتنی ای هست و منم خیلی دوستش دارم. با اینکه رابطه برادر خواهری رو هیچوقت درست بینمون درک نکردم و نفهمیدم چطور باید باشه. مسلما رنجوندن همچین آدمی برام باید خیلی سخت باشه، اما چه کنم که من کاوه انجام سخت ترین کارهای بد هستم. یعنی اونقدری که در انجام چنان کارهای منفی ای همت میکنم در امور روزانه خرج میکردم الآن زندگیم بهتر از اینها بود، شاید موفق تر، زیباتر، باهوش تر و دوست داشتنی تر بودم.
  • یک بار در توییترم نوشتم: "بعضی وقتا بعضی چیزا انقد خوبه که ردش میکنم". بله، من واقعا همچین آدمی هستم. حتی خوبی و خوشی ای که در حد خودم نباشه رو نمیخوام. رد میکنم اگر دیوار خوشبختی از قد من بلندتر باشه. این خوشی میتونه هرچیزی باشه، زندگی خوب، جشن خوب یا یک دوست خوب.
  • روزهای آخر شهریور روزهای ابری ایه که حال و هوای خوشی نداره. (اگر اتفاق خوبی برام می افتاد مسلما الآن اینا رو نمی نوشتم!) ابرهای سرگردون توو این گرما به فکر بارون هستن. بیچاره ها خودشون هم موندن که این دیگه چه وضعیتیه، این چه باریدنیه. اما همین ابرا وقتی که باریدن و گرما رو گریزوندن دیگه امون به هیشکی نمیدن، خودشون گرمایی میشن که همه آرزوی رفتنشونو دارن، نمیدونم... شایدم ایراد از دل آدماست، تحمل موندن کسی رو ندارن. هی دوست دارن بره و بیاد. هس دوست دارن فصل عوض شه، روز و شب شه، گرم و سرد شه. هیشکی همیشگی نباشه، هیشکی موندنی نباشه...
* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی

Monday, August 5, 2013

عشق-کاری

درمورد عشق آنقدرها هم مطمئن نيستم. وقتي به عشق و ماهيتش فکر ميکنم "اولين" چيزي که به ذهنم خطور ميکند مفهموم کليشه اي شده آن است. اصلا از اين بابت خوشحال نيستم، براي من خيلي عالي خواهد بود که عشق ماهيتي خالص و گوارا و سخت داشته باشد! سخت به اين معني که ديريافت باشد و سخت بدان دسترسي باشد، چون در اين صورت خواهد بود که لذت بدست آوردنش شيرين خواهد بود. امروزه به اطرافم که نگاه ميکنم عشق را آنطور که ميخواهم نميابم. اينکه هرکس عشقش را خودش معني ميکند اگرچه حتي نداند معتقدم اما وقتي نوبت به نظر من رسد من اين عشقها رو دوست ندارم. نمي دانم شايد نمي توانم عمق و کيفيت عشق ها رو ارزيابي کنم و خوب ببينم. يا اين تفکر که براي هرکاري امتحاني در نظر گرفته مي شود را نمي پسندم، که حتما بايستي عشق را در زمان امتحانش سنجيد تا به قدرت يا صداقت آن پي برد، نه! اين بنظرم نه سنجش درستي ست و آن چيزي که از فيلتر مي گذرد ديگر عشق نام دارد. بنظرم عشق را در همين روزمرگي هاي خودمان مي توانيم ببينيم و مي توانيم انجامش دهيم. درحين انجام کارهايمان به آن عمل فکر کنيم، به ماهيت انجام شدنش فکر کنيم، سعي در خوب انجام دادنش داشته باشيم و دوستش بداريم. خب... مي بينيد؟ اينطور است که کمتر عشق را مي بينم. اجبار و عشق دو سوي متفاوت يک راهند، کار اجباري عاشقانه نمي شود. با هم بودن اجباري هم عاشقانه نمي شود. دوست داشتن اجباري هم عاشقانه نمي شود و عاشقي اجباري هم عاشقي نمي شود...
براي من عشق سرشار از بي حد و مرزي، بي تعهدي و بي قراري ست. اينکه در حصار هيچ قانوني اسير نباشم و مطلقا با نيروي احساس خود پيش روم. در مورد کارکرد نوشته هايم در اين روزها نظر خاصي ندارم، نميدونم شايد اصلا عملي نباشند اما بعنوان واقعيت آن را مي پذيرم. داشتم تصور ميکردم در کوهي دور افتاده خانه اي داشته باشم. گاو و گوسفند و مرغ و اردک داشته باشم و زمين کشاورزي خودم. راه امرار معاشم از اطراف خانه ام و خودم بگذرد. وقتي فقط خودم باشم و خودم، وقتي فقط براي خودم بکارم و بردارم و نگاه دارم، آن وقت شايد نزديک تر به عاشقي هاي بالا باشم.
نمي دانم...

* آهنگ پس زمينه: درسوگ بنان، محمدرضا شجريان

Wednesday, July 17, 2013

این روزها، من

این روزها که باید سرخوشی رو تجربه کنم و نمیدونم این باید رو دیگه از کدوم قبرستونی آوردم، اما همش نگرانی و افسردگی و دل زدگی از دور و اطرافم و آدما و اینا دارم. بعد از دوسال خواهر عزیزم از فرنگ برگشته، بعد عمری پول جمع کردن تونستم چیزی که دوست داشتم رو داشته باشم. سرم خلوته و همه چیز به ظاهر خوبه اما نیست. نگرانم، بیشتر هم غمگینم. مثل همیشه نمیدونم از کجامه، چطور پیداش شد و نمیدونم چطور و کی قراره بره! امیدوارم فقط بره، زودتر...
این روزها همش آرزوم اینه که کاش توو یه شهر خیلی بزرگ زندگی میکردم، دقیقا دلیلم بر توانایی ها یک شهر بر اساس خواسته های یک جوان 24ساله ست. اینکه آزاد باشی، کارای احمقانه بکنی، انقدر استرس نداشته باشی و اینها. توو سریال فرندز که الآن دو سه روزه شروع کردم به دیدنش میبینم کنار خیابون می ایستن و گیتار میزنن و پول جمع میکنن. از کار اخراج میشن و دوباره یه کار پاره وقت می‏گیرن. زندگی میکنن، غصۀ مفت نمیخورن نگرانی بیجا ندارن. منم همچین زندگی ای میخواد، منم دلم فرندز میخواد، منم دلم کلی چیز که اون بیرونه رو میخواد، خسته شدم!

دلم میخواد شاید از این عینکهای هری پاتری بزنم، از خیلی وقت پیش دلم میخواست آفتابیشو بخرم. دلم میخواد لباسهای عَجَق وَجَق بپوشم. بخدا خیلی بده آدم توو جوونی پیر شه! گهه!
از همه چی این روزها ناراحتم، از خونه، خانواده، دوستهام، زندگیم و خودم.

Monday, June 24, 2013

خیابان گردی یک عصر ابری روز تعطیل

دلیل کمتر نوشتن در وبلاگ عزیزم برای خودم هم در هاله ای از ابهام به سر میبره. اما از مواردی چون آخرین امتحانات دانشگاه در دوره لیسانس، شروع پروژه کاری شرکت، درگیری شدید برای تعویض ماشین و حال و هوای بد روحانی خودم در این ایام میشه نام برد. اما از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه هیچ کدوم از موارد بالا اونقدر قدرت و نفوذ ندارند که اگر بخوام بنویسم نذارن بنویسم. درواقع این خودم هستم که نمی نویسم و "نخواستن" رو از اساسی ترین دلایل برای این امر می دونم. همچنین آخرین مورد از دلایل ذکر شده هم میتونه همواره نیمچه دلیلی بر تمامی "عدم" هایم از نوشتن، بیرون رفتن، خوشحالی، لذت بردن، کتاب خوندن و غیره باشه.
امروز عصر و در شلوغی شربت و شیرینی مجانی خوری شهر بواسطه ایام اعیاد دینی رفتم بیرون و خیابون های شهر رو سواره این طرف و اون طرف رفتم. هوا که چند روزه ابریه و انگار انعکاس تصویر آسفالت بر آسمان منعکس شده. هوا دم داره و روزهای اولیه تابستون رو خوب میشه درک کرد. طبق معمول مسیر همیشگی رو پیش گرفتم و وارد مرکز شهر شدم، مردم و رفتارهاشون رو خوب زیر نظر گرفتم، این از خیلی قبلترها مثل یک تفریح برام بوده، اینکه به حرکات مردم و در مواقع خاص عکس العمل هاشون نگاه و دقت کنم.
از وقتی ماشین رو عوض کردم و سوار این اسب سفیدم زیاد از وضعیت موسیقیایی داخل ماشین راضی نیستم، اون آهنگایی که من میخوام رو اونطور که میخوام پخش نمیکنه، باید یک بازنگری اساسی در این مقوله بسیار مهم انجام بدم. چند وقت پیش توی کتاب فروشی چیستا با یکی از دوستان صحبت می کردم و تعجب اون رو دیدم از اینکه من گفتم که حتما باید در سکوت کامل کتاب بخونم. چون خودش میگفت هرموقع که کتابی رو در دست میگیره قبلش یک سری موزیک آروم و بی کلام انتخاب میکنه و حتما در فضای معطر به موسیقی هست که کتاب میخونه. برای من هم همینطوره، من معتاد به رانندگی با موزیک هستم، اصلا نوع موزیک در رانندگی من تاثیر بسزایی داره. تازه این چند وقت دست چینی از کارهای حسین علیزاده رو انتخاب کردم یا کارهایی از کیهان کلهر که توو ماشین گوش بدم. همینطور اون پوشه آهنگهای شیش و هشت اوایل دهه هفتاد رو هم دارم، اونها رو خیلی دوست دارم. پر از خاطرات و به معنی واقعی کلمه، برام "نوستالژی" هستن. اینها همه در کنار هم پیشم هستند و هرموقع خواستم ازشون استفاده میکنم. ولی همونطور که گفتم باز راضی نیستم، باید کمی بهترشون کنم. فکر میکنم در قسمت موسیقی روز و اون چیزی که در حال حاضر ساخته میشه مشکل دارم، اون قسمت از من کم داره، باید یه چرخی اون طرفها هم بزنم تا مورد علاقه ام رو پیدا کنم.
بعد از اینکه خیابون گردی یک عصر ابری روز تعطیلم داشت به آخراش نزدیک میشد به شهر کتاب  رسیدم. رفتم و در قسمت ادبیات فارسی خوب گشتی زدم. چندکار ایرج پارسی نژاد رو دیدم. بعد در قفسه بقلی برگردان هایکو از احمد شاملو رو نگاهی کردم و باز علاقه ام به شعر کوتاه ژاپنی و ذن بیش از پیش شد. همینطور باز در قفسه بعدی کتاب جالب و مطمئنا خوندنی "پختستان" رو باز نگاهی انداختم. بالاخره بعد از دوسال باید این کتاب رو از مهرداد بگیرم و بخونم! بعد هم در راهروی بعدی سراغ کتاب های اسطوره شناسی و اساطیری رفتم و باز اسم های بزرگانی مثل جلال ستاری و ژاله آموزگار و ...
اصلا دلیل برگشتم به نوشتن همین گردش خوب امروز عصرم بود. هوای آدم خوب عوض میشه وقتی همه چیز آروم و نرم نرمک پیش میره. موقع بیرون اومدن از کتاب فروشی از یک زاویه ای به ورودی خیابون شریعتی بابل نگاه کردم. به نظرم همه چیز خیلی خوب و سرجای خود بود. نور ملایمی بود، درخت ها با رنگ خوب سرجای خودشون بودن و ساعت روز موقعی بود که تازه ماشین ها تصمیم میگرفتن چراغهاشون رو روشن کنند یا نه، وسط خیابون شکم و برآمدگی خوبی داشت. احساس کردم پشت یک دوربین فوق حرفه ایم و یک عکاس خیلی خوبم، بعد دکمه رو فشار دادم و این صحنه از این زاویه از خیابون شریعتی بابل ثبت شد. همونجا تصمیم گرفتم این حس خوب رو امروز توو وبلاگ عزیزم بنویسم. آخه نمیشه همش توو ذهن همه چیز رو ثبت کرد، بعضی از وقایع رو باید جایی نگه داشت و هربار بهش رجوع کرد. این پست هم وسیله در تبدیل عکس به نوشته است، خیابان گردی یک عصر ابری روز تعطیل.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم قافله سالار عشق، محمدرضا لطفی

Tuesday, May 7, 2013

خدا: بعضی وقتها... بازینگا!!!



  •       در وصف حال و هواي مشوش و بهاري اين روزهاي من کافيه بگم 23 واحد پايان ترم دانشگاهِ چندين ساله، پروژه و کارآموزي هيچ انجام نشده، قرداد سال نو کاري امضا نشده، نگراني بابت نيت بر تعويض خودرو با جيب خالي، مشکل جديد قلبي و بعلاوه چند عدد کنکور و امتحان و دندان مريض با دفترچه رو به انقضا و اينهاست فقط!اما... اما چه ميشه کرد که هوا هواي غرغر کردن و به مشکلات بها دادن و اينها نيست. ماه ارديبهشته و فصل بهار. آدم بخودي خود موتورش آتش مي شود، خونش به جوش مي‏رسد و دلش هي چيزهاي خوب مي‏خواهد. اسفند کوفتي نيست که هرروزش بشيني زانوي غم بغل بگيري...همينه که غروبي مي روي در خيابانهاي شهر قدم ميزني و بوي بهار نارنج انگار تمام اضافه وزنت را مي‏گيرد مي‏برد و از زمين مي کندت. آدم جگر قلوه اش حال مي آيد! بايستي توسل کنم به همين روزها و دخيل ببندم به سرشاخه درخت ترنج سرکوچه که يا خدايان زمين و آسمان، اي که همه جا هستيد و اکثرا در دسترس نيستيد، هل من ينصرني؟ ايشالله فرجي بشود.



  •       در آخرين قسمت فصل پنجم سريال "بيگ بنگ تئوري" که از همينجا به همه ديدنش رو پيشنهاد ميکنم، هاوارد والويتز داره به ايستگاه بين المللي در فضا ميره. بالاخره بعد از کلي کش مکش و کنسل شدن و نخواستن و غيره سفر مهيا ميشه و آرزوي خودش و دوستاش رو برآورده ميکنه. وقتي رفقاش توو خونه نشستن و همه سر موعد مقرر خودشونو به جمع و تلويزيون ميرسونن تا شاهد افتخار آفريني هاوارد باشن، اون لحظه که موشک شروع به انفجار و بعد پرتاب ميکنه همه ناخودآگاه دست همديگرو مي‏گيرند. حتي شلدون فريادي از سر غرور و به افتخار دوستش ميکشه و همه با استرس افتخار ميکنند. راستش دلم براي اين "دليل جمع شدن ديگران بودن" تنگ شده، دلم براي افتخار کردن به خودم تنگ شده. چندبار اين صحنه رو ديدم و هربار بغض عجيب و خاصي کردم، دلم براي بغض هاي خوشحالي خيلي تنگ شده.



  •       ديروز که دستاي مبارک آقاي دکتر تا آرنج توو دهن خوني من مشغول کشيدن دندونم بود در فکر نوشتن بودم! داشتم با خودم مي‏گفتم حتما بايد کار جالب و هنرمندانه اي انجام بدم. امسال قرار سال بسيار خوبي برام باشه پس مي‏تونم با يه سورپرايز خودمو به اوج خوشحالي برسونم. در همين افکار غرق بودم که آقاي دکتر مستاصل گفت: لعنتي بيرون نمياد!من باز به ياد حرفهاي آقاي طاهري افتادم که بهم خيلي راحت وقتي ديد علاقه به نوشتن دارم گفت همين داستان سياوش رو شروع کنم به نثر نوشتن، واقعا از اين ايده خوشم اومده بود و داشتم حساب مي‏کردم چقدر عالي ميشه اگه فقط يه چيز موشکافانه اي از داستان اصلي بيرون بکشم. در همين حين با فريادي پرخون ريشه دندون چهارم پايين سمت راستمو در دستان آغشته به خون دکتر ديدم. خوب خوشحالي همراه با اشک اينجا نمود پيدا کرد وقتي نميدونستم از درد اين 45دقيقه گريه کنم يا از خوشحالي پايانش بخندم، خلاصه با تني خيس از عرق و فکر متلاطم از خون و سياوش و پايان مطب لعنتي رو ترک کردم. باشد که ديگر گذرم به اون حوالي نيفتد.


Sunday, April 14, 2013

الگوریتم فروشنده دوره گرد، زیر بارون، با کاغذی در دست

موضوع دقیقا فاصله حرف تا عمل است وقتی در لحظه اول به قضیه نگاه می‏کنم. اینکه خب... من می‏تونم یه تئوریسین خوب باشم، طرح و ایده خوب و کاربردی بدم اما برای اجرای پروژه هیچ قدرتی ندارم. یادمه از بچگی هم همینطور بود. وقتی باشگاه کشتی می‏رفتم مربی همیشه می‏گفت من کشتی گیر زرنگ و بافکری هستم اما به چه درد می‏خوره وقتی نمی‏تونم اجراش کنم!
دیشب هوای فوق العاده خوب این روزهای شهر بارونی شد، نم نم شروع شد وسطای کار که من دیگه خواب بودم تندتر شد. اول کار که صدای خیلی آرومی از بارون به گوشم رسید و دو دل بودم که بارونه یا نه و حوصله هم نداشتم برم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، مثلا یک چند جمله ای به ذهنم خطور کرد، بعد که صدا تندتر شد جمله هایی دیگه به ذهنم رسید و اطلاعات اولیه برای نوعی نوشتن شعرگونه که مورد علاقه منه بدست اومد. اما هرکاری کردم نتونستم اون کلمات و قلب جملاتم رو بصورت شعرگونه _نمیگم نظم_ دربیارم، اینجا اون کمبود قدرت اجرایی رو احساس کردم و بی علاقگی به درگیر شدن حتی با کلمات منو از ادامه کار کنار کشید. داشتم به این فکر می‏کردم که کاش شاعری قوی بنیه و کاری مثل اخوان ثالث یا نیما یا شاید هم شاملو اون لحظه روو تختم کنارم نشسته بودند و من دستم رو میذاشتم روو زانوش و می‏گفتم فلانی، ببین با این کلماتی که من بهت می‏دم یه شعر بنویس. این جملات توش باشه، این منظور هم توش باشه، ببین هوا رو که داره می باره، صدای برخورد قطرات بارون به سقف و دلگیری هال و پذیرایی خونه ما، تا لب پنجره، بی حوصلگی من، یک مقداری هم فاصله و دل تنگی هم تهش بذار. البته من فکر می کنم همه ما _اونهایی که به نوشتن علاقه دارند_ یک شاملویی، سایه ای، فروغی درون خود دارند، همونجور که حامد می‏گفت توو کلاس های شعر، شمس بهش گفته که شعرهاش _کاملا عادی_ به رونوشتی از شعرهای شاملو نزدیکه! خب معلومه دیگه، یک عمر شبانه و آیدا در آینه خوندیم حالا هم که میخواهیم شعر بگیم شبیه میشه. خلاصه، کاش احمدآقا دیشب اینجا بود...
از قضا، دیروز در دانشگاه فخیمه سرکلاس "شبیه سازی کامپیوتری" من مثل هفته قبل بسیار درخشیدم. درحالی که همه سرکلاس چرت می زدند و بعضیام مشغول اس ام اس و انگری بردز بودند من مثل یک شاگرد خوب البته از ته کلاس، به تمامی سوال های استاد جواب می دادم و حتی در درس جدید راهکارهای جدیدی برخلاف نظر استاد می دادم که خودم، استاد و بعضی از همکلاسی ها که هنوز بیدار بودن رو کاملا حیرت زده کردم! اصلا اصول درس شبیه سازی کامپیوتر بر اساس طراحی الگوریتم پایه ریزی شده و قبل از هرکاری باید درخواست های مسئله رو بفهمی و بعد بهترین و الگوریتم انجامش رو در محیطی مثل
Matlab
 پیاده سازی و کدنویسی کنی. این تجربه عالی رو ترم های قبل در درس طراحی الگوریتم هم داشتم، همیشه بهترین راه حل ها و جدیدترین ایده ها به ذهنم خطور می‏کرد، اما پایان ترم... موقعی که باید کد می نوشتم خراب می‏شد. باز اطلاعات خام در دستم بود اما بقول مربی عزیز که وقتی زورت نمیرسه، عقل به چه درد میخوره آخه؟ حالا موندم که چه کار باید بکنم، آخه معمولا با توجه به شناخت سطحی که از خودم دارم آدمی نیستم که برم و زورمو زیاد کنم، بلکه راه رو به سمت یه کار "کم‏زورطلبانه" دیگه کج می‏کنم. ولی اینجوری که نمیشه، بالاخره باید یه جایی با شاملو خداحافظی کنم، یه جایی بهترین شاگرد کلاس و بهترین نمره پایان ترم رو بگیرم، یه جایی هم ...
در ادامه شعر مذکور رو هم به همون صورت خام و دست نخورده می‏نویسیم، باشد که مقبول افتد:

زمانی صدایی از ورای پنجره خانه ام
مرا به یاد باران انداخت
حوصله نبود تا سری به آن بزنم.
اکنون باران سیل آسا از کوچه مان
به نواری پی در پی صدایم می زند،
دریغا... جان نیست
به آن صدا سری بزنم. 

Tuesday, April 2, 2013

سیزده به در بعدی در پاریس

امروز 13 فروردین، روز طبیعت و "سیزده به در" بود و هنوز هم هست. امروز هوای شهر ما آفتابی و با دمایی حدود 15 تا 20 درجه، بدون باد تندی و نسیم های دلنشین اوایل بهار، روز خوبی برای بیرون رفتن، رفتن به طبیعت مثل جنگل، کوه یا دریا بود. میشد با چندتا دیگه از افراد خانواده یا فامیل ها و شایدم دوستان از صبح بعد از جمع آوری تدارکات یک روز، با یک یا دو ماشین و با آهنگهای شادی که مختص امروز از روز قبلش آماده کردیم بریم بیرون. روی زمین پارچه ای پهن کنیم، آتیش روشن کنیم و مسلما کبابی هم بخوریم. بعد هم با کلی عکس شاد و خندان و یک بغل پر از خاطرات خوب راه برگشت رو از کم ترافیک ترین جاده و سریعترین قسمت پیدا کنیم. معمولا اینطور روز سیزدهم فروردین هرسال رو می گذرونیم، اما من امروز ساعت 12:21 دقیقه تازه از خواب بیدار شدم! حدود ساعت دو بعد ازظهر صبحانه یا نهار یا هردو رو خوردم و در حضور پارازیت های معلق در فضا که جایی برای برنامه های شاد و شنگول و پر از واقعیت ماهواره نمیذارن، مجبور شدم ببینم حکومت اسلامی کشورم اولین روز سلطه اش بر این سرزمین رو در چنین روز نحس و با پیشینه تاریخی اساطیری ای آغاز کرده و آری هایی که با همان لبخندهای از سر رضایت در عکس های سیزده به درهای پارسال به چشم می‏خورد، با قاطعیت تثبیت شد. البته کلاه قرمزی و ببعی و آقوی همساده هم هستن، آقوی همساده دیشب میگفت به جرم فروش سکه تقلبی توو بازار دستگیر شده و درهنگام بازداشت کتک مفصلی خورده و رفته کما... که خب این ما رو خیلی به فکر فرو برد.
خلاصه، از روزم بگم. بعد که از تلویزیون باز هم نا امید شدم، رفتم و پشت کامپیوترم نشستم، در اینترنت هم خبر خاصی نبود، گویا اکثرا رفته بودن سبزه گره بزنن، یکی هم که نرفته بود به شوخی یا جدی نمیدونم اما گفت حالا که همه مردم شهر رفتن بیرون، من برم بت ها رو بشکنم. منم سریع دوباره ری-شر کردمش و با خودم فکر کردم چقدر آدم باحالی ام که همچین چیزهایی رو ری-شر میکنم، نه این مزخرفاتی رو که کی یا چی چندتا لایک داره و اینا.
بله، فیلترشکنم که باز قطع شد، به فکر فیلم دیدن افتادم، یادم اومد شبکه چهار داشت از وودی آلن و "انی هال" صحبت می کرد و من با غرغر گفتم خب اگه مردین نشون بدینش خو! یادم اومد که آرشیو یک ترابایتی فیلمهام جدیدا تازه شده، سریع نیمه شب در پاریس رو که از خیلی وقت پیش نشون _من فیلم هایی که دیدم رو با # و فیلم هایی که میخوام ببینم رو با + مشخص میکنم_ کردم گذاشتم تا ببینم. خدا رو شکر زیر نویسی که همراه فیلم بود خیلی خوب بود و مشکلی نداشتم. اما فیلم... سریع میگم نیمه شب در پاریس یکی از بهترین فیلم هایی است که دیدم. البته زمان و مکانی که با هم ترکیب شدند و بهمراهی فیلم هم دراومدن خیلی تاثیرگذار بود. فیلم از خیال حرف میزنه، از اونچه میخوایم و میشه که بشه! فیلم خودش خیالیه، بلکه بیننده رو در حین فیلم دیدن از صندلی یا اگه روو فرش خوابیدین یا هرجایی میکَنه و میذاره بیننده توو خیالات خودش "
"هم" پرواز کنه، حالا همراه شخصیت اصلی داستان که بهتر حتی! در آخر، شاید هم ندانسته و ناخودآگاه، اما با اونچه شخصیت اول داستان کرد، به هدفش هم میرسه. میبینی؟ خیالات، خواستنی ها با اونچه که بدست میاریم میتونه نزدیک یا همون هم باشه، آرزوها دور نیستند.
بعد از اینکه فیلم کاملا تحت تاثیرم قرار داد، از ته کشوی میزم که درِ قفل دار داره، بسته سیگار مارلبرو رو در آوردم. درسته مارلبرو قرمز پایه بلند نبود، اما حداقل مارلبرو که هست. سیگاری به لذت کشیدم، زیاد آه نکشیدم. آخه میدونی، فیلم در پاریس بود. شخصیت اول داستان احساساتی و بقول نامزد منطقی اش، فانتزی بود. هنر، فرهنگ  و رویا جایگاه خاصی داشت، مطمئنا من باید دچار احساساتی شده باشم دیگه...
فیلم و سیگار که تموم شد، دیدم هنوز نور خوبی توو آسمون هست. در حین چرخیدن در فیسبوکم دیدم لینکی مربوط به کشورها و نیازهاشون به شغل های متفاوت هست، خوشم اومد. رفتم و نگاهی کردم، اما حتی عنوان شغلی مناسب با تحصیلاتم پیدا نکردم، در واقع اینکه هنر خاصی ندارم، بیشتر در من هویدا شد! کاملا دمغ شدم، اما بخودم گفتم به واقع حیفه که بعد همچین فیلمی بخوام ناراحت باشم، توو آرشیو موسیقی های ایرانیم گشتی زدم و سراغ یک آلبوم میگشتم که شادم کنه. بالاخره آلبوم "بر سماع تنبور" علیرضا قربانی و پورناظری ها رو انتخاب کردم و صدا رو خیلی بالا بردم. همونطور که گفتم نور خوبی توو آسمون بود، سراغ پنجره رفتم و به کوچه، به زمین خالی روبروی خونمون و دوتا خیابونی که اطراف کوچمون بود نگاه کردم. کاملا خلوت، فقط در کمربندی ماشین ها با سرعت رد میشدند، اینها همان هایی هستند که با فکرترند و جاده خلوت تری رو انتخاب کردند برای برگشتن. برای چندمین بار درخت انجیر روبرو نظرم رو جلب کرد. این درخت انجیر از دیوار خانه ای در آمده و رشد کرده. کاملا از داخل دیوار در آمده، رشد کرده، قطور شده و حالا میبینم میوه هم داده! خدایا، کی باورش میشود یک درخت از داخل دیوار، در ارتفاع 3متری زمین. هر روز هم میبینمش، هی میگفتم باید عکسی ازش بگیرم، سوژه ای در حد فرود آمدن خدا در اتاق خوابم خواهد بود... بالاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم تا ازش عکس بگیرم، واقعا تعجب میکنم. عجب مردم یخ زده ای هستیم، سوژه به این جالبی و خوبی، چرا هیچکس کاری نمیکنه؟ چون در ارتفاع زیادی هست، بنظرم عکسها زیاد خوب نشدند، اما تمام خلاقیتم رو به خرج دادم. وقتی اومدم خونه و عکسها رو دیدم بنظرم اومد عکسها رو برای چندجا بفرستم، یا بذارم توی فیسبوکم. با خودم گفتم این عکسها معروفم میکنند! خیلی سوژه خوبیه واقعا، بعد که تصمیم گرفتم مطلبی برای وبلاگم بنویسم و کمی سرد شدم. دیدم زیاد به معروف شدن هم علاقه ای ندارم، عکسها هم زیاد خوب نیستن...
خلاصه وبلاگم فعلا بهترین محل برای به نمایش در آمدن ایده ها، تفکرات و کشفیات مهم من از جهان پیرامونم هستند، همونطور که قبلا هم گفتم من در این وبلاگ بسیار بسیار مغرور، مدعی، شاعر و نویسنده و نقاد سیاسی هنری اجتماعی و جمعی از این قبیل موارد هستم. حالا هم آخرین دستاوردم در قسمت هنری، ژورنالیستی رو به معرض نمایش میذارم و باید پسندیده بشه!
دستم نرسید وگرنه حتما سبزه ای از برگ های سبز درخت رو گره میزدم در این روز فرخنده، در ضمن درمورد تلاش و میل به زندگی خواهی این درخت، مطلبی باید بنویسم، شاید هم چند خطی شعر گفتم بعدها.












* آهنگ پس زمینه: آلبوم بر سماع تنبور، گروه شمس با صدای علیرضا قربانی

Tuesday, March 26, 2013

بهار، عید و کتاب و من

دارم روزهای عید رو می‏گذرانم. روزهای صبح ابری و بعداز ظهر آفتابی اول بهار که خواب، معنای خوش زندگی در کنج دلچسب اتاقه! امسال دقیقا هیچ برنامه ای برای گشت و گذار نچیدم و الآنم که در میانه تعطیلاتیم می‏دونم که تا آخر این روزهای دلچسب همچنان مهمان دلِ گرم تختخوابم هستم. البته همراه عزیزی چون کتاب دارم و بصورت مسلسل وار دارم کتاب می‏خونم. چون در تعطیلات هستم و وقت زیاد دارم تصمیم گرفتم از نویسنده های مختلف کتاب انتخاب کنم و بخونمشون. از آقای دولت آبادی گرفته تا صادق خان هدایت و بزرگ علوی تا هاروکی موراکامی و خانم خجسته کیا! خوب دارم پیش میرم و از این وضعیت راضی هم هستم. البته بدم نمیومد با یکی دوتا دوست جونی میرفتیم کوه و کمری و منم چندتا عکس می‏گرفتم و یک مقدار انرژی آزاد می‏کردم اما تاحال که نشد. اما خوبی کتاب خوندن اینه که آدمو میکَنه! می‏بره یه جای دور و این نیستی رو تجربه میکنی، وقتی میری توو کتاب دیگه اینجا نیستی و در کوچه  و خیابون هایی که نویسنده برات آماده کرده قدم میزنی خودش مثل گردش ایام عیده. همش چیزای جدید می‏بینی و اتفاقای نو برات میافته. اتفاقا خیلی هم خوبه که یه نویسنده میشینه دو صفحه فقط از یک نگاه _که مثلا میتونه یه خونه، یه رودخونه یا یه زن باشه_ صحبت کنه و اونو توو ذهن خواننده شکل بده. اینطوری تو درگیر موضوع میشی، درش حل میشی و اونوقت عنصری از کتاب خواهی شد. که درواقع هم همینطوره، خواننده از عناصر تشکیل دهنده هر کتابه، به نظر من.
اصلا من باید از همون روز اول از تختم بیرون نمیومدم، وگرنه این سرماخوردگی کوفتی هم دامنمو نمی‏گرفت. توو تختت که مچاله شی و بری توو کتاب، دیگه مجبور نیستی با هرکی که از در اومد توو ماچ و بوسه آب دار بدی و اینجور اول سرسال سرما بخوری و افقی شی. والله!
اما با همه این اوصاف خدارو شکر که راضی هستیم و چشم هایمان روشنایی را می پاید، باشد که اینچنین بماند.

Thursday, February 28, 2013

یاران را چه شد؟


میخوام درباره دوستام بنویسم. اینجا وبلاگ شخصی منه، نویسندش منم و متعلق به منه و خواننده؟ خواننده هاش هم زیاد نیستن، فکر میکنم بصورت مداوم و پیگیر دو نفر و بصورت گذری 3-4 نفری کلا باشن.
(البته تمامی اعداد فوق رو باید از عدد 1 که نشانگر حضور گرم خودم در همه جا هست کم کرد!)
پس با این دامنه کوچیک، این شعاع کم و این حضور اندک میتونم بیشتر از اینها پرخاشگرانه، رُک و راحت حرف بزنم!
(دلیل حضور کلمه پرخاشگرانه فقط این بود که احساس کردم جمله رو خوش طعم تر میکنه، فقط همین!)
اتفاقا تعداد دوستای عزیزم هم اونقدرها نیستند، یعنی کسایی که من دوست دارم یا مجبورم یا _خب پس چی_ باید دوست صداشون کنم هم مثل شما خواننده عزیز خیلی خیلی کم و اندک شمارند. در اینکه بر کمیت حضور دوستان تاثیر بسزایی داشتم هیچ تردیدی نیست و این خالی کردن رو در طی این دو سه سال اخیر زیاد هم بد نمیبینم. اولا فکر میکردم فردا و فرداها خیلی ضرر میکنم، اینکه وقتی 43ساله شدم بشینم و عکسهامو ببینم و تووش از این سنین هیچ چیز نداشته باشم. یا مثلا در 37سالگی هیچکس نباشه که پنجشنبه عصری رو باهم بگذرونیم و بریم یه کافه ای جایی بشینیم و از این روزها حرف بزنیم. قدیمتر ها نگران مواردی از این قبیل بودم، اما الآن ها دیگه نه، نه اونچنان. الآن به خودم میگم عیبی نداره، حالا فرصت هست...
اما دوستان عزیزم، همین انگشتان مبارک رو عرض میکنم. دقیقا من همیشه فکر می کردم انگشتن چون از طرفی تعدادشون اونقدر بود و از طرفی  جدا ناشدنی! آها، جدانشدنی اون صفتیه که واقعا جای تامل داره. اینکه توو ناراحتی ها و بدبختی هات کنارت باشن، اینکه هروقت کاری داشتن نیان درتو بزنن، اینکه هرچی غم دنیاست رو نذارن روو دوش تو و برن، اینکه دوست باشن، اینکه باشن، اینکه حداقل انگشت باشن...
اینکه در ابتدای کار، یعنی از سنین جوانی دوستایی از جنس محالف داشته باشی تا حدی کارآمد هست اما فکر نمیکنم زیاد آنچنان هم مفید باشه، فقط عادیه، مثل بقیه انواعش. اما میتونه عوارضی داشته باشه. وقتی تا 18-19سالگی در محیط خفه و استریل شده ای مثل جامعه ما زندگی کنی و یهو با دوستی از نوع "دیگری" آشنا بشی شاید دوچار دوگانگی شخصیت از نوع بد بشی. دقیقا منظورم اینه که من با یکی از دوستام که از جنس مخالفه اونطور نیستم که با دوست هم جنس خودمم. در نگاه اول این معمولی نشون میده، یا شاید الآن که بهش نگاه میکنم میگم حالا که دیگه راحتیم اما من زیاد نمیپسندم. چون از خود واقعی فاصله میگیرم، شاید رودربایستی شاید علاقه بیش از حد و شاید های دیگه. اما درکل متاسفم که همچین مسئله گذرایی میتونه انقدر بزرگ و در عین حال مبهم بشه. هیچوقت نخواستم نگاه تفکیک جنسیتی داشته باشم، حتی متعصبانه باهاش برخورد میکردم اما حالا میبینم به مواردی که سالها ایراد میگرفتم دارم نزدیک میشم. اینکه روابط مشخص باشه، همه چی معین و روشن باشه و اگر در غیراینصورته پس نباشه! البته اگه قدرتشو داریم میتونیم از اولین سالها بچه هامون رو طوری تربیت کنیم، در جامعه ای رها کنیم که بستر پاک و سالمی از نظر نگاه جنسی (یعنی زن و مرد) داشته باشه تا وقتی بچه شد آدم بالغ اینقدر درگیر موارد ریز ابتدایی نشه که دیگه کار از کار گذشته و مجهول و سرخورده بشه.
فکر میکنم حرفهام از حالت شخصی خیلی فاصله گرفتن، بیشتر دلم میخواست که چقدر از روابط دوستیم ناراحتم و به معنی واقعی کلمه نا-راحتم. اینطور فکر میکردم که در راه دوستی باید همه چیزم رو فدا کنم. روو بازی کنم و همه چیزم رو در خالصانه جلو بیارم، حالا که میبینم جوابی به اون شکلی که حداقل مطرح کردم نگرفتم، کمی سرخورده ام. غمگین هم هستم، به این هم فکر میکنم که حالا باید چیکار کنم؟ باید مثل اونهایی باشم که باهام مثل خودم نبودن؟ فکر میکردم خوبم، حالا باید دیگه خوب نباشم؟ اگه اینطوره که خیلی سخته، اصلا عوض شدن خیل سخته. امیدوارم تمام راه رو من اشتباه اومده باشم، تا اینکه بخوام سرمو بندازم پایینو پشیمون باشم. اونطوری حداقل بخودم میگم عیبی نداره، راهو اشتباه اومدی، دوباره تلاش کن. اما اینجوری باید راهمو برگردم و تمام مسیری رو که فکر میکردم خوبه، ازش خاطره دارم برگردمو حسرت بخورم که هــــی، چه غلطی کردم...
از دوستان عزیز عذرخواهی میکنم، گویا منتظر بودید من از شما بنویسم اما همش از خودم در مقابل شما گفتم، هرچقدر هم که فکر میکنم میبینم خیلی سخته حرفی رو توو این فضای نامتنهایی بنویسم و رها کنم و برم. باید حرف رو کرد توو دستکش بوکس و کوبید توو صورت مخاطب اگه میخوای غر بزنی! والا...

* آهنگ پس زمینه: آهنگهای دهه نود میلادی سیاوش قمیشی

Monday, February 25, 2013

امشب در سر شوری دارم

باز امشب اون حس عجیب و غریب به همراه طغیان از درونم زده بیرون. فکر میکنم به هرچی دست بزنم طلا میشه و هرکاری کنم یک اثر هنری فوق العاده خلق خواهد شد. عکس‏هایی رو توی فیسبوک میبینم و فکر میکنم اگه یه دوربین خوب بالاخره بخرم میتونم کلی کار هنرمندانه بکنم. فکر میکنم الآن هرچی بنویسم میتونه انقلابی در عرصه ادبیات باشه و خودم رو درکنار صادق هدایت میبینم!
راستش رو بخواهید توو خواب اگرچه کمتر اما همیشه خودم رو درکنار صدق هدایت میبینم، خیلی هم بیخود گفته امید نیستی پس از مرگ فیلان... من امیدوارم ببینمش و کلی باهاش حرف بزنم اونجا. میدونم از این آدمای گند دماغه که اصلا حوصله حرف زندنم نداره و جلو روت بهت میگه: اَه چقدر چرت و پرت میگی، خستم ام کردی! اما من میخوام با علاقه مند نشون دادن خودم، کشیدن حرف به بحثهای تحلیل روان‏شناختانه از بوف کور، چرایی سه قطره خون، دین ستیزی توپ مرواری و جذابیت افسانه آفرینش اونو به سمت خودم بکشونم. البته چون اون قهرمان منه و من "میخوام" که اونطور چطور باشه احتمالا همون اول کار بهم میگه که اصلا علاقه ای به صحبت کردن درمورد کارهاش نداره و اونها رو... حالا نوشته دیگه، انقدر گیر نده! از اونجایی که دیدار ما در جهانی دیگر خواهد بود نمیشه اطلاع دقیقی از ادامه بحثمون بهتون بدم، حالا خودتون اومدید بهتون میگم باز چی شد و اینا.
کجا بودیم؟ اینکه امشب از اون شباست، بله... البته علاقه ام به نقاشی رنگ روغن کمتر شده، یه مدت خیلی روو مود این بودم که رنگ روغن بکشم. ازین طرحهای انتزاعی که هیچکی هیچی ازش نمیفهمه اما نقاش میاد و یک ساعت و نیم درموردش حرف میزنه. اصلا نمیخوام بد صحبت کنم و یا با اینطور حرف زدنم قصد مسخره کردنشو داشته باشم، نه! دقیقا منظورم همین بود، اینکه شاید فقط دلم بخواد یه صفحه  سفید جلو روم باشه و من ابتدا رنگها رو هرطور که دلم خواست با هم قاطی کنم _آخه فکر میکنم توو این کار خیلی خوبم، چون فقط میدونم اگه به آبی یواش یواش قرمز بدی میشه بنفش_ و بعد رنگها رو که توو دوقسمت غلیظ و رقیق تقسیم بندی کردم همچین بپاچم روو بوم، شاید یه طرحهایی هم زدم، اما بیشتر دلم میخواد بپاشم، فکر میکنم حس خیلی خوبی خواهد. اما همانطور که گفتم فعلا روو مودش نیستم یا شاید بهتر باشه بگم دیگه روو مودش نیستم چون حسش دیگه نزدیک به دوسالش شده الآنا!
یه مدت بود که آدما در ناخودآگاهشون علاقه به یه سری کاری داشتن. مدتی این علاقه‏مندی ها با شیب تندی رفت به سمت کارهای عجیب غریب. مثلا طرف دلش میخواست یه اتوبان 10 کیلومتری رو روی جدولهاش راه بره یا لخت بره توو برفا غلت بزنه! البته یه سری حس ها و کارهای خوب از توو همین خواستن‏های عجیب غریب اومد بیرون مثل بانجی جامپینگ، پارکور، اینکه یهو صبح پاشی بری سفر، هرجا که شد! یا یه همچین کارهایی که اتفاقا حس های خوبی هم داره اما من هنوز اونقدرها متفاوت یا متفاوت خواه نیستم، من اغلب اوقات آرومم. مثلا دلم میخواد برم یه منظره سبز و خوب رو که بیست بار قبلا دیدم و توش عکس گرفتم رو دوباره ببینم. یا برم شهر رو توو روزای تعطیل راه برم، شاید خواستم یه غروب برم وسط بازار و از شلوغی عکس بگیرم. نمیدونم اینا دیگه، اما دلم میخواد وسط همه این کارها حتما کاری کنم که بشه اسمشو گذاشت خلق. البته هم بعضی وقتها زیر زیرکی یاد حرف آقای طاهری می‏افتم که میگفت برای جاودانی خودتون حتما چیزی  به جا بگذارید تا آینده ها از روی اون اسمتون رو با یاد داشته باشند. البته من هدفم از خلق، در ابتدا همون مفهوم بوجود آوردن سپس منحصر بفرد بودن، بعد حرف داشتنش و در آخر شاید ماندگاری و مهم جلوه کردنش برای دیگرانه.
یادمه قبلا بخودم میگفتم شاید همین چیزایی که الآن مینویسم چهارصد و پنجاه سال دیگه توو بزرگترین دانشگاههای جهان تدریس بشه و بسیار بسیار مهم تلقی بشه. اما بخودم تلنگر زدم اگر مایه عامه پسندی برای امروز رو بهش اضافه نکنم شاید اصلا دیده نشه و تا چهارصد و پنجاه سال دیگه گمشده باشه، یعنی امروزی ها باید بخوننم و تکثیر کننم تا چهارصد و پنجاه سال بعدی ها بخوننم.
همونطور که در ابتدا هم اشاره کردم امشب از اون شبهاست و میبینم که خوب هم برای خودم تبدیلش کردم به اون شبها...

*آهنگ پس زمینه: آثار پروین



Wednesday, January 30, 2013

منِ دیگری


  •  وقتی همه می نویسن، عکس میگیرن، ویدئویی ضبط میکنن یا قطعه ای اجرا میکنن من اما اتفاقا احساس گوشه گیری بیشتری میکنم. احساس تنهابودن بیشتری دارم. فکر میکنم شاید تمامی هنرهای دنیا در این وهله همین مقدار بوده و خب حالا هم مصرف شده و تموم! باید بایستیم تا جیره بعدی بیاد شاید ما هم سهمی داشته باشیم. البته این چیزهایی که می نویسم هم قطعیتی ندارن و الزامی مبنی براینکه همواره اینطور باشم هم وجود نداره، اینها صرفا طرز تفکر من در این زمان هستند. البته فراموش هم نمیکنم که تمامی آنچه من قادر به نمایش دادن آن هستم بصورت تجربی و شخصی حاصل شده و اونچه که برایش عرق ریختم و سالها وقت صرف کردم الآن دیگه آنچنان قابل نمایش یا جلوه نیست.
  • اگر من بجای نوشته هام بودم، یک شب که خواب بودم، از همون خوابهای سنگین که خورناس بلند میکشم.، جمع میشدیم از همه جا، از توو هارد کامپیوتر از نوشته های روی دیوار از نوشته های توی دفترهام و کلمه به کلمه و حرف به حرف راه می افتادیم بسمت خودم. از دیوار پایین می اومدیم، از روی میز به صندلی و از صندلی به تختخوابم و آخر روی شمکمم. اونجا تصمیم نهایی رو میگرفتیم: "اون دیگه استحقاق مارو نداره، همش سرمون غز میزنه، از اعتبارمون کم میکنه. مردک نفهم میگه ما استفراغات زمان پریود فکریش هستیم! به مایی که به این زیبایی بیرون می آییم و قابل تحسین هستیم. اگر اون مارو نمیخواد و ما اینقدر بدیم، پس بهتره برگردیم به سرچشممون. از دهانش که بازه همیشه، میریم داخل. حرف به حرف، دونه به دونه. انقدر داخل میشیم که از ما خفه شه، که تمامی استفراغش به خودش برگرده".
    و اینطور شد، من از کلماتم که دوستشان داشتم اما نه بشکلی عادی خفه شدم.
    حرفهایم مرا در برگرفتند، داخلم شدند و مرا خفه کردند. اکنون من از خودم پُرم، از همه خودم. از اونچه که سالهاست میخوامش اما تُفش میکنم،
    من الآن خیلی حرف دارم...

آهنگ پس زمینه: آلبوم کیش مهر، شهرام ناظری


Monday, December 10, 2012

پارادوکسیکال

اول
صبحانه کره مربا، سرشیرعسل و چایی گرم روی میزی چهارخونه قشنگی در آشپزخونه چیده شده. باریکه ای از نور بصورت مورب به داخل کشیده شده و حیاط بیرون هم از پشت شیشه رنگی های پنجره،زنده ست.
نهار، قبل از ساعت یک بعد ازظهر، بر میز گرد کوچیک وسط آشپزخونه با کباب کوبیده، چنجه، نوشابه شیشه ای و دوغ و کلی سبزی شسته شده تازه با یه موزیک شاد آماده خوردنه.
شب زمستونی، سفره وسط هال پهن شده و بوی خوب کله پاچه از آشپزخونه میاد. مشغول ریز کردن نون توی کاسه ای و در فکر بناگوش. خبر خوب چایی بعد از همچین شام چرب و چیلی ایه!
دوم
کورمال کورمال به سمت آشپزخونه حرکت میکنه،
در یخچال رو به سختی باز میکنه،
نور کل بدنش رو روشن میکنه و آب سرد رو از شیشه میخوره، لذت بخشه!
طول روز رو در رویای موارد فوق خواب بود...

* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی

Friday, December 7, 2012

نه به نه و آری به آری بگو

یکی از تصمیماتی که اخیرا گرفتم اینه که دیگه اظهار تنفر نسبت به چیزی نکنم.
"من از این متنفرم"، "حالم ازش بهم میخوره" یا جملاتی از این قبیل خیلی وزن دارن، خیلی حواشی دارن. اصلا جوری جایگاه میده به چیزی که در واقع تو میخوای نبینیش، موردی که مشکل داره بهتره نادیده _مقصود فراموشی ست_ گرفته بشه تا این که انرژی صرف تنفرخواهی از اون بشه.
در ضمن، جدا از مسئله فراموشی، اینکه تو یک حس بد رو در خودت پرورش بدی و بعد هم بوسیله یک خروجی بیرون بدی خودش بار منفی داره. نمی خوام اونطور مثبت گرایانه یا "نگرانی از ایجاد موج منفی در زندگی" صحبت کنم نه، فقط ازینکه بتونم ناراحتی ای را ایجاد کنم _حداقل برای خودم هم_ نگران میشم.

* آهنگ پس زمینه: گذری بر کارهای Michael Jackson

Monday, December 3, 2012

از همه جا، اینجا

  • همیشه در طول سالیان دراز به خودم یادآوری کردم که میزان انتظاراتتو از آدم به پایین ترین سطح ممکن برسون. نکته جالب اینه که گویا شخصیتی کاملا متفاوت با آنچه که از خودم میخواستم دارم! اینطور که همیشه با هدفی معین در کنار دیگران قرار می گیرم، بهشون نزدیک میشم و در نهایت ایجاد انتظار میکنم و بعد...
    بعد بصورت ناگهانی با فضای خالی و هیچ مواجه میشم. این نیستی دقیقا متضاد اونچه من انتظار داشتم بوده و اینجاست که من بزرگترین ضربات رو نه از افراد، بلکه از نگاه و کردار اشتباه خودم می خورم.
    این سطور هم من باب یادآوری ای برای خودم هست نه بیش از این.
  • محتوای وبلاگ به شکل اغراق آمیزی فرهنگی شده، یا بهتر منظور خودمو بگم که محتوای وبلاگ از قسمت مورد علاقه من که نظریات شخصی من باشه فاصله گرفته، یا بهترتر بگم بجای نوشتن و کپی کردن موارد مورد علاقه م فکر میکنم بهتره کمی هم بنویسم!
    نوشتن بهترینه برام.
  • این نوع کوتاه نویسی و از چند منظر مختلف در یک پست حرف زدن رو از وبلاگ یک آشنا الهام گرفتم. الهام که چه عرض کنم، کاملا مثل اون شده اما بنظرم خوب میاد، کوتاهتر و به موقع تر!
    هرچند قسمت نام گذاری پست، که کار مورد علاقه منه کمی سخت میشه...
  • از فردا کلاس های هفتگی شاهنامه خوانی ما که بعلت تعمیرات محل بمدت 6هفته تعطیل بود دوباره شروع میشه و من خوشحالم بابت این موضوع. میخوام کمی هم از کلاس و موضوعات طرح شده در اون در وبلاگ بنویسم.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم شمس الضحی، حسام الدین سراج

Tuesday, November 20, 2012

زندگی خواه

  • اتفاقاتی که هر روز برای آدم بوجود میاد یک جور عملیات راهسازی برای رفتن به آینده است. با لبخندی خوشحال و پر انرژی میشم و از حرفی گرفته، عصبی و نامید به ادامه راه، انگار که میخوام هرچی رفتم رو برگردم و برم یه گوش واسه خودم بمیرم.
  • آخر هفته گذشته و به همت انجمن دوستداران حافظ شهر، در یک کنفرانس شرکت کردم: "سیمای جاودانگی در کوهستان های اساطیری شاهنامه".سخنرانی یک خانوم دکتر جوان درمورد پایان نامه دکتراشون با همین عنوان بود. بحث اصلا بحث فنی ماجرا نیست، برای من حضور در چنین جمعی خیلی نو و تازه بود. حس حسِ خوبی بود و همینطور فواید بسیاری برام داشت. حس بهتر زمانی ایجاد شد که بخاطر یکی دوتا سوالم در آخر جلسه از سخنران، توجهات رو جلب کردم و سوالم از طرف ایشون مهم تلقی شد!
  • اینکه در محافل ادبی باشم خیلی خوشحالم میکنه. همینطور اون چندبعدی بودن شخصیتمو تقویت میکنه. جالب بوده برام که همیشه از بچگی من در محافل آنچنان مختلفی بودم که اگر به اون جمع میگفتم بعد از اینجا کجا میخوام برم یا به جمع بعدی میگفتم که قبل از اینجا کجا بودم شاخ در میاوردن! مثلا بعد از همین جلسه، رفتم باشگاه! چندوقتی میشه که تمرین کشتی رو شروع کردم، برای سلامتی البته! خب جمع باشگاه و در میون جوانهای 18 تا 24-23 سال، کاملا جمعی ورزشی، محرک و پر انرژی از لحاظ فیریکیه. برای دوستای باشگاهیم سوال "آخرین کتابی که خوندی" یا "مطالعاتت بیشتر در چه زمینه ایه؟" اصلا معنی نداره! اصلا خوندن کتاب دلیلی نداره، البته هرچندوقت یکبار روزنامه ورزشی ای شاید. دقیقا برعکس، در اون محفل فرهنگی، یا کلاس های شاهنامه خوانی که سه شنبه ها داریم ورزش کردن به پیاده روی و یا هفته ای یکبار استخر رفتن اطلاق میشه! خب، من تا اونجا که یادم میاد همیشه در میان دو فرهنگ متضاد و در نزدیکی با هردو بصورت هم زمان بودم. مدرسه ای که درس میخوندم در دوران راهنمایی از بهترین های شهر بود و کلی بچه دکتر و مهندس و شهردار و اینا داشت، در قسمتی دیگر، بخشی از دوستای نزدیکم بچه های روستا و حاشیه شهر بودن. اما همیشه این تفاوتها برای من جالب بود تا آزاردهنده، هیچوقت شخصیتم دستخوش تغییر بخاطر جمع حاضر نشد و همیشه تونستم مرزها رو تفکیک کنم.
  • دیشب در کتاب فروشی مورد علاقه ام نشسته بودم که خانومی از من برای خریدن کتاب مناسب برای بچه هاش کمک خواست، راهنمایی هایی که من کردم طبق گفته صاحب مغازه خیلی خوب و بجا بود در نهایت هم خانواده خوشحال و راضی و با دست پر مغازه رو ترک کردن. واقعا حس فوق العاده ای بود، اولین بار بود که همچین کاری می کردم و کلی خوشحال شدم، اینکه دیگران تورو معرفی کنن تا باتوجه به سلیقه و نگرشت کمک حال شخصی حتی برای مشورت دادن برای یک کتاب هم باشی، برای من که عالی بود!

* آهنگ پس زمینه: اجرای سمفونی های بتهوون