Showing posts with label نوشتنی ها. Show all posts
Showing posts with label نوشتنی ها. Show all posts

Friday, August 14, 2015

انسانها، تک و واحد

اینکه دیدم "نیاز" دارم بنویسم واقعا اول متعجب و بعد خوشحالم کرد. آخه روزهای بی ادبیاتی رو پشت سر میگذارم. تقریبا که نه، کاملا ریشه/چشمه/کورسو/ناودون/باریکۀ نوشتاری ام چه در اینجا، چه در اینستاگرام پای عکسهای نگرفته ام و چه خود به خودم و مثلا شعری خشکیده شده و دلیلش رو قاطعانه میتونم بگم و اون دوری از فضای فرهنگی می دونم. خب اون فضا با فضای کاری-مالی-زندگانیانی تعویض شده و حالا تو این وانفسا نمیدونم چرا دوماهه مسواک نمیزنم درست و حسابی!؟

دیشب در یکی از کانال های ماهواره دیدم برنامه ای از کلینیکی در سوئیس پخش می کنند که در اون به افراد بومی و حتی خارجی ها که دلیل درست و حسابی ای دارند کمک می کنند تا بصورت صلح آمیز خودکشی کنند. مثلا روند کار اینطور خواهد بود که دور از جون شما... اصلا من میرم سوئیس (که در اینجا میشم توریست مرگ پذیر که عمق درایت نسبت به مسئله توریسم در کشور مذکور رو نشون میده) و با ارائه مستنداتی دال بر داشتن مریضی لاعلاج خواهان مرگ هستم. در کلینیک ثبت نام می کنم و حالا اونطور که در اواخر برنامه دیدم بصورت های متفاوتی چون قرصی یا نوشیدنی با تجویز نسخۀ پزشک حاذق دار فانی رو وداع می گویم. به همین خوبی و صلح آمیز طوری. البته من از چندسال قبل این روال رو شنیده بودم که در کشور هلند گویا برپا بود، اما این بار به عینه دیدم.
خب این موضوع برای من جالب است، بوده و احتمالا خواهد بود. اما دلیل نوشتنم شاید فکری هست که ذهنم رو به خودش مشغول کرده. اینکه آیا "حق" است یا خیر؟ حق به معنی ارادۀ تصمیم گیری به شرط قبول تمامی موارد که بله هست، اما انسان اجتماعی از خود در قبال جامعه حقی داره؟ این رو نمیدونم، یعنی اگه من میخوام تو دستم سوزن فرو کنم چون دست خودمه و دردش هم مال خودمه، پس به دیگران ربطی نداره؟ خب آره، اینگونه مردن هم شاید اینطور باشه. اما از طرفی این مردن چند دلیل خوب برای خودش دارد. اولین به نظر من غیرقابل سورپرایز کردن مرگ خواهد بود! واقعا مرگ اگر برای هیچکدام از افراد دنیا هم سورپرایز نباشد برای خود فرد که هست و این ندانستن زمان بر ترسش می افزاید. اینکه آدم بدونه کی میمیره و دلیل دوم اینکه مرگ رو چون اسبی رام زیر دستش بگیره و هدایتش کنه قابل درک تر خواهدش کرد. اینکه من تصمیم می گیرم که کی بمیرم نه خدا، نه فرشته ها و نه مریضی ام و نه هیچ چیز دیگه. موارد بعدی هم خب پایان دادن به رنجش فیزیکی و عذاب هست که خب خیلی مهم و تاثیرگذاره.
من به این کلینیک علاقه مند نیستم، ازش بدم هم نمیاد. من فقط میخوام بیشتر درموردش بدونم، درموردش تحقیق کنم و علل جامعه شناسی و روانشاسی اش رو مطالعه کنم. من به این کلینیک به چشم قطرۀ رنگی در ملقمه تاریخ و فرهنگ جامعه بزرگ دنیا نگاه میکنم و میخوام بدونم تا چه حد میتونه نقش بده بهش. 

یک موضوع دیگه هم امروز موقع رانندگی وقتی داشتم کوچه ای رو رد میکردم به ذهنم اومد و برام سوال شد. به ذهنم رسید چطوره که یک سبک زندگی متفاوت برای انسان تعریف کنیم و مردم رو به سمت زندگی غیراجتماعی ببریم. یا اینکه اگر انسان حیوانی غیر اجتماعی و تک زی بود چه می شد؟
مثلا مثل حیواناتی که در ماهی از سال جفت گیری می کنند و پدر یا مادر بچه را به تنهایی بزرگ می کند و بعد هرکی می رود پی کار خود. منظور این است که شاید بزرگترین مشکلات زندگی بشر از اصطکاکات در کنار یکدیگرش شکل میگره و با ایجاد فاصلۀ مناسب این مشکلات هم حل می شوند. مثل مشکل جمعیت که به همراه خودش سلامت و محیط زیست و اقتصاد و سیاست رو مرتفع خواهد کرد. یا اگر انسان با انسان روبرو نشود مطمئنا جنگی در نخواهد گرفت.
نمیدونم، کلی فکر تو ذهنم هست و هی همه چیز مثل ستاره ای در شب ابری چشمکی میزنه و ناپدید میشه، شاید هم توهمی بیشتر نباشه از نور.

Sunday, January 18, 2015

داستانها، یک از یک

بیرون تاریک بود و سرد اما خطوط دراز باران با رنگ سفیدشان قابل تشخیص بودند. در گوشۀ اتاق آباژور نور زردِ پررنگی را پخش می کرد. نمیشود گفت پررنگ بود چون اینطور به ذهن خطور میکند که یک زرد به سفیدی زده که میتوانست چشم را بزند از پشت پارچۀ آباژور بیرون می آمد، اما اینطور نبود. در واقع نور آباژور زرد مخلوط با سیاهی بود، زردی که کلی سیاهی داشت، برای همین میشود گفت "زرد پر رنگ" چون شاید غلیظ بود.
لب بالایش متورم و قرمز بود، انگار که چندین بار رژ لب تندی به آنها مالیده باشد و هی لب بالا را خورده و دوباره مالیده. انگار که قرمزی در وجود آن لب نفوذ کرده باشد و تک تک سلول ها و سوراخ های روی پوستش سرشار از قرمزی رژ لب شده باشند.
دهان نیمه بازش یک سیاهی عجیب و غریبی داشت، میدانستی که آنجا فقط یک دهان است با چند دندان ویک زبان اما تاریکی اش آدم را می ترساند.

همچنین موهای سیاه دختر خشک خشک بود و بلند. و بسیار کلفت، جنس موهایش از آن موهای قوی بود و وقتی از دو طرف روی صورت نه چندان سفیدش ریخته بود، حال خوبی می داد. شاید کمی هم کک و مک قرمز رنگ کوچک اینجا و آنجای صورتش داشت، خیلی ریز و جا به جا. تاپ گشاد و شیری رنگی به تن داشت و شلوارک کوتاه سیاهی و پاهای بلندش را روی تخت همینجوری انداخته بود. در آن اتاق کوچک به جایی دور می نگریست، شاید به فضای بی نور کریدور ورودی، شاید هم فقط به دیوار روبرو که کمی از کاغذ دیواری های بالایش به خاطر رطوبت باد کرده بود و انگار شکم زن حامله ای را با پیراهن گل گلی داشت تماشا می کرد. حال عجیبی داشت دختر و دلش نمیخواست آنجا باشد اما از تخت هم پایین نمی آمد، صدای باران در کوچه هم به زحمت شنیده می شد و تقریبا سکوت بعد از نیمه شب اتاق را در آغوش گرفته بود.
او روزها در داروخانۀ طبیعی کار می کرد، داروخانه طبیعی جاییست که پزشک مخصوص دارد و داروها اغلب از گیاهان و مواد طبیعی در همانجا ساخته، مخلوط و فروخته می شوند. صاحب داروخانه دکتر پیری بود که زیاد حرف نمی زد و بیشتر در حال پیپ کشیدن عادت به روزنامه خواندن داشت. اغلب کارها را خود دختر انجام می داد.
حالا بعد از یک سال کار دیگر به همه چیز وارد بود و خودش مشتری ها را راه می انداخت، جدیدا علاقۀ زیادی به ابداعات نو پیدا کرده بود. از سر خلاقیت بعضی گیاهان را با هم مخلوط می کرد و نتیجه اش را روی مشتری ها می دید. در درمان سرماخوردگی به به لیمو و دارچین ادویۀ مخصوص خودش را می زد و بعدا از مشتری نتیجه اش را می پرسید. برای مشکلات گوارشی برگ های سبزی که خودش جدا کرده بود را جدا جدا به مشتری ها می داد و بعضی ها را هم روی خودش امتحان می کرد. از کارش راضی بود و خوشحال، مشتری ها هم او را دوست داشتند. اما روزهای او دو رو داشتند: یک صبح تا عصرهای پر از رنگ و شلوغی و بو و آدم و شب هایی سیاه و تنها و سرد...

Monday, April 14, 2014

به آخرین پری، سوختِ بال پرش

دلیل نوشتن این سطور مثل تمامی سطور قبلی در این وبلاگ نامشخص و نامعین و نامعتبر می باشد. پس خیلی راحت فردا می تونم بزنم زیر همه چیز، از این لحاظ این لحاظ رو فراموش نکن! من همچین آدمی هستم، از مایع گرم و چسبناک سنت هایم سر بیرون آوردم و بدون هیچ چارچوبی، هیچ قید و بندی و هیچ حصری آنچنان که گویی تمامی این راحتی و فراغ بالی ام در دایره آزادی گرد شده… به هوا پر می گیرم! خب با پریدن های زیاد بدن گرم و داغم کم کم سرد شد و این شکل تیز هم از به هوا پریدن جسم سنگین و شتاب گرفتنش در آسمان شکل گرفت. پس اگر کمی هم نوک تیزش اذیتت کرد نبایستی ببخشی بلکه باید تحمل کنی، لحظۀ وصالست که شاید نزدیک است.
نمیدونم این مایه داغ و چسبنده ابتدایی چیه ولی انتظار داشتم بعد مدتی که خنک شد دیگه انقدر سنگین نمونه، انتظار یک پوکیِ سبک داشتم. این سنگینی اجازه پریدن رو ازم میگیره، در واقع دایره آزادی هر روز بیشتر تنگ می شود و با سنگینتر شدنم رابطه عکس برقرار میکند و من همش احساس خفگی میکنم، هی نفسم نمی آید آنچنان که شبها وقتی عزیزترینم را در آغوش می گیرم نمی توانم خوب نفس بکشم و هی زور می زنم و با دهان باز هوا می بلعم. بعضی وقتها هی خمیازه میکشم. خودم این رو عکس العمل جسم در قبال ضعف سوراخهای بینی در مکش هوا نام گذاری کردم! اما میدونم که وزن اضافۀ جسم سرد شده آن هم در تنگه آزادی باعث این کمبود می شود.
مسئله نه چندان جالب درخور توجه که اخیرا پی بردم تغییر شکل دادن جسم در موقعیت های متفاوت است. وقتی ساعتها روی صندلی ام پشت لب تاپم لم می دهم و همانطور مثل همیشه پاهایم را بالای میز می گذارم احساس میکنم یواش یواش جسم گرم می شود. داغ می شود، آب می شود باز، دسته صندلی را می خورد، پایه میز را قورت می دهد! همینکه می خواهم بایستم دوباره سرد می شود، خودش را جمع میکند. اما دزدیده ها را پس نمی دهد، انگار باید چیزی بخورد، حجم و جرم را جذب میکند. محیط را خراب میکند و خودش را بزرگتر. وقتی فیسبوکم را بالا و پایین میکنم و خبرها را میخوانم نمیفهمم. وقتی هم فیلمهای سیاه و سفید دهه چهل میلادی که هرکدام نمره بالا در نظرسنجی ها رو دارند میبینم نمیفهمم. حتی وقتی پورن میبینم و از عروسک بازی و بی احساسی اونها خسته میشم هم نمیفهمم درمن، در وجودم، این ماده نیمه گرم چسبناک چه اتفاقی در حال وقوع است. فقط اون زمانی که از دیدن خوشی دیگران، عکسهای دونفری خندان، ماشین های سیاه براق و نوشته های دوستانه دسته جمعی حرصم گرفت و خواستم برم، دقیقا همون لحظه که خواستم بایستم و بعدش فرار کنم... سرمایی انتهای وجود پر از حرارتمو فرا میگیره و یخ می زنم. طبق معمول پشت بازوهام و پشت کتفم اولین جاهایی‏ست که سرد میشن و لرزشی خفیف چند میلی ثانیه ای بدنم رو دربر میگیره. اونوقت زائده اضافه شده از دسته صندلی یا پایه میز رو هضم میکنم. سنگین میشم و خمیازه میکشم. باید خب حالا برم، باید بپرم. در طول اتاقم از پشت میز لب تاپم به سمت آینه شروع به حرکت میکنم و لحظه آخر قبل پریدن خودم رو توی آینه میبینم. هنوز همونطورم، مثل هفده سالگیم. توی چشمهام هم حرف تازه ای نیست، موهای سرم هم درنهایت همونطور... مثل همان موقع هاست. زائده جدید فقط کمی خودی نشون میده و برجستگی روی شکمم رو شکل میده، برای همین کمی چاقتر بنظر میام. همه اینها در کسری از ثانیه جلوی چشمهام نقش می بنده و بعدش میپرم، اما... اما ساق پای راستم محکم به صندلی زیر آینه میخوره و مجبورم میکنه به میز آینه تنه ای بزنم و روی تخت که سمت چپ آینه‏ ‏ست بشینم. دستی به پام میکشم و درد هم میکشم. عصبانی ام و قرقر میکنم. البته زیاد هم دلم نمیخواست بپرم، اون هم در این هوای سرد. پرده رو از پنجره بالای تخت کنار میزنم و به هوای سرد و ابریِ بد رنگ بیرون نگاه میکنم. لحافم طبق معمول بعد از اینکه صبح از خواب بیدار شدم، مچاله شده ته تختخوابمه. اینطوری دوست ندارم. دلم همیشه میخواست لحاف روی تخت رو پوشونده باشه کمی هم گرمش کنه و بعد من بدوم و بروم زیرش بخوابم. حال که یاد خوابیدن افتادم بهتره بخوابم. امروز هم روز خوبی برای پریدن نبود. این میز و صندلی ها هم دیگه به کیفیت قبل نیستند. لخت دراز میکشم و لحاف رو روی خودم کامل میکشم. فکرها بسراغم می آیند و من با خمیازه ای اونها رو در آغوش میکشم.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم 1414 شاهین نجفی

Thursday, March 27, 2014

این گفتار شعر بود، بلند شد اما داستان نشد...

در این دریا که سقوط کردم هیچ دلم نمیخواست بالا بیایم. تمام نفسم حباب های پر سر و صدایی شدند که بی توجه به من به سطح برگشتند، آخر خاصیتشان همین است. من هم به جایی آن بالاها تعلق داشتم اما حتی دلم نمیخواست سرم را برگردانم تا ببینم. بدنم کم کم شیب می گرفت و پاها ابتدا به سمت بالا آمدند. دیگر فقط سرم زیر دستانم پنهان و تهِ آب بود. نمی دانم حالا چه وقت شوخی بود! پس این جاذبۀ لعنتی کجاست؟ نیوتن کو؟ سیب را کسی ندید که هوا را درید و به زمین، با سرعت اصابت کرد؟ ها؟
حس خیسیِ جوراب کلفتم در کفش حس خوبی نبود، حتی در آن زمان به شناسنامه در جیبم هم فکر کردم که ای وای... دیگه وا رفت. عجیب است آدمی در لحظه مرگ نگران شناسنامه درحال تجزیه اش باشد اما من بودم. اما چون سیگاری نبودم زیاد نگران پاکت سیگار گران قیمت در جیب شلوارم نبودم. به درک که خیس شد، اصلا از جیبم بیافتد و برود گورش را گم کند. با همان وضعیت خیس هم برود، به درک اسفل السافلین که رفت. اصلا خاطره خوبی از سیگار ندارم بی خیالش، به مُردنمان برسیم، خب کجا بودیم؟ آها، فکر نکنم هنگام سقوط سرم به کف خورده باشد، اما سرگیجه ام شاید به خاطر با سر شیرجه رفتن در آب باشد. همه چیز را تار می دیدم، اول که فقط سیاهی بود چون شب بود و بعد تاریکی بود چون چشمانم را بسته بود و بعدتر از آن تار بود چون در آب همه چیز جوری آب رنگی دیده می شود دیگر! اما خب چون در شوک بودم آن موقع نفهمیدم این چیزها را و برایم سوال بود چرا همه چیز مواج و رقصان و تار تاریکی است؟
فکر میکنم کمی هم گریه کردم، خود اشک ریختن و گریه کردن در زیرآب تجربه نابی ست که تا شکست نخورید و دلتان هوس زیرآبی مدت دار نکند نصیبتان نمی شود. اولش که انقدر پُری نمیفهمی داری در جایی که همه اش آب همه اش اشک است آب تولید میکنی، همان منظورم آب چشمانِ جان آدمی ست. یکم که خالی شدی میبینی ای بابا... آب در هاون که نه، اشک از دریا می چکانی و ای دل غافل، نه که مرده ای، خبرت نیست. خنده ات می گیرد، من یعنی همون اولش خنده ام گرفت دلم خواست حالا که بالا سر خودم هستم یکی بخوابونم پس سر خودم که ای خاک بر سر آب بر سر، گرفته ای مرده ای اونم تهِ آب، اشک هم میریزی؟ باز اگر ته بیابانی دشتی کویری چیزی بود آره، آب به آب میزنی؟ ای بیچاره، ای درمونده...
فکر میکردم آب باید خاصیت انبساطی ای چیزی داشته باشد، مثلا اینکه بعد مدتی کفشم از هم باز و گشاد شود و از پایم بیرون بیاد، یا سر و صورتم باد کند، گفتم باد کند یاد شکمم افتادم، اونکه حتما می ترکد اگر از این خبرها باشد. ولی باز بابت کفش بیشتر نگران بودم، کفش و ساعت دستم یادگار او بود، درمورد ساعت که همیشه حرف می زد یادم هست: می خندید، کمی هم محتاط بود اما میگفت اصله سوئیسه! ضدآبه! می گفت کلی پولش را دادم. نگرانی ام کفش بود که باهم رفتیم خریدیم. سلیقه من بود اما هدیه او بود. کاش حالا که پاهام به سمت سطح می آمد یکی بود که کفش ها را بر می داشت برای خودش. از کفش ها کار کفاشی می کشید، یعنی می پوشید اَقلا که او هم خوشحال باشد کفش هایم صاحبش را خوشحال می کند. این جمله ای بود که اون شب بعد خرید بهم گفت، گفت خوشحاله که کفشها صاحبشونو خوشحال میکنه. کاش حداقل کفشها سالم می ماندند.

Sunday, November 3, 2013

جملاتمان را صحیح بکار ببریم

دوست داشته باش.
دوستی داشته باش.
دوست داشتی باش.
دوست داشتی باشی؟
دوستی داشتی باشی؟
دوست داشته باشی.
دوستی داشته باشی.
دوست داشت باشی.
دوست، داشته باشی.
دوسِت داشته باشه.
دوستی داشته باشه.
و هزاران مثال دیگر که چگونه دوست داشته باشیم، می بینی؟ زیادم سخت نیست...

Monday, August 5, 2013

عشق-کاری

درمورد عشق آنقدرها هم مطمئن نيستم. وقتي به عشق و ماهيتش فکر ميکنم "اولين" چيزي که به ذهنم خطور ميکند مفهموم کليشه اي شده آن است. اصلا از اين بابت خوشحال نيستم، براي من خيلي عالي خواهد بود که عشق ماهيتي خالص و گوارا و سخت داشته باشد! سخت به اين معني که ديريافت باشد و سخت بدان دسترسي باشد، چون در اين صورت خواهد بود که لذت بدست آوردنش شيرين خواهد بود. امروزه به اطرافم که نگاه ميکنم عشق را آنطور که ميخواهم نميابم. اينکه هرکس عشقش را خودش معني ميکند اگرچه حتي نداند معتقدم اما وقتي نوبت به نظر من رسد من اين عشقها رو دوست ندارم. نمي دانم شايد نمي توانم عمق و کيفيت عشق ها رو ارزيابي کنم و خوب ببينم. يا اين تفکر که براي هرکاري امتحاني در نظر گرفته مي شود را نمي پسندم، که حتما بايستي عشق را در زمان امتحانش سنجيد تا به قدرت يا صداقت آن پي برد، نه! اين بنظرم نه سنجش درستي ست و آن چيزي که از فيلتر مي گذرد ديگر عشق نام دارد. بنظرم عشق را در همين روزمرگي هاي خودمان مي توانيم ببينيم و مي توانيم انجامش دهيم. درحين انجام کارهايمان به آن عمل فکر کنيم، به ماهيت انجام شدنش فکر کنيم، سعي در خوب انجام دادنش داشته باشيم و دوستش بداريم. خب... مي بينيد؟ اينطور است که کمتر عشق را مي بينم. اجبار و عشق دو سوي متفاوت يک راهند، کار اجباري عاشقانه نمي شود. با هم بودن اجباري هم عاشقانه نمي شود. دوست داشتن اجباري هم عاشقانه نمي شود و عاشقي اجباري هم عاشقي نمي شود...
براي من عشق سرشار از بي حد و مرزي، بي تعهدي و بي قراري ست. اينکه در حصار هيچ قانوني اسير نباشم و مطلقا با نيروي احساس خود پيش روم. در مورد کارکرد نوشته هايم در اين روزها نظر خاصي ندارم، نميدونم شايد اصلا عملي نباشند اما بعنوان واقعيت آن را مي پذيرم. داشتم تصور ميکردم در کوهي دور افتاده خانه اي داشته باشم. گاو و گوسفند و مرغ و اردک داشته باشم و زمين کشاورزي خودم. راه امرار معاشم از اطراف خانه ام و خودم بگذرد. وقتي فقط خودم باشم و خودم، وقتي فقط براي خودم بکارم و بردارم و نگاه دارم، آن وقت شايد نزديک تر به عاشقي هاي بالا باشم.
نمي دانم...

* آهنگ پس زمينه: درسوگ بنان، محمدرضا شجريان

Sunday, May 12, 2013

سر به جیب تفکر فروبرد


وقتیکه باز با خودش مرور می کرد که آیا واقعا خواب است یا نه تعجبش بیشتر شد. مطمئن بود که خواب است پس این همه درد را چرا اینطور جدی و نزدیک حس می کرد. طبق معمول همیشه روی نیمی از بدنش دمر خوابیده بود و یک دستش زیر بالش بود و با آن یکی دست بالش را بقل کرده بود. در خواب می‏دید که به سمت در اتاق خوابیده و روی سمت راست بدنش دراز کشیده است. دندانی از همان سمت هم درد می کرد. دندان دردش اینطور بود که وقتی شروع می شد دیگر جای اصلی آن را نمی‏شد تشخیص داد، مثل ماری از اعماق سیاهی آمده و سرک می کشید لابه لای دندان ها و درد و عذابش را همه جا می گذاشت.اما درد این بار بین چند دندان احاطه شده بود و فکر می کرد بصورت دو دندان عقبی روی هم است، یعنی هم بالایی و هم پایینی. باز درگیر خودش شد، اعصابش بهم ریخته بود که چرا در خواب هم باید دندان درد را تحمل کند. اصلا چرا باز باید در خواب هم فکر کند، مگر نه اینکه خواب از ناخودآگاهِ از کجا آمده اش سرچشمه می گیرد و دیگر به حضور خود او نیازی نیست؟ اصلا از این بودنش در عذاب بود مدام! خواب را بخاطر رهایی و نبودن دوست داشت تا اینکه هر مسئله ای _حتی در خواب_ مثل خواب دیدن او را باز وارد بازی می کرد و می خواست نقشی به او بدهد. باز بیاد دندان افتاد، فکر می کرد دندانی بین دندان های بالایی و پایینی در دهانش معلق است و مرکز درد هم دقیقا آنجاست، یعنی دندانی که ریشه ای ندارد و در فضا معلق است! خب لجش گرفت، آخر دندان بی ریشه را چه به درد گرفتن؟ حالا که مورد دار شدی چرا اینقدر زیاد؟ حالا چرا درخواب؟
به سوالهایش فکر کرد و اعصابش خرد شد و وقتی به فکرهایش هم فکر کرد که دیگر عصبانی شده بود. میخواست رویش را برگرداند و به طرف دیگر بخوابد، شاید این فکرها در قسمت خنک رختخوابش سراغش را نگیرند، در خواب روند دستور مغز به اعضای بدن را پیگیری کرد، یعنی این خط را گرفت و رفت به مغز. از آنجا سریعا به دست ها و پاها و کمر خود سرکشید تا به پهلو بچرخند اما حرکتی ندید، چندبار دستور را تکرار کرد اما هرچه تلاش هم کرد نتوانست جا از جا حرکت کند. تقلای فکری کرد، چشمهایش را می دید که زیر پلک سریع از این طرف به آن طرف، شتابان در حال فرارند. بدنش به تلاطم افتاد و غوغایی در سرش به جریان پیوست اما حرکتی انجام نمی‏شد. به یاد دندان معلق در دهانش افتاد، وقتی که درخواب دهانش را باز کرد و خوب درونش را برانداز کرد، چیزی ندید. به سراغ دندان معلق که رفت ناگهان نوری نظرش را جلب کرد. در واقع نور نبود، انعکاس نور بر روی خطی مستقیم از دندان بالایی به دندان پایینی بود که در بین آنها دندان معلق را جاسازی کرده بود. در واقع دندان در آنجا کاشته شده بود، محکم و گویی با صلابت! سریع سرش را از دهان بیرون آورد و زیر فک را وارسی کرد، نخ شیشه ای با همان استواری از پوست خارج و به درون بالشش فرو رفته بود. با حسی سرشار از ترس دست به سمتش برد و نخ کلفت را تکانی داد، محکم بر جای خود بود. بالای سر را هم که دید فهمید آن سرش هم از جمجمه بیرون می آید و مستقیم به سقف وارد می شود. در تمامی زمان این کشف، بیشتر تعجب کرده بود تا ترس، حال نیز ناراحت تر بود تا نگران و متعجب. جسمی سخت آنچنان که نمی دانست از کجا و چرا هم آمده اورا چون تکه گوشتی درجای خود میخکوب کرده، درد در تنش بروز داده و اسیر خود ساخته بود. نه قدرت برابری با او را داشت و نه حتی می توانست بشناستش که دومی از اولی هم بیشتر در رنج نگاه می داشتش. خسته از این افکار و اینکه باز هم دارد فکر می‏کند به راه افتاد، دیگر حوصله خودش هم را نداشت، کمی قدم زد. جایی ایستاد و پریدن پرنده های سیاه در آسمان غروب را نظاره کرد، باز کمی راه رفت و دیگر خسته نشد.

Tuesday, April 2, 2013

سیزده به در بعدی در پاریس

امروز 13 فروردین، روز طبیعت و "سیزده به در" بود و هنوز هم هست. امروز هوای شهر ما آفتابی و با دمایی حدود 15 تا 20 درجه، بدون باد تندی و نسیم های دلنشین اوایل بهار، روز خوبی برای بیرون رفتن، رفتن به طبیعت مثل جنگل، کوه یا دریا بود. میشد با چندتا دیگه از افراد خانواده یا فامیل ها و شایدم دوستان از صبح بعد از جمع آوری تدارکات یک روز، با یک یا دو ماشین و با آهنگهای شادی که مختص امروز از روز قبلش آماده کردیم بریم بیرون. روی زمین پارچه ای پهن کنیم، آتیش روشن کنیم و مسلما کبابی هم بخوریم. بعد هم با کلی عکس شاد و خندان و یک بغل پر از خاطرات خوب راه برگشت رو از کم ترافیک ترین جاده و سریعترین قسمت پیدا کنیم. معمولا اینطور روز سیزدهم فروردین هرسال رو می گذرونیم، اما من امروز ساعت 12:21 دقیقه تازه از خواب بیدار شدم! حدود ساعت دو بعد ازظهر صبحانه یا نهار یا هردو رو خوردم و در حضور پارازیت های معلق در فضا که جایی برای برنامه های شاد و شنگول و پر از واقعیت ماهواره نمیذارن، مجبور شدم ببینم حکومت اسلامی کشورم اولین روز سلطه اش بر این سرزمین رو در چنین روز نحس و با پیشینه تاریخی اساطیری ای آغاز کرده و آری هایی که با همان لبخندهای از سر رضایت در عکس های سیزده به درهای پارسال به چشم می‏خورد، با قاطعیت تثبیت شد. البته کلاه قرمزی و ببعی و آقوی همساده هم هستن، آقوی همساده دیشب میگفت به جرم فروش سکه تقلبی توو بازار دستگیر شده و درهنگام بازداشت کتک مفصلی خورده و رفته کما... که خب این ما رو خیلی به فکر فرو برد.
خلاصه، از روزم بگم. بعد که از تلویزیون باز هم نا امید شدم، رفتم و پشت کامپیوترم نشستم، در اینترنت هم خبر خاصی نبود، گویا اکثرا رفته بودن سبزه گره بزنن، یکی هم که نرفته بود به شوخی یا جدی نمیدونم اما گفت حالا که همه مردم شهر رفتن بیرون، من برم بت ها رو بشکنم. منم سریع دوباره ری-شر کردمش و با خودم فکر کردم چقدر آدم باحالی ام که همچین چیزهایی رو ری-شر میکنم، نه این مزخرفاتی رو که کی یا چی چندتا لایک داره و اینا.
بله، فیلترشکنم که باز قطع شد، به فکر فیلم دیدن افتادم، یادم اومد شبکه چهار داشت از وودی آلن و "انی هال" صحبت می کرد و من با غرغر گفتم خب اگه مردین نشون بدینش خو! یادم اومد که آرشیو یک ترابایتی فیلمهام جدیدا تازه شده، سریع نیمه شب در پاریس رو که از خیلی وقت پیش نشون _من فیلم هایی که دیدم رو با # و فیلم هایی که میخوام ببینم رو با + مشخص میکنم_ کردم گذاشتم تا ببینم. خدا رو شکر زیر نویسی که همراه فیلم بود خیلی خوب بود و مشکلی نداشتم. اما فیلم... سریع میگم نیمه شب در پاریس یکی از بهترین فیلم هایی است که دیدم. البته زمان و مکانی که با هم ترکیب شدند و بهمراهی فیلم هم دراومدن خیلی تاثیرگذار بود. فیلم از خیال حرف میزنه، از اونچه میخوایم و میشه که بشه! فیلم خودش خیالیه، بلکه بیننده رو در حین فیلم دیدن از صندلی یا اگه روو فرش خوابیدین یا هرجایی میکَنه و میذاره بیننده توو خیالات خودش "
"هم" پرواز کنه، حالا همراه شخصیت اصلی داستان که بهتر حتی! در آخر، شاید هم ندانسته و ناخودآگاه، اما با اونچه شخصیت اول داستان کرد، به هدفش هم میرسه. میبینی؟ خیالات، خواستنی ها با اونچه که بدست میاریم میتونه نزدیک یا همون هم باشه، آرزوها دور نیستند.
بعد از اینکه فیلم کاملا تحت تاثیرم قرار داد، از ته کشوی میزم که درِ قفل دار داره، بسته سیگار مارلبرو رو در آوردم. درسته مارلبرو قرمز پایه بلند نبود، اما حداقل مارلبرو که هست. سیگاری به لذت کشیدم، زیاد آه نکشیدم. آخه میدونی، فیلم در پاریس بود. شخصیت اول داستان احساساتی و بقول نامزد منطقی اش، فانتزی بود. هنر، فرهنگ  و رویا جایگاه خاصی داشت، مطمئنا من باید دچار احساساتی شده باشم دیگه...
فیلم و سیگار که تموم شد، دیدم هنوز نور خوبی توو آسمون هست. در حین چرخیدن در فیسبوکم دیدم لینکی مربوط به کشورها و نیازهاشون به شغل های متفاوت هست، خوشم اومد. رفتم و نگاهی کردم، اما حتی عنوان شغلی مناسب با تحصیلاتم پیدا نکردم، در واقع اینکه هنر خاصی ندارم، بیشتر در من هویدا شد! کاملا دمغ شدم، اما بخودم گفتم به واقع حیفه که بعد همچین فیلمی بخوام ناراحت باشم، توو آرشیو موسیقی های ایرانیم گشتی زدم و سراغ یک آلبوم میگشتم که شادم کنه. بالاخره آلبوم "بر سماع تنبور" علیرضا قربانی و پورناظری ها رو انتخاب کردم و صدا رو خیلی بالا بردم. همونطور که گفتم نور خوبی توو آسمون بود، سراغ پنجره رفتم و به کوچه، به زمین خالی روبروی خونمون و دوتا خیابونی که اطراف کوچمون بود نگاه کردم. کاملا خلوت، فقط در کمربندی ماشین ها با سرعت رد میشدند، اینها همان هایی هستند که با فکرترند و جاده خلوت تری رو انتخاب کردند برای برگشتن. برای چندمین بار درخت انجیر روبرو نظرم رو جلب کرد. این درخت انجیر از دیوار خانه ای در آمده و رشد کرده. کاملا از داخل دیوار در آمده، رشد کرده، قطور شده و حالا میبینم میوه هم داده! خدایا، کی باورش میشود یک درخت از داخل دیوار، در ارتفاع 3متری زمین. هر روز هم میبینمش، هی میگفتم باید عکسی ازش بگیرم، سوژه ای در حد فرود آمدن خدا در اتاق خوابم خواهد بود... بالاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم تا ازش عکس بگیرم، واقعا تعجب میکنم. عجب مردم یخ زده ای هستیم، سوژه به این جالبی و خوبی، چرا هیچکس کاری نمیکنه؟ چون در ارتفاع زیادی هست، بنظرم عکسها زیاد خوب نشدند، اما تمام خلاقیتم رو به خرج دادم. وقتی اومدم خونه و عکسها رو دیدم بنظرم اومد عکسها رو برای چندجا بفرستم، یا بذارم توی فیسبوکم. با خودم گفتم این عکسها معروفم میکنند! خیلی سوژه خوبیه واقعا، بعد که تصمیم گرفتم مطلبی برای وبلاگم بنویسم و کمی سرد شدم. دیدم زیاد به معروف شدن هم علاقه ای ندارم، عکسها هم زیاد خوب نیستن...
خلاصه وبلاگم فعلا بهترین محل برای به نمایش در آمدن ایده ها، تفکرات و کشفیات مهم من از جهان پیرامونم هستند، همونطور که قبلا هم گفتم من در این وبلاگ بسیار بسیار مغرور، مدعی، شاعر و نویسنده و نقاد سیاسی هنری اجتماعی و جمعی از این قبیل موارد هستم. حالا هم آخرین دستاوردم در قسمت هنری، ژورنالیستی رو به معرض نمایش میذارم و باید پسندیده بشه!
دستم نرسید وگرنه حتما سبزه ای از برگ های سبز درخت رو گره میزدم در این روز فرخنده، در ضمن درمورد تلاش و میل به زندگی خواهی این درخت، مطلبی باید بنویسم، شاید هم چند خطی شعر گفتم بعدها.












* آهنگ پس زمینه: آلبوم بر سماع تنبور، گروه شمس با صدای علیرضا قربانی

Friday, March 29, 2013

نامیرا چون زندگی


ترسم از مردن این است که وقتی مردم، هیچ جای کار دنیا از حرکت نمی ایستد. هیچ جا همچون آن لحظه ای که دنیا در مقابلم سیاه می شود سیاه نخواهد شد و آنچنان که من بی حرکت و سرد خواهم شد دنیا را چنین سرمایی فرا نخواهد گرفت. ترسم از این است که همچنان تاکسی های سر چهارراهمان مشغول مسافرکشی و خانۀ همسایه مان هم از مردنم خبردار نخواهند شد. همه در حال جنب و جوش و کش دادن زندگی به شیوه ای هستند که لحظه ای پیش من آن را فراموش کردم. ترسم از مردن نبودی و نیستی و خاموشی نیست، ترسم از بی خبری ست، از جهالت و نادانی ست که به آن گام خواهم گذاشت. من اگر نباشم خدا که نیستم، همه هستند فقط این منم که دیگر نیستم، از شانس بدم هم فکر نکنم روز مردنم قیامتی، رستاخیزی یا قیامی صورت گیرد که لآقل باقی کنارم باشند. من اگر مردم نهایتا چند پدربزرگ و مادربزرگ پیری از خانه سالمندان دور از خانواده افتاده ای و رانندۀ "لحظه ای به خواب رفته" و اعدامی چهل و چند نفر کشته ای و جنین ناخواسته در جوبی همراهی ام کنند. ترسم از مرگ مربوط به آن ثانیه ای ست که دیگر نمیبینم، همان موقعی که دنیایم سیاه می شود و قرار است دیگر نباشم اگرچه هستم هنوز! مردن من نه تاثیری بر قیمت گوجه کیلیویی 5500 تومانی خواهد داشت و نه اینکه مناقشات خاورمیانه و ایران هسته ای را حل خواهد کرد، مرگ من نفری از صفهای طویل کشورم را کمتر و به آن دنیا اضافه خواهد کرد. مرگ برای من بخاطر اینهمه بی تفاوتی و بی اثری هایش است که اصلا ترسناک شده است. مرگ مرا می ترساند، اصلا هم نمیخواهم بدانم پس از مرگم چه خواهم شد، سوتکی یا بندکی یا دلی شیشه ای نمی دانم، مرگ مرا از هرچه انسانیت است جدا می سازد. شاید بخاطر اینکه مرگ اساسا رویه ای استکبارانه و دیکتاتوری دارد، حرف اول و آخر را می زند و بعد از اون دیگر هیچ نیست، سیاهی ست که حکم رانی میکند و آخرین نور شاید همان من بودم که اکنون دیگر کورسویی ناپیدا در انتهای کهکشانی خاموش و فراموش شده است.
از زندگی اما می توان زیاد گفت، زندگی که مانند مرگ نیست، زندگی مثل مرگ محکوم به پایان نیست، زندگی جاری و روان مانند نهری در پای درختی ست یا که چون خرگوشی سرزنده در حال گذار در دشتی یا که چون دختری قرمزپوش خوشحال از گذر نسیم لای گیسوان کمندش، زندگی این است، زندگی اجبار نقطه پایان خط نیست، زندگی زنده، نو، تازه است. زندگی زایش است و تکامل و به هوای نور قد کشیدن. زندگی بوی خوش زن در هوای مردی ست که عاشقی رسم تازه زندگی امروزش شده، زندگی بلد شدن لحظه های باهم بودن است. زندگی که مرگ نیست که بیفتی و بمیری و چشم هایت را ببندند و دفنت کنند، زندگی سر بر آوردن از میان سنگ و خاک و آهن و دود و فریاد آی کشیدن است. زندگی باید کرد، زندگی در تمام ثانیه هامان هست، باید بو کرد و مست شد فقط. اگر بخواهی بمیری که همین الآن هم می توانی و میفتی و لحظه ای میمیری! زندگی اما امتداد لحظهه های نمردن، پیوستگی گام های رقاصه ای کمر باریک بر فراز و نشیب نت هاست.
ترسم از مرگ باعث ادامه زندگی ام می شود.
نمیمیرم پس زندگی میکنم.
زندگی امتداد هر لحظه نمردنم است.
تا نمردم باید زندگی کنم.
می زیم چون نامیرایی...

Thursday, March 7, 2013

وراث و میم مالکیت

شعرهای من، یعنی آن چیزهایی که از من هستند مانند فرزندانم. بعضی وقتها کتابهایمان، اشیاء سر میزمان، لباسهایمان، حیوانات خانگی مان و اسپرمهایمان را فرزندانمان می نامیم. اگر وسایلمان نامرتب، حیوانات خانگی مان مریض و بچه هایمان عقب مانده باشند باز هم آنها را فرزندانمان و بخشی از وجودمان صدا می‏زنیم، به همان "ـم" آخر اسمهایشان که می گذاریم قسم!
من هم شعرهایم را اگرچه ناقص، تکراری و بی معنی هستند فرزندانم خطاب می‏کنم و آن "ـم" را ته اسم‏های عجیب غریبشان می‏گذارم. دلم به حال اشعارم می سوزد، حال که ساختمشان دیگر به دور از انسانیت است که همینطور رهایشان کنم.
از بچگی همیشه خیال می‏کردم که همه چیز جان دارد، جان داشتن را در ناراحت شدن می‏دیدم، اینکه وقتی اسباب بازی بیچاره ام از اینکه آن را به بازی نگرفته ام "ناراحت" شده پس یعنی جان دارد. چون جان دارد پس باید با آن بازی کنم. شعرهایم نیز بر همین روال چندین ساله جانداراند و ناراحت می‏شوند اگر نخوانمشان. شعرهایم را در دفتری نوشتم، وقتی سراغ دفتر می روم و یکی از آنها را می‏خوانم دیگر باید بقیه را هم بخوانم، نمی شود که! بقیه ناراحت خواهند شد. البته خودم از خواندنشان بیشتر راضی و خوشحالم می شوم تا اینکه از شاد کردنشان راضی و خوشحال شده باشم
.
و می ترسم مثل مادر پیری بشوم که بعد از هشت شکم زاییدن و شستن و رُفتن و بچه داری دیگر حالا حوصله اش نمی‏کشد به بچه ها برسد و می‏گوید: " به دَرک! هرچه شدند بشوند، توله سگها...!" واقعا از این امر تاریخی مدام تکرار شونده می‏ترسم که بر خودم و فرزندانم اتفاق افتد.
شعرهایم را دیگران اما نمی خوانند، دوستشان ندارند این بدبخت‏های مادر مرده را. شعرهایم به چشم من ایتام بیچاره ای‏اند که هیچکس نگاهی از سر محبت به آنها نمی‏کند، کسی وقتی برای خواندنشان ندارد و آخرین کسی هم که سری به حروفشان زد 
نیمه کار رهایشان کرد و رفت...
اما خب، گویا من وظیفه ای دارم، انگار ملکه شده ام در این کندوی زنبوری، باید هی فقط بچه تولید کنم، هی شعر بسرایم، هی درد زایمان بکشم و این دردها هم دیگر ادعای آن "ـم" آخر را دارند و باید بگویم دردهای عزیزم! اگرچه دیگر گلی نیست، دیگر حتی کسی نیست از این عسل بچشد حداقل بگوید:
اَه... چقدر تلخه این ظهرمار!

Monday, February 25, 2013

امشب در سر شوری دارم

باز امشب اون حس عجیب و غریب به همراه طغیان از درونم زده بیرون. فکر میکنم به هرچی دست بزنم طلا میشه و هرکاری کنم یک اثر هنری فوق العاده خلق خواهد شد. عکس‏هایی رو توی فیسبوک میبینم و فکر میکنم اگه یه دوربین خوب بالاخره بخرم میتونم کلی کار هنرمندانه بکنم. فکر میکنم الآن هرچی بنویسم میتونه انقلابی در عرصه ادبیات باشه و خودم رو درکنار صادق هدایت میبینم!
راستش رو بخواهید توو خواب اگرچه کمتر اما همیشه خودم رو درکنار صدق هدایت میبینم، خیلی هم بیخود گفته امید نیستی پس از مرگ فیلان... من امیدوارم ببینمش و کلی باهاش حرف بزنم اونجا. میدونم از این آدمای گند دماغه که اصلا حوصله حرف زندنم نداره و جلو روت بهت میگه: اَه چقدر چرت و پرت میگی، خستم ام کردی! اما من میخوام با علاقه مند نشون دادن خودم، کشیدن حرف به بحثهای تحلیل روان‏شناختانه از بوف کور، چرایی سه قطره خون، دین ستیزی توپ مرواری و جذابیت افسانه آفرینش اونو به سمت خودم بکشونم. البته چون اون قهرمان منه و من "میخوام" که اونطور چطور باشه احتمالا همون اول کار بهم میگه که اصلا علاقه ای به صحبت کردن درمورد کارهاش نداره و اونها رو... حالا نوشته دیگه، انقدر گیر نده! از اونجایی که دیدار ما در جهانی دیگر خواهد بود نمیشه اطلاع دقیقی از ادامه بحثمون بهتون بدم، حالا خودتون اومدید بهتون میگم باز چی شد و اینا.
کجا بودیم؟ اینکه امشب از اون شباست، بله... البته علاقه ام به نقاشی رنگ روغن کمتر شده، یه مدت خیلی روو مود این بودم که رنگ روغن بکشم. ازین طرحهای انتزاعی که هیچکی هیچی ازش نمیفهمه اما نقاش میاد و یک ساعت و نیم درموردش حرف میزنه. اصلا نمیخوام بد صحبت کنم و یا با اینطور حرف زدنم قصد مسخره کردنشو داشته باشم، نه! دقیقا منظورم همین بود، اینکه شاید فقط دلم بخواد یه صفحه  سفید جلو روم باشه و من ابتدا رنگها رو هرطور که دلم خواست با هم قاطی کنم _آخه فکر میکنم توو این کار خیلی خوبم، چون فقط میدونم اگه به آبی یواش یواش قرمز بدی میشه بنفش_ و بعد رنگها رو که توو دوقسمت غلیظ و رقیق تقسیم بندی کردم همچین بپاچم روو بوم، شاید یه طرحهایی هم زدم، اما بیشتر دلم میخواد بپاشم، فکر میکنم حس خیلی خوبی خواهد. اما همانطور که گفتم فعلا روو مودش نیستم یا شاید بهتر باشه بگم دیگه روو مودش نیستم چون حسش دیگه نزدیک به دوسالش شده الآنا!
یه مدت بود که آدما در ناخودآگاهشون علاقه به یه سری کاری داشتن. مدتی این علاقه‏مندی ها با شیب تندی رفت به سمت کارهای عجیب غریب. مثلا طرف دلش میخواست یه اتوبان 10 کیلومتری رو روی جدولهاش راه بره یا لخت بره توو برفا غلت بزنه! البته یه سری حس ها و کارهای خوب از توو همین خواستن‏های عجیب غریب اومد بیرون مثل بانجی جامپینگ، پارکور، اینکه یهو صبح پاشی بری سفر، هرجا که شد! یا یه همچین کارهایی که اتفاقا حس های خوبی هم داره اما من هنوز اونقدرها متفاوت یا متفاوت خواه نیستم، من اغلب اوقات آرومم. مثلا دلم میخواد برم یه منظره سبز و خوب رو که بیست بار قبلا دیدم و توش عکس گرفتم رو دوباره ببینم. یا برم شهر رو توو روزای تعطیل راه برم، شاید خواستم یه غروب برم وسط بازار و از شلوغی عکس بگیرم. نمیدونم اینا دیگه، اما دلم میخواد وسط همه این کارها حتما کاری کنم که بشه اسمشو گذاشت خلق. البته هم بعضی وقتها زیر زیرکی یاد حرف آقای طاهری می‏افتم که میگفت برای جاودانی خودتون حتما چیزی  به جا بگذارید تا آینده ها از روی اون اسمتون رو با یاد داشته باشند. البته من هدفم از خلق، در ابتدا همون مفهوم بوجود آوردن سپس منحصر بفرد بودن، بعد حرف داشتنش و در آخر شاید ماندگاری و مهم جلوه کردنش برای دیگرانه.
یادمه قبلا بخودم میگفتم شاید همین چیزایی که الآن مینویسم چهارصد و پنجاه سال دیگه توو بزرگترین دانشگاههای جهان تدریس بشه و بسیار بسیار مهم تلقی بشه. اما بخودم تلنگر زدم اگر مایه عامه پسندی برای امروز رو بهش اضافه نکنم شاید اصلا دیده نشه و تا چهارصد و پنجاه سال دیگه گمشده باشه، یعنی امروزی ها باید بخوننم و تکثیر کننم تا چهارصد و پنجاه سال بعدی ها بخوننم.
همونطور که در ابتدا هم اشاره کردم امشب از اون شبهاست و میبینم که خوب هم برای خودم تبدیلش کردم به اون شبها...

*آهنگ پس زمینه: آثار پروین



Friday, February 15, 2013

چهارسوق

دیروز که داشتم خیابون های شهر رو بالا و پایین و چپ و راست می کردم، از چهارسوق هم گذشتم، از گاوداری هم گذشتم، اتفاقا از میدان ششم بهمن هم گذشتم که نمیدونم چه واقعۀ تاریخی در اون روز اتفاق افتاده.
خلاصه که خیلی راه رفتم و در این سرمای نیمه جون بهمنی، حسابی دماغم قرمز شده بود و یه جورایی در حال کیف کردن بودم. همینطور که قدم میزدم  و آدمها رو هم زیر چشمی رصد میکردم، ناگهان مولکولی از هوایی که هزار سال پیش چنگیزخان مغول از اون استنشاق کرده بود رو بلعیدم! شنیده بودم که این ملکولها میتونن سالها عمر کنن و همینطور در هوا معلق باشند و حتی بارهایی به خودشون هم اضافه کرده باشند، مثلا شاید این همون مولکولی باشه که هابیل و قابیل ازون در روزکشته شدن هابیل توسط قابیل تنفس کرده اند و بعد با بادهای شمالی رفته باشد به یونان آنجا بعد از مدتی از دهان سقراط سرفه شده باشد و باز در سفری هزار ساله به ایران اومده باشه و در لحظه کشته شدن یزدگرد توسط آسیابان فقیر از دهانش به شکل آهی بیرون پریده باشد و آن مولکول هوایی، در آردهای آسیابان خانه کرده و بعدتر ها نانی در دست عربی بادیه نشین به عربستان رفته باشد. از آنجا هم بعلت گرمای هوا مقداری از بارهایش را از دست داده و دوباره طی طریق کرده و از ایران هم گذشته و به آسیای میانه رفته باشد، در فلات تبت از  سرمای  شدید یخ بزند، دانه بیچاره مولکول هوای داستان ما.
بعد که این چنگیزخان به دنیا آمد یهو در دهان بچه افتاده باشد و در دلش دیگر خانه کرده باشد! همه اینها را گفتم که بگویم خدا رو چه دیدی؟ شاید اینطور باشد...
خلاصه، این مولکول که به درونم نشست، من انگار میخواستم تمام این امت را یکجا به بی رحمانه ترین شکل ممکن اعدام کنم! آخر شما که نمیدانید ذره مولکول هوایی که اینقدر دنیا دیده است و اینهمه بار دارد چه بر سر آدم می آورد! خراب میکند، خراب میکند آقا، آدم را. این امت نمیدانند که در همین چهارسوق خودمان این ذره مولکولی چه چیزها که ندیده، چه فریادها که نشنیده و چه خونها که از شریان بیرون زده دیده است.
حال من این ذره را دارم و در این فکرم که چطور چنگیزخانی باشم، یا که کمی فکر کنم شاید سقراط شدم، اگرنه در طی عملیاتی انتحاری آسیابان خسته از جور زمانه کشیده، سرخی خونی بر دستانم را تاب بیاورم، اگرنه بادیه نشینی در آنطرف محور مختصات و به دور از آدرس های جغرافیایی در حال بوقوع رسانیدن سرابی باشم.
حداقلش میخواهم این نباشم، اینی که الآن در چهارسوق قدم می زند و سرمای هوای را بر دماغ قرمزش حس میکند و این امت همیشه "بوده" را می بیند نباشد.
نمیدانم این ذره بعد از گذشت از من هم باری خواهد گرفت یا نه، کاش این چهارسوق نماند، برود یکجایی در ناکجای ذهن مردم شهرم گم و گور شود تا دیگر رونده ای نماند و امتی و مولکولی.

Wednesday, January 30, 2013

منِ دیگری


  •  وقتی همه می نویسن، عکس میگیرن، ویدئویی ضبط میکنن یا قطعه ای اجرا میکنن من اما اتفاقا احساس گوشه گیری بیشتری میکنم. احساس تنهابودن بیشتری دارم. فکر میکنم شاید تمامی هنرهای دنیا در این وهله همین مقدار بوده و خب حالا هم مصرف شده و تموم! باید بایستیم تا جیره بعدی بیاد شاید ما هم سهمی داشته باشیم. البته این چیزهایی که می نویسم هم قطعیتی ندارن و الزامی مبنی براینکه همواره اینطور باشم هم وجود نداره، اینها صرفا طرز تفکر من در این زمان هستند. البته فراموش هم نمیکنم که تمامی آنچه من قادر به نمایش دادن آن هستم بصورت تجربی و شخصی حاصل شده و اونچه که برایش عرق ریختم و سالها وقت صرف کردم الآن دیگه آنچنان قابل نمایش یا جلوه نیست.
  • اگر من بجای نوشته هام بودم، یک شب که خواب بودم، از همون خوابهای سنگین که خورناس بلند میکشم.، جمع میشدیم از همه جا، از توو هارد کامپیوتر از نوشته های روی دیوار از نوشته های توی دفترهام و کلمه به کلمه و حرف به حرف راه می افتادیم بسمت خودم. از دیوار پایین می اومدیم، از روی میز به صندلی و از صندلی به تختخوابم و آخر روی شمکمم. اونجا تصمیم نهایی رو میگرفتیم: "اون دیگه استحقاق مارو نداره، همش سرمون غز میزنه، از اعتبارمون کم میکنه. مردک نفهم میگه ما استفراغات زمان پریود فکریش هستیم! به مایی که به این زیبایی بیرون می آییم و قابل تحسین هستیم. اگر اون مارو نمیخواد و ما اینقدر بدیم، پس بهتره برگردیم به سرچشممون. از دهانش که بازه همیشه، میریم داخل. حرف به حرف، دونه به دونه. انقدر داخل میشیم که از ما خفه شه، که تمامی استفراغش به خودش برگرده".
    و اینطور شد، من از کلماتم که دوستشان داشتم اما نه بشکلی عادی خفه شدم.
    حرفهایم مرا در برگرفتند، داخلم شدند و مرا خفه کردند. اکنون من از خودم پُرم، از همه خودم. از اونچه که سالهاست میخوامش اما تُفش میکنم،
    من الآن خیلی حرف دارم...

آهنگ پس زمینه: آلبوم کیش مهر، شهرام ناظری


Wednesday, January 9, 2013

ارث خودآگاه

در کلاس شاهنامه مون بعضی وقتها که صحبتها تغییر جهت میدن و بعضی اوقات هم عمدا خوانش دیگری از متن صورت میگیره، مثلا بیشتر به سمت روان‏شناسی میریم. اینبار آقای طاهری گفت که جامعه متمدن امروزی _غرب_ تماما در تلاشه که بسمت اون حس نوستالژیک و قدیمی که از نهاد و غریزه آدم برمیاد برگرده که یاد گرفتیم در حالاتی بقول فروید بهش بگیم ناخودآگاه در بحث جمعیش به قول آقای یونگ بهش بگیم ضمیر ناخودآگاه جمعی. اینکه در شهر سازی، در فرهنگ سازی، سیاست و در تمام جنبه های زندگی میتونیم اون رو ببینیم. مثلا در هر نقطه ای از شهر نشانی از گیاه میبینیم. سبزه زارهای طبیعی، جنگلها و مراتع که همچنان وحشی و درکنار شهر حاضر هستند و نهادهای شهری مثل شهرداری به هیچ عنوان حاضر به تخریب اونها نمیشن. چون این در ذات بشر جایگاهی داره، چون اون گوشه موشه ها یه جایی هست که آدم هی دوست داره بره توو طبیعت، بره کویر، گل ببینه، حیوون ببینه... بعد روحش تازه شه. همینطور آقای طاهری میگفت که اینهمه فستیوالها و کارناوالها و روزهای عجیب غریب هم همین معانی را میدهند، مثلا گاوبازی در اسپانیا که ملت گاو نر وحشی و دیوانه رو میندازن دنبال خودشون و میدوئن! این یعنی طرف قاطیه، دیوانس، مغزش دیگه پر شده از این همه تکنولوژی، امروزی گری و اینا و حالا میخواد ساعتی چند ببُره از همه چیز و به اصل وحشی خودش برگرده.
بعد من توو ذهنم یادم اومد که باز از این موارد دیدم، مثلا اون فستیوالی که طی یک روز همش همو با گوجه میزنن یا با بالش همدیگرو کتک میزنن! بنظر من هم همه این معانی رو میدن و آدمو خالی میکنن و همینطور ذات بشر رو نشون میدن.
داشتم به این فکر میکردم که اونچه طی سالیان سال برای انسان هست و جایگاهی در ذهن خودآگاه و سپس‏تر در ناخودآگاهش بوجود میاد میتونه سبزه زاری باشه که نیاکانش 400 سال پیش اونجا زندگی میکردن و حالا اون شخص با دیدنش یه جایی توو دلش آروم میشه. یا چه‏میدونم... با دیدن لباسی که مادربزرگش 60سال پیش میپوشید آرامش خاطری پیدا کنه که اینها همه از انباشت مواردی در یک جای نامعلومی در ذهن بوجود میاد. حالا حرف من اینه که به آینده بریم، کمی به حال آیندگان خودمون دل بسوزونیم، جایی که شاید خودآگاه ما تبدیل به ناخودآگاه فرزندانمون بشه... اوه! فکرش هم ناراحتم میکنه، اینکه صد و پنجاه سال دیگه شهرداری نخواد ساختمونهای بی ریخت و زشت این شهر رو خراب کنه که چی؟ که اینها اون چیزین که از نیاکانمان به ما رسیده! یا فرزندان ما حجاب اجباری یا جنگهای مارو بعنوان نوستالژی بیاد بیاورند. همچنین که الآن اینطوره، خاطرات دهه شصت ما، بی نفتی، سرما، ترس جنگ، بگیرو ببند های اون زمان برای ما خاطراتی بس عزیز و فراموش نشدنی هستند. من کمتر به گذشته و کمترِ کمتر به آینده می اندیشم اما وقتی فکر میکنم شاید اینها بخواهد "ارزش" بشوند برای آیندگان ما و از ما که میخوایم اسمی در آیندمون داشته باشیم همچین چیزهایی به یادگار بمونه آرزو میکنم کاش با پایانم یاد و اسم و آنچه کردم و بجا گذاشتم هم همراه من نیست شوند. نمیدونم شاید اینها خودخواهی باشه اما در تلاشم آنچه را خود میخواهم برای بعدها بگذارم نه آنچه را که در تاریکی ام پیدا خواهند کرد...

*آهنگ پس زمینه: سرمه

Monday, December 24, 2012

صدای مرگ

وقتی که فک پائین میاد جلو، دهن باز میشه، شهوت در چشمها موج میزنه، اما! اما عصبانیت هم هست، حرص هم هست. صدای "غــــو" کردن سگ یا گرگ رو دیدی؟ اونجا که مثل ما از عصبانیت دندوناشونو بهم فشار میدن، این همونه.
بعد فقط آهی بلند رو در من بوجود میاره.
سیاهی تصویر مرگ رو بخاطرم میاره، ساز ساز مرگه، صدای مردنه!
باد عنصری ویران کننده ست،
تمامی این صداها، تاریکی ها، مردن ها و نیستی را
باد با خود خواهد برد،
گویی هیچوقت نبود، نشد، نیامد...
این عکس خیلی حرفها داره!

Thursday, December 13, 2012

ناسزا از انتها به ابتدا

دیشب موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که ناسزا یا فحش چیه؟ از کجا میاد و دلیلش چیه؟ به ذهنم رسید که فحش باید نوعی ابراز ندانستن و مخالفت با عملی باشه که نزدیک به ماست باشه. وقتی درمورد چیزی نمیدونیم و اون مسئله عجیبه توهین میکنیم، بیشتر ناسزا کردن نوعی بروز دادن سوء تفاهماته انگار! مثلا وقتی کسی به ما توهین میکنه ما در جوابش توهین میکنیم. همونطور که می بینیم ما نمیدونیم دلیل شخص مقابل از کارش چیه و نمیدونیم حالا باید چکار کنیم، پس توهین میکنیم.
این روند گویی از سنین پایین و بصورت اشتباه در فرد پیدا میشه. زمانی که ما نمیدونیم در مقابل آنچه بر ما اتفاق میفته باید چه عکس العملی نشون بدیم.
ناسزا گفتن ابتدا امری غریزی و ناخودآگاه در درون ما و سپس عملی در بعنوان عکس العمل بحساب میاد.
پیدا کردن این تعاریف برام زیاد سخت نبود، وقتی درگیر موضوعی میشید و دنبال "چرا" می گردید کافیه به عقب برگردید و هی چرا رو تکرار کنید، هی برید به عقبتر و هی بپرسید "حالا چرا" و این شما رو به شروع مسئله میرسونه. درمورد چرایی ناسزا گفتن هم همینطوره. وقتی من عصبانی از پسر همسایه که ماشینشو به عقب ماشینم زده پیاده میشم و ناسزایی میگم، برای پیدا کردن چرایی ناسزا گفتنم باید فیلم رو عقب بیارم. وقتی فحش دادم، وقتی در حین پیاده شدن از ماشین بودم و به این فکر میکردم وقتی صحنه تصادف رو دیدم چی بگم، وقتی عصبانی شدم، وقتی شدت ضربه رو ناگهان حس کردم، 
وقتی دیدم ماشینش داره میاد سمتم تا اینجا! از اینجا مو به مو داستان رو زیر ذره بین میگیریم و جلو میریم تا به فحش میرسیم. وقتی شخص بر اثر ضربه وارده، دچار غافلگیری میشه احساس از دست دادن چیزی رو داره، در این زمان به جبران این مشکل خواهان پاسخگویی و عکس العملی هست، باز کردن در بصورت تند و خشن، حرص خوردن و بالا رفتن فشار و در نهایت ناسزا گویی!
در مورد هر مسئله دیگری هم فقط کافیه به عقب برگردیم تا بتونیم مسئله رو حل و فصل کنیم، همین!

* آهنگ پس زمینه: گذری بر کارهای فرامرز پایور

Monday, December 10, 2012

پارادوکسیکال

اول
صبحانه کره مربا، سرشیرعسل و چایی گرم روی میزی چهارخونه قشنگی در آشپزخونه چیده شده. باریکه ای از نور بصورت مورب به داخل کشیده شده و حیاط بیرون هم از پشت شیشه رنگی های پنجره،زنده ست.
نهار، قبل از ساعت یک بعد ازظهر، بر میز گرد کوچیک وسط آشپزخونه با کباب کوبیده، چنجه، نوشابه شیشه ای و دوغ و کلی سبزی شسته شده تازه با یه موزیک شاد آماده خوردنه.
شب زمستونی، سفره وسط هال پهن شده و بوی خوب کله پاچه از آشپزخونه میاد. مشغول ریز کردن نون توی کاسه ای و در فکر بناگوش. خبر خوب چایی بعد از همچین شام چرب و چیلی ایه!
دوم
کورمال کورمال به سمت آشپزخونه حرکت میکنه،
در یخچال رو به سختی باز میکنه،
نور کل بدنش رو روشن میکنه و آب سرد رو از شیشه میخوره، لذت بخشه!
طول روز رو در رویای موارد فوق خواب بود...

* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی

Saturday, October 20, 2012

تفاوت

یکی از برگترین چیزهایی که از زندگی، دنیا و اجتماع فهمیدم متغیر بودنه. همه موارد انسانی یا طبیعی با هم متفاوتند. این تفاوت بزرگترین و نمایان ترین جلوه در سیاره ماست. وقتی موجودی از یک کهکشان دیگه پا روی زمین میگذاره اینهمه تفاوت و مقیاس های جورواجور باید براش عجیب باشه. حتی بنظرم این خودش میتونه یکی از علوم پایه باشه، چرا علمی بعنوان "تفاوت" نداریم؟ تفاوت از ابتدایی ترین روزهامون شروع شد و روزبروز مثل تکثیر سلولی گسترش پیدا میکنه. تفاوت از محل زندگی ما شروع میشه، در بین فرزندان یک خانواده دیده میشه و در سطح جامعه بسط پیدا میکنه، تفاوت در طبیعت دیده میشه. هزاران نوع حشره، هزاران نوع باکتری، هزاران نوع حیوان... میلیاردها انسان. عالی ترین شکل تفاوت در انسانه! میلیاردها تفاوت فکری، میلیاردها دید ذهنی، این عجیب ترین چیزیه که در زندگیم دیدم.
انسان با درک تفاوت در طول هزاران سال زندگی کرده و پیشرفت داشته. حتی شاید خنده دار باشه، ولی این مسئله فوق العاده ریزه، انسان اولیه ابتدا تفاوت بین برادر خودش و شکار رو تشخیص داده و بعد تونسته برای خودش غذا پیدا کنه و الی آخر. یعنی ممکنه شاید سر همین مسئله سالها انسان در حال هزینه دادن بوده تا درنهایت به مقصود درستی از اون میرسه. در نگاه معتقدین به خدا و دین هم گفته میشه که بسیاری پیامبر آمدن و رفتن، بسیار سختی ها کشیده شد تا درنهایت کامل شد. اینها مسلما برای انتقال درک صحیحی از تفاوت فرستاده شدن. گاهی وقتها احتیاجه که ما سنجش دو نفر در کنار هم و دیدن "تفاوت" اونها به خوبی یا بدی کسی پی ببریم. تفاوت مثل کلیدی نامرئی در میان همه چیز است که راه حل باز کردن و استفاده مطلوب اون رو به ما میده، حالا اون چیز میتونه انسان باشه، دین باشه، ایمان باشه، غذا باشه، رفیق باشه و یا هر چیز دیگه. البته تفاوت رو بخاطر فاصله انگاریش در بین موارد ملامت میکنم، تفاوت ذاتا با فاصله همراه است. این تفاوته که فواصل ارزشی و تقریبی رو بوجود میاره، قدرت ها رو برتری میبخشه و عینک هایی با فریم های مختلف به چشم آدما میزنه.
در دنیای آماری امروز تفاوت ها حرف اول رو میزنند. تفاوت و درک کارآیی و کاربرد اون میتونه خیلی باارزش باشه، درحل بسیاری از مسائل کمک کنه و به پیشرفت بشر خدمت کنه، همچنین میتونه مثل تمامی دستاوردها، کشفیات و اختراعات بشر کمر به قتل خود انسان ها هم ببنده.

Thursday, October 4, 2012

اصلاحات فرهنگی، پایه تمام اصلاحات

یک مسئله ای به ذهنم رسید، اینکه ما هر چیزی یا هر وسیله ای رو که داشتیم و داریم، بعدها نحوه استفاده و دلیل اصلی خواستن و داشتن اون رو بدست میاریم. یعنی فرهنگ استفاده از چیزی بعد از بدست آوردن اون بدستمون میرسه و این خیلی بده. این باعث هدررفت اون چیز، باعث تداخل فرهنگی و ایجاد سنت نادرست در استفاده و در نتیجه ایجاد فرهنگ اشتباه و نادرست میشه. برای انجام کاری بهتره ابتدا داده های خوبی داشته باشیم، سپس اطلاعات صحیحی بدست بیاریم، این اطلاعات رو با آزمون و خطا تبدیل به دانش کنیم و بعد با استفاده از دانش به سمت استفاده و سرانجام کارها پیش بریم. این خط رو اگر برعکس و بعد از انجام کار انجام بدیم نه تنها ماحصل بد بلکه تبعات اشتباهی هم دامن گیرمون خواهد شد. چه بسا نتیجه غلط در استفاده یا بکارگیری از چیزی باعث خراب جلوه دادن یا حتی بد وانمود کردن اون به اشتباه بشه. حتی دید نادرست در ذهن خودمون ایجاد کنه و باعث بشه تا مدت ها بر اساس این باور غلط از راه درست به دست خودمون دور بمونیم!
عشق یا اساسا دوست داشتن هم شامل این قضیه میشه... این نیاز به دوست داشتن حالتی وصف ناپذیره و آدم نمیتونه تشخیص بده کی میخواد دوست داشته باشه. امری به شدت متغیر و وابسته به شرایط محیطیه. با فهم حسی که از درون میاد دیگه در اواسط رابطه دچار خستگی، بی علاقگی و عدم تمایل نمیشیم. حتی عشق و درکنار هم بودن رو هم میشه از حالت شانسی و رندُم بصورت صد در صد تضمینی در آورد اگر با خودشناسی و درک درست از آنچه که میخواهیم پیش بریم.
این به کنار، طبق نوشته های بالا، ما بعد از درک دوست داشتن باید دوست داشتن رو از قبل آموخته باشیم. خواهش میکنم با این دید که احساس رو نمیشه درگیر قوانین و منطق کرد به بحث نگاه نکنیم که درآخر خود آدم احساسی ضرر میکنه. بنظر من هیچ بدی ای نداره که ما فرهنگ دوست داشتن، فرهنگ دوست داشته شدن، فرهنگ عشق و عشق پذیری رو بسط بدیم. در مدارس نوع برخوردها رو شرح بدیم، کم کم با تبلیغات و فرهنگ سازی به خانواده ها بکشونیمش و در سطح عام جامعه گسترشش بدیم. این میتونه خرده فرهنگ های غلط و نادرستی رو که زاییده درک اشتباه ما در طول تاریخ بودن مثل غیرت، نزدیکی دو جنس، عشق، مرگ و حتی قصاص رو در جامعه اصلاح کنه. ما هم میتونیم صبح که از خونه بیرون میریم به "همشهری هامون" لبخند بزنیم و از زندگی لذت ببریم. از نوع برخورد ها در جوامع خشنود و راضی باشیم، به آینده امیدوارتر باشیم. اینها اونقدرها هم دور از دسترس و تاریک نیست.
{نا تمام}

* آهنگ پس زمینه: آلبوم سلانه، حسین علیزاده


Thursday, September 13, 2012

مجهولیات

مرگ به غیر از ترسناک بودنش، همیشه برام عجیب هم بوده. اگر کمی شجاعت داشتم شاید دلم میخواست حداقل یکبار امتحانش کنم. مرگ رو همیشه مثل دیوار بلند و قطوری میبینم که وسوسه دیدن پشت اون در من به اوج می رسید. همیشه فکر میکنم دلیل بیشتر ترسیدن های بشر از ندانستنش میاد، یعنی خب اگر یک نفر یک بار بمیره و برگرده و بگه اون پشت چطور بوده و شاید یکی دوتا عکس و چند دقیقه فیلم از اونجا بیاره ما اینقدر نترسیم! این جهالت بوده که همیشه ترس رو بهمراه داشته.
یک مثال جالبی برای خودم دارم:
خب دور و برم خیلی دود زیاده، متاسفانه قلیان هم بخش بسیار مورد علاقه هم سن وسالهای ماست. وقتی این حرفه ای ها رو میبینم که دودی رو که از دهنشون خارج میکنن حلقه میکنن فکر میکنم که چطور این کارو میکنن؟! آخه نه این کار رو میشه تدریس کرد نه بصورت عملی یاد داد یا هر شکل دیگه ای. به هرکی هم میگی چطور این کار رو میکنی میگه دهنتو اینطور کن، زبونتو اونطور کن...! این کار کاملا تجربیه و نمیشه دست کرد توو دهن کسی و مدل زبون و لب طرف رو به اون حال در آورد. حالا، بنظر من تجربه مردن هم همانطور که از ابتدا بوده یک تجربه به شدت شخصیه و به هیچ وجه نمیشه گفت وقتی میمری اینطوری و آنطور. هیچکس هم نمرده که بیاد و بگه وقتی مردی سعی کن اینطور رفتار کنی یا لباس گرم همراه خودت داشته باش. برای ذهن جستجوگر، برای کنجکاوی باید مرد! باید رفت و دید و راهی جز این نیست.
هدفم ازین نوشته کلا چیزهای دیگری بود اما خب به اینجا کشید، فکر میکنم صادق هدایت و خیام خیلی راحت تر حرف منو میزنند:

گر آمدنم بمن بدی، نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی، کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی
***
یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
***
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت:
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت

* آهنگ پس زمینه: رستاک