Friday, March 2, 2012

ای کاش داوری، داوری...

یه آرشیو خوبی از فیلم دارم، میشه گفت آرشیوهای خوبی دارم. از آرشیو داشتن خوشم میاد و دلم میخواد همیشه دستم از این بابت پر و پیمون باشه. حس خوبی بهم میده و وقتی میبینم مثلا توو پوشه فیلمام شیشصد و ... تا فیلم دارم احساس رضایت میکنم. البته اون سمت قضیه هم رو می بینم، اینکه چقد ذهنمو عدد گرفته، همش کمیت برام مهمه، همش میخوام فقط زیاد شه حالا هرچی بود عیبی نداره! موجودی کارتم، تعداد فیلمهای آرشیوم، تعداد نوتیفیکشن، موجودی کارت سوخت و ....
فیلمی دیدم به نام (Last Night) که خیلی تحت تاثیرم قرار داد. داستان آروم و روونی داشت. یه زوج جوون، توو نیویورک، خونه خیلی قشنگ وسط شهر _خونشون دوبلکس هم بود_، کار خوب، تفریح و زندگی خوب در کل که واقعا فکر نمیکردم همه اینا انقدر راحت قابل از بین رفتن باشه. یعنی هردو در یک شب به هم خیانت میکنن. آخه چرا؟ واقعا وقتی مرده اون زن _همکارش_ رو بوسید نزدیک بود لب تابمو بشکنم!!! خب مرتیکه تو توو زندگیت چی کم داری؟ چرا آدم نمیتونه مثه بچه آدم بشینه یه جا زندگیشو بکنه؟ چرا هرجا میشینیم هی دور و برمون رو نگاه میکنیم؟ چرا از جایگاهمون نمیتونیم لذت ببریم؟ البته همه اینا مصداق کسیه که "نسبتا" همه چیز زندگیش نرمال و روونه!
در خلال فیلم متوجه شدم وقتی بنظر من تمام موارد مورد نظرم تامینه و همه چیز طبعا باید خوب باشه پس حتی فکر به کج روی، در اینجا خیانت هم میتونه آزار دهنده و سخت باشه! نمیدونم، نمیدونم، البته خب در آخر هردو بخاطر کاری که کردن و شاید بخاطر تعهد یا نمیدونم هرچی بهم برگشتن و موندن اما این زیاد هم خوب نیست، چون اونجای اون زندگی _دیشب_ همیشه میلنگه و چرخی که یه دنده خراب داره بالاخره یه جایی در میره. نمیدونم، از طرز گفتارم خوشم نمیاد. انگار اون آدم همیشگی نیستم، خیلی پایبند شدم، خیلی به تعهد وابسته شدم، چون اینطور نبودم قبلا! حالا آیا نمیتونم کنار بیام باهاش؟ ولی من که اون همه ی چیزهایی رو که در فیلم دیدم ندارم، حالا این دلیلی بر پایبند نبودنم خواهد بود؟ آیا مجاز به کج روی هستم چون ندارم، کمبود دارم پس میتونم برینم به هر چی...؟
از زندگی باید لذت برد:
فیلم دید، بغض کرد.
کتاب خوند و غرق شد.
آهنگ گوش داد و به اوج رسید.
زندگی پس چیه؟ زندگی پس چیه؟ همینه شاید...

* آهنگ پس زمینه: آلبوم ترنج، محسن نامجو

Monday, February 27, 2012

مرا بپذیر

خانه ام کجاست، گاو هایم، که شیرشان را در آن صبح سر زمستانی بدوشم. زنم کجاست، هوای خانه ابری ست چرا؟

* آهنگ پس زمینه: Aron, Lili

Sunday, February 26, 2012

چیزهایی هست که نمی دانی

این روزها زندگیم یه جوری میگذره که خیلی نگرانم میکنه. دارم از طرف بزرگترین تکیه گاهم که کارم باشه ضربه میخورم. این اون چیزیه که واقعا منو میترسونه، تپش قلب بهم میده و منو در یه محل ساکن میکنه. و از اونجایی که من معتقد به این قضیه ام که همه بدبختی ها باهم میان، همینطورم میشه خب! دوستی ها و نزدیکی ها دور میشه، پولها از جیب آدم سُر میخوره، زندگی سربالایی پر از سنگلاخی میشه که تازه بالاشم ابریه و تیره...
این روزها آینده ام کنارم نشسته و داریم باهم بحث میکنیم.
سیگار میکشیم و چای پررنگ میخوریم.
سیگار لعنتیتو توو ته مونده چایی خالی نکن! حالم از بوش بهم میخوره...
منو تو هیچوقت باهم خوب نبودیم. درسته که تفاهم داشتیم اما دوتا دشمن هم میتونن توو مسائلی باهم اتفاق نظر داشته باشن.
من میگم میخوام برم از اینجا که البته خوشبختانه تو هم همین نظرو داری اما راهمون فقط تا سر کوچمون یکیه! میبینی چقدر عمر دوستی منو تو کوتاهه آینده عزیز؟ میبینی توروخدا، چاییتو بخور نَچّاد!
اینکه بتونم ماتحتو جر بدم و زبانمو عالی کنم و بعد شروع کنم به میل دادن و بعد دعا دعای اکسپت شدن چیزیه که تو میخوای.
اینکه پول و متعلقاتمو جمع کنم و برم یه گوشه ای یه زندگی جمع و جور واس خودم جور کنم و بعد بشینم از سر رضایت _شما بخونید شکم سیری_ تصمیم بگیرم خـــــــــــب، حالا چیکار کنم هم تصمیم منه.
نمیدونم، طبق معمول این "نمیدونمِ" که منو توصیف میکنه و من در هاله ای از ابهام قوطه ورم، بخدا اصلا هم خوب نیست حس بی وزنی، همش معلقی و میچرخی. الآنه که دلم میخواست یه میخ بودم، از اون فولادی سیاهاش که هرچقدم بد بزنی توو سرش کج نمیشه و محکم برم توو یه چیزی بچسبم، راستی من که میخ میشم چه شکلی میشم؟ هه...
آها، بیخیال اینا، رفتم تهران. دلیلش دیگه مهم نیست چرا (...) اما کلی کارای خوب کردم که کلی دوست می داشتم. رفتیم سینما و "چیز هایی هست که نمی دانی" رو دیدم. رفتم جلسه کتابخوانی توو یه کافه، توو ترافیک ولیعصر گیر کردم. جشن تولد گرفته شدم! هدیه گرفتم، رقصیدم و باهام رقصیدن! بابا تمام این جملات من تهش علامت تعجب با معانی مختلف داره ها...! آره دیگه کلی خوب بود، چیزای بدش رو چال کردم اومدم. اما نگو که از زیر زمین هم دنبالمن، گویا من همیشه باید بپا داشته باشم.
در ضمن، فیلم مذکور رو به طور خاص برای من ساختن و از فیلم هایی که بصورت خاص دیالوگ کمی دارند خوشم میاد، حس خوبی بهم میدن. از این به بعد هم باید مواظب بود که جمله ی "چیزهایی هست که نمی دانی" جمله خاصیه! بعله...


میدونم که هستن آدمایی که نیستن و هردو از نبودن هایمان ناراحتیم، باید ناراحت باشیم، به خوشی اش نمی ارزه...

* آهنگ پس زمینه: Jack Johnson, "Sleep Through The Static" album

Sunday, February 19, 2012

متنبه

جایی هست که عزیزی اونجا مینویسه، جا که نیست چون فارغ از مکانه و در واحدی از زمان نوشته ها ثبت میشه! کاراکتر من به خاطر نقش مهمم در حیات شخص نویسنده زیاد به چشم می‏خوره، اما چه به چشم اومدنی...؟ واقعا فکرش رو هم نمی کردم که اینقدر ناملایمتی ها و دردسر آفرینی ها از وجود ناقص من متصاعد بشه!
همیشه و همه جا دیدم آدمها سینه ها رو جلو میدن و سرشونو بالا میگیرن و با اعتماد به نفسی رسوخ ناپذیر میگن: "من آدم روشنی هستم، من از انتقاداتی که ازم میشه استقبال میکنم و از این دست هذیان ها..." اما! اما وقتی وارد معرکه میشن و مخاطب گرامی به چند نکته ریز از صفات و عملکردهای والا مرتبه شون (!) اشاره میکنه آنچنان از کوره در میرن که گویی از نوع بشر هم نیستند! چه برسه به روشن و تاریک و غیره...
اما من و نوشتار عزیزم، خب به این صورت اولین بار بود که ازم انتقاد میشد و میشه گفت در یک نوع بن بست گیر کردم. اما برام جالبه! کلا از بچگی هم همینطور بودم از موضوعاتی که بصورت خاص درمورد من بحث میکنن خوشم میاد!!! حتی اگر همچین نقدهای سنگینی باشه که درش منو یه آدم سادیسمی و از همه بدتر نامرد در رابطه نشون داده باشه. بله...
دید من نسبت به نوع نگارش و نوع تفکر نویسنده کاملا دید سازگاری ست. اینکه من خودم رو جای اون قرار میدم، در اون موقعیت ها قرار می گیرم و در بعضی موارد هم میتونم بهش حق بدم. حتی میتونم جاهایی از اون آدم گندی که باهاش در ارتباط هستم متنفر هم بشم! (وقتی من خودمو جای اون (نویسنده) قرار میدم، مسلما مخاطبم خودم خواهم بود و تنفری از شخص در آینه خواهم داشت!)
خلاصه اینکه فکر میکنم میتونم اینقدر نرمش بدم به خودم، منعطف باشم و حداقل گوش کنم ببینم طرف چی میگه و چرا میگه و اینا از کجاش درمیاد. و نباید فراموش کنم قبل از قضاوت درمورد اینکه مقصر کیه و اینا... باید یادم بمونه که حتما من نقشی در این نوع نگرش که در اون بوجود اومده داشتم.

* آهنگ پس زمینه: پریسا

Friday, February 17, 2012

اشک ریزان


من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم...





* آهنگ پس زمینه: Secret Garden, Nocturne

Tuesday, February 14, 2012

Relax!

فکر میکنم دچار یک سری وسواس های رفتاری شدم. یعنی شاید شبیه یک جور تیک عصبی باشه! اینکه همش باید کار هامو قبل از انجام به اون صورت خاص مرتب و آماده کنم، برنامه ریزی مدون و درست و حسابی براشون داشته باشم و همیشه نوک زبونم باشه که: من آدم کارای هول هولکی نیستم! نه بهتره اینجور نباشم، نمیدونم...
میدونی، زندگی شبیه یک حفره بزرگ در یک اقیانوسه. میچرخه و میچرخه و میچرخه و همه چیز رو میبره توو خودش در نهایت. فقط چون ما الآن اون اوایل هستیم متوجه حرکت نیستیم. به روزمرگی خودمون چسبیدیم. کار میکنیم، پول در میاریم، قهر میکنیم، آشتی میکنیم اما آخرش که چی؟ هوم؟ حالا نمیخوام زیاد به شکل "منفی گرایانه" بهش بپردازم ولی خب همینجوریه دیگه...
بعد توو این گیر و دار و چرخیدن ها بعضی ها قصد مهاجرت میکنن، میرن یه جای دیگه که بهتر زندگیشون رو دوس داشته باشن (+) و اینا... درحالیکه اگه یه کم ارتفاع بگیریم و از بالا ببینیم مثل اینه که تو بری تو یه سمت دیگه از یه کشتی بشینی که داره غرق میشه، عجبا! نمیدونم، احتمالا دارم چرت میگم.
حالا، در همین گردشها من هر روز به این کشتی و بهتر بگم به متعلقات درونش بیشتر علاقه مند میشم و بیشتر کشفش میکنم. حتی آدماشو که جونشونو گرفتن دارن شتاب زده به این طرف و اونطرف میرن بیشتر دوست می دارم! از جمله چیزهایی که جدیدا پیدا کردم و همینطور "یهویی" افتاد جلوم این جورابای عالی بودن که همیشه آرزوم بود یه جفت ازشون داشته باشم!
واقعا حتی فکرشم نمیکردم که یه جفت جوراب انقد خوشحالم کنه


*آهنگ پس زمینه: Camel, "Rajaz" album

اذهان عمومی من!

  • زندگی "کردن" یعنی چی؟!
    از طرف میپرسی چندسال زندگی کردی؟ ای بابا...
    زندگی رو باس دوست داشت،
    اصلا باید پرسید: چند سال زندگیتو دوس داشتی؟
    این درسته!
  • صبح پا شدم
    دیدم زن همسایه... مُرد!
    فردا پا میشم میبینم همه دارن بالا سرم زار میزنن!
    عجب دنیای مزخرفی شده...
  • دلم میخواد برقصم.
    صوفی گری بدونم،
    مست بشم و بچرخم.
    با دست نشونم بدن!
    اینا رو دوست دارم چون قدیما دوست داشتم عاشق بشم...
  • نگاهم نمی آید.
    آنقدر شرمگین که چشمانم به پلکها رشوه داده اند تا دستور مغز را اجرا نکنند!
    قلبم که دیگر فراریست!
    و حضورم در تلاطم افکار بازجویی می شود.

* آهنگ پس زمینه: Camel, "Rajaz" album

Friday, January 27, 2012

مرگ، پایان یا آغاز؟

به خودم دست مریزاد میگم اگه بتونم همه اون چیزی رو که توو ذهنمه بنویسم. نه که نتونم، نه! ایندفعه جریان سرِ توانستن و نتوانستن نیست، سرِ جراتِ خواستن و نوشتنه. فکری که هر از گاهی ذهنمو مشغول میکنه و به زورِ هزار کار عجیب و غریب ازش فرار میکنم و به عقب می‏اندازمش.
بحث درمورد جریان مرگ، مردن و ترس از دست دادنه...
وقتی راجع به مرگ فکر میکنم، محدود به خانوادم میشه و اینکه در آینده چطور این اتفاق خواهد افتاد. معمولا جزو فکرای موقع خوابمه، وقتی میرم که بخوابم میاد سراغم یا اینکه میرم سراغش! اینکه فک میکنم این، همینِ من، آره همین خود من یه لحظه چشمامو میبندم و بعد... بـــوم! تموم، همه چی خاموش میشه، آروم میشه و پایان میپذیره منو تا سر حد خود مرگ می ترسونه واقعا.
بعد ازین میرم سراغ تک تک افراد خانواده، خب اول از مادرم شروع میشه، اینکه یه روزی نخواهد بود( الآن میخوام دیگه ننویسم و اینقد نوشته ام رو هم پاک کنم، دقیقا همچین حسی دارم!) و ما چطور خواهیم بود. اینکه باید خاکش کنیم. ترسم از مرگ درمورد شوهر عمه ام پیش اومد. اینکه وسطای زمستون سرد و بارونی مرد و من دیدمش که توو کفن بود و داشتن قبر پر از گِلِ سرد رو آماده میکردن تا بزارنش تووش! همونجا آرزو کردم وسط یه ظهر گرم و مطبوع تابستونی بمیرم و حتما، تاکید میکنم حتما بزارنم توو تابوت!
بعد میرم سراغ خواهرا و برادرم و دوباره میام سراغ خودم، خیلی سخته... خیلی، به جرات میگم ترسناک ترین فیلمیه که توو زندگیم دیدم! من خودم واقعا خودمو آدم فوق العاده منطقی ای میدونم، یعنی حداقل میدونم به خودم دروغ نمیگم و میفهمم چیکار میکنم ولی واقعا این یکی رو اصلا نمیتونم تحمل کنم. سخته، حتما باید بندازمش پشت گوش، باید بزارمش واسه فردا... بخدا میترسم درموردش فک کنم. بی خیال تورو خدا...
دلیل نوشتنم در مورد مرگ چیز دیگری بود. اینکه ترس چقدر به مرگ مربوطه؟
من همیشه فکر میکنم دلیل ترس آدما از مرگ بخاطر اینه که:
 نمیدونم خب، حالا که مردیم چی میشه؟ الآن کجاییم؟ چی شد؟ و ندونستن بزرگترین دلیل برای ترس از مردنه. اونایی که موقع مرگ حداقل در ظاهر نترسیده هم هستند واقعا آدمای بزرگین... بشر اگه میدونست بعد از مردن قراره دهنش سرویش بشه و هر روز پدرشو دربیارن باز هم انقدر که الآن در ندانستن و بی خبری میترسه نمی ترسید.
بعد من باز فکر میکنم ادیان هم اومدن دقیقا همینجا انگشت گذاشتن! اینکه آقا، اینجا هستین بچه خوبی باشین، کارای بد بد نکنین، بعد که رفتین اونور ما هواتونو داریم. ها؟ بعد اومدن کامل اینو تصویر سازی ذهنی هم کردن برا امت. که آره، اونجا جوی عسل روانه و همه چی آرومه و اینا... پس نترسین، حالام که از مرگ نمیترسین بیاین این کارایی که ما میگیمو بکنین. (این تیکه آخر یه مقدار از عقاید ضد اعتقادی من برمیگرده که زیاد مهم هم نیست!) خلاصه اینجوریا.
چه درست و چه غلط اما این فقط دانسته هامه و من اصلا هیچگونه راهکاری ندارم. اینکه خب حالا من میدونم مشکل چیه و بیام درستش کنم، نه! نه، من نمیدونم واقعا، یعنی چیزی به ذهنم خطور نمیکنه.
- آیا میشه این ترسو برطرف کرد؟
- آیا میشه از اونطرف خبری آورد که حداقل دیگه ترس نباشه؟
- آیا میشه اصلا نرفت اونور؟
فعلا فقط سوال دارم، جوابی ندارم.

* آهنگ پس زمینه: Alice Peacok, "Love Remains" album

Tuesday, January 17, 2012

تَهِ وجودم درد میکنه


وای این چیه؟ درد نیست، التهابه! تلاطمه، میپیچه، میاد و میره. مثه تجدید میمونه و در انتظار پدر بودنه، چه میدونم... ازم انتظار نمیره خوب وصفش کنم. اما حس مرد میانسالی رو دارم که نمیبینه، همه چی هم آروم و ساکته. لعنتی ازون سکوت های وحشتناک که فک میکنی صدای نفس کشیدنتو یه استادیوم میشنون! حالا توو دلش شور میزنه... انگار دلش از یه طوفان، سونامی... یه کوفتی خبر داره، داره میاد... الآن، اومد، نیومد؟ میاد آره؟ ها؟ واااااااااااااااای... من البته خودم اینکارو نمیکنم اما دیدم دستا رو بهم میمالن، صورت یکم زرد میشه، ترس توو گلو گیر میکنه، من خودم تاحالا بغض رو اونجور به معنی واقعی خفگی خوب درک نکردم، اما تا دلت بخواد ترس راه گلومو بسته! اصلا نفس بالا نمیاد، دهن خشکه... جیش میاد، دلت آشوب میشه. واسه ماهایی که دستگاه گوارشمون به درد قضای سگ هم نمیخوره که این دستگاه عریض و طویل هم که آب روغن حسابی قاطی میکنه...

وای چه خوبه نوشتن، الآن بکوب دارم مینویسم ولی مطمئنم برم به خط های اول با بعضی مفاهیم غریبه ام چون آروم تر شدم!

این حبیب توو گوشم چی میگه: "گر بخارد پشت من انگشت من، خم شود از بار منت پشت من"؟!! مرتیکه من توو این 23 سالی که معلوم نیست از کی عمرمو خریدم همش با پول این و اون بوده و بخدا از دوسال پیش که دارم مثه الاغ کار میکنم تا ته خطم هم هی کار کنم باز زیر منت اینام... نباشن هم من هستم... میفهمی؟ چرت نگو، همون بزن باران رو بخون حال کنیم. الـــــــاغ...

خلاصه اینکه نفس عمیق بکشید، آب زیاد بخورین، دستشویی خوب به خوب برین، بابا به خودتون برسین! بقرعان، چیه انقد درگیر روزمرگی شدین، ها والا! جان عزیزانتون کار زهرماری امروز رو هم نندازین به یک ثانیه بعد! همین الآن...

مامان خانوم میگفت خواهر بزرگم که از مدرسه میومده توو راه پله خونه (!) مشقاشو مینوشته و میومده توو خونه، الآنم دخترش همینجوره، اول مشقاشو مینویسه بعد میاد نهار.  ما اول به حرف ننه هه فک میکردیم اینا از نشونه های درس خوندن بودنه (که البت هست!) ولی بعد فهمیدم این معانی دیگه ای هم داره، آقا کارشو همون موقع میکنه بعد دیگه راحت... آ-آ-آ-آ والا بقرعان که...

شمام همین کارو بکنین، اصلا توو تاکسی دارین میاین خونه مشقاتونو انجام بدین، بعدش این خیال گه راحته... همیشه خیالم ناراحت بود، نگران فردا بودم، البته درست هم نکردمشا، یه وقت سوء تعبیر نشه.
اینم وبلاگِ ما راه انداختیم، بخدا که اسمش خوبه، خوبه آقا خوبه... از جنس خودمه.

* آهنگ پس زمینه: حبیب (البته قدیمیاش)

Friday, January 13, 2012

دردهایم

دوتا بچه داشتم، دخترم کور بود و زیبا اما غمگین و ساکت. پسرم کوچکتر بود و عقب مانده ذهنی. موهای پسرم خرمایی بود و در نور خورشید صبح می درخشید. پسرم هم خیلی ساکت بود. دخترم اما موهای مشکی و براقی داشت که بلند بود و عادت داشت هر روز صبح با آن شانه چوبی قدیمی خوب به آنها برسد. در شانه کشیدن موهایش عطری بود که من را مست می‏کرد. کمتر لبخند می زد ولی وقتی شانه بدست داشت همیشه خوش اگرچه نه بر لب اما می‏شد فهمید که چه در دلش می‏گذشت! دخترک زندگی در موهایش خلاصه می‏شد، چشمهایش را می بست، سرش را بسمت چپ کج می کرد و با یک دست شانه می کشید و با یک دست فرم موها رو مرتب و در یک خط نگه می داشت. چیزی مثل لالایی زیر لب زمزمه می کرد و آرام بود.
پیرهن مورد علاقه اش گلهای قرمز کوچکی داشت که در صفحه ای سیاه هرجا دیده میشد. با آن مدل خاص سر آستین و یقه اش خیلی زیباترش می‏کرد، آرامش در تمامی وجودش موج می‏زد و می توانست به هر کسی که خواست آن موج عجیب سکوت و سکونش را منتقل کند. بنظر خدا هم فهمیده بود که دخترم به چشم نیاز ندارد، آنچنان محیط را ارزیابی می‏کرد و تحت تاثیر قرار میداد که حتی کوچکترین حرکتی از میدانش گم نمی‏ماند!
پسرم اما دنیایش متفاوت بود، عاشق زُل زدن به آدما بود. می‏رفت و کمین می کرد تا ببیند چه کسی مشغول چه کاریست و بعد یک جای خوب رو با وسواس مخصوص خودش انتخاب می‏کرد می نشست. دستهاشو زیر چونه می گذاشت و به جایی که طرف مقابل نشسته بود نگاه می کرد. نه صرفا انجام کارهای شخص رو زیر نظر داشته باشد که جو اطراف رو می سنجید، زیر زیرکی نگاه می کرد. بعضی وقتها با گل قالی بازی می کرد. ولی گویی باید شیفت کاری اش را به پایان برساند، همانجا می نشست و حواسش به طرف بود.
دلم به حال فرزندانم می سوزد. دلم بعضی وقتها اشک می شود برایشان! غم این نداشته ها نیست... غم سختی بودن هم نیست.
اینکه آنها خوش هستند هم بیشتر مرا نگران می کند، فرزندانم گلهایی زیبا و خوش بو در این صحرای یخ زده هستند که هر لحظه تند بادی سهمگین تا ریشه شان را می خشکاند و فردا از نو شکوفه می دهند...

Thursday, January 5, 2012

دلم با توست

خب، مسلما دعوا و جر و بحث و اینا توو هر رابطه ای باید باشه...! باید باشه؟
اما...، اما این نحوه برخورد و طرز عملکردهامونه که نتیجه بدست اومده رو مثبت و یا منفی ارزیابی خواهد کرد! ...؟!
نه نه نه، دارم چی میگم؟ این حرفا چیه؟ آقا من اعصابم از همه جای دنیای مزخرفم خرد و خاکشیری بود و از آنجا که بجز دلبر جان غمخوار دگر ندارم رفتیم و همه این ظرف خاکشیرارو زدیم توو سر دلبر جان! آره دیگه... دیگه بالاخره باید جرات داشت و یه جایی واقعیت رو گفت، نمیشه که...
از طرفی بنظرم بهتر هم هست واقعا در بعضی مواقع چه من چه دلبرجان اونقدرها هم ریز در هم نشیم. میدونی، یعنی انقدر نریم تووی هم و هی همه چیزو هم بزنیم ببینیم چه خبره. البته من خودم از طرفدارای سرسخت این موردما! نه که ایشون عادت دارن یه جوری مشکلات موجود رو دور بزنن و نه حل کنند، من همیشه میگم نه! اول بیا حلش کنیم و انقد نگیم "فعلا بیخیالش". ها؟ این بهتر نیست؟
اما این حالت که همیشه به درد نمیخوره، بعضی وقتا باس غمو بزاری اون گوشه همینجوری باشه و واس خودش جون بده... نه اینکه بری به زور بهش تنفس مصنوعی دهن به دهن بدی و هی بخوای احیاش کنی، میدونی دیگه چی میگم؟
مسئله دیگه باید در این برهه از زمان دوباره درموردش بگم از فوائد نوشتن برای خودمه! واقعا احساس میکنم نوشتنم حتی خیلی ضعیف و سطحی و معمولی هم به شکل فوق العاده خوبی در دگرگونی احوالات و رویکردم در زندگی روزمزه تاثیر گذاره و بابت این قضیه واقعا خوشحالم.
وقتی برای آخرین بار متن نوشته شده رو خوندم دیدم اصلا پیرامون این موضوع که اونهمه خستگی و ناراحتی های خودمو بی دلیل به یکی دیگه انتقال دادم حرفی نزدم.
خب... این واقعا احمقانه بود، آدم بعضی وقتها کارایی که میکنه دست خودش نیست، چجوری بگم، حتی بعضی وقتها دلت میخواد یک کم کِرم بریزی! آره دیگه، البته شاید من اینجوریم، نمیدونم، نمیتونم عکس العمل افراد و بخصوص بعضی دیگر که مورد ظلم هم از طرف من واقع شدند رو حدس بزنم و این کارو خیلی سخت میکنه...
اما امیدوارم. طرف رو میشناسم، میدونم که میتونم براش توضیح بدم و هیچ چیز هم مثلِ مثلِ آدم حرف زدن نمیتونه مشکلات رو حل کنه.

نبودنمان خود درد بزرگی‏ست
این رنج ها هم که می آیند، نمک بر زخممان شده
دوست دارم آغوشت را
آن هنگام که حتی دردهایمان در کوچکترین فضای بین ما جا نمیشوند.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم باز پریدن، سپیده رئیس السادات

Friday, December 23, 2011

گوش کن، با خودم حرف میزنم

تووی دلم آشوبی از همه قرار و بی قراری های فرداییه که هنوز نیومده. آدم فوق العاده رویاپردازی هستم، یعنی اگه همین الآن بشینیم میتونم یه برنامه و طریقت 50ساله واسه خودم بنویسم و کاملا بصورت سه بعدی توو ذهنم به تک تک جزئیات بپردازم اما امان از مقوله ای بنام گشادی! بنظر من باید قسمت دوم این صفت عالیه رو از قسمت تهتانی بدن به بالاترین قسمت انتقال داد. در اصل این گشادی در ذهن شکل میگیره و در نهایت حرکتی صورت نمیگیره. اینکه خوب ایده پردازی کنی، فکر کنی، ترسیم کنی اما نتونی انجامش بدی مسلما در ابتدا بر می‏گرده به اینکه توو ذهنت "هنوز" آمادش نکردی! بله، باز هم هنوز آماده نیست، باید بیشتر رووش کار کنی و الی آخر...
این روزها یکی از بزرگترین مشکلاتم نگاه کردن به آینه ست! میدونی... چشماش کمی میترسونتم، لحظه اول که خودمو توو آینه میبینم قیافم از تلاطم و نارضایتی شدیدی خبر میده اما بعدش زود خوب میشم. انگار روی خودمو میبوسم و همه چی تموم میشه...
اما نه! خودم که میدونم این تموم شدن نیست، فقط پاک کردن صورت مسئله ایه که هی به عقبتر موکولش میکنم و هی فشارش میدم عقب.

* آهنگ پس زمینه: زمستون، افشین مقدم