Tuesday, October 15, 2013

منفی در منفی مثبت

  • زندگیم به شکل عجیب و غریبی در بردار بالا و پایینی شده. موجی مثل امواج رادیویی، یکنواخت بالا و پایین خودش را دارد. شاید هم همیشه اینطور بوده و الآن چند وقتی هست که من فهمیدم. همیشه، همیشه به این اصل اعتقاد داشتم که ناراحتیها پشت سرهم و ناگهانی فرود می آیند. این شاید با نظریه امواجم کمی تناقض داشته باشد اما اینگونه هست. طول موج منفی بیشتر و مثبت کمتر است. همین چند روز پیش بود که از خودشحالی زائدالوصفی بسی لذت می بردم. حالا به همکارم در آن شادی خیانت عاطفی میکنم و در بین این همه شیرینی زهر تلخی در گلوی خودم و او میکنم. من نمی دانم با من چه خواهد شد؟ آیا این امواج قرار است از طول خود بکاهند؟ در طول مسیر کم شوند و فاصله شان بیشتر شود یا که چه؟ نمی دانم باز هم آن گوی بزرگی ست که بالای کوه می برمش و باز به پایین پرت می شود و باز...خودم میفهمم که دوست ندارم، نمیخواهم ولی نمیتوانم. من هم مثل همه میخواهم شادی و نشاط و سرزندگی پایان ناپذیری را هر صبح شروع کنم و تا غروب خنده بر لبانم باشد اما فکر اینهمه بودن اجباری، نداشتن های از سر زور، نتوانستن های گهگاهی خنده که هیچ، صورتم را از سرم می شوید. کاش زندگی جایی دست مهربانی به سویم بگیرد. یا لبخندی از سر مهر میهمانم کند. من هنوز او را میخواهم، من هنوز به زنده بودن اسیرم، نفس میکشم. هنوز عاشقم...
  • دلم میخواد یه دستی به سر و گوش اینجا بکشم، اینجا رو خیلی دوست دارم. میخوام براش بیشتر وقت بذارم، بیشتر بهش برسم. اینجا خونه من هم هست. حرفهام رو اینجا میزنم، درسته که حرف درست و حسابی کمتر، اما خب چیزهایی هنوز دارم که بگم و اینجا بهترین جای دنیاست برای من.


* آهنگ پس زمینه: اشارت نظر، سارا نائینی

Tuesday, October 1, 2013

رک و راست، صاف و پوست کنده

وقتی صبح از خواب پا میشم. وقتی میرم سر کار، وقتی غذا میخورم. وقتی پای کامپیوترم. وقتی که فکر میکنم و وقتی که میخوابم.
هر وقت میخوام جمله ای بگم و قبلش فکر میکنم امکان نداره بهش فکر نکنم.
حتی لذت می برم از فکر کردن بهش که وای، چقدر خوبه لعنتی که بخوابی و دیگه بیدار نشی. این میتونه بهترین نوعش باشه!
با توضیحات بالا اظهار کردم که دیگه "همیشه" به مرگ فکر میکنم.
مرگ خیلی بهم نزدیکه، کنارم میبینمش و من اینطورم که اگر چیزی بیاد و کنارم باشه آروم آروم دوست خواهمش داشت و سخت خواهانش خواهم بود. الآن هم مرگ را میخواهم!
این پست قرار نبود اصلا ایــــنقدر طولانی باشه، فقط چند کلمه:
مرگ، من آمادۀ توام، بشتاب

Monday, September 9, 2013

انتهای شب

خورشید غروب کرد
خورشید غروب کرد و رفت
به انتهای زمین رسید نور
افول امید توان روز را گرفت
تنها شد هر چه نزدیک بود
و جایی خالی، سیلی مرگ بر گوش صندلی نواخت.
بود نبود شد،
شدن نتوانست...


Sunday, September 8, 2013

غیر تو هر نقش دیگر، رفته از یاد من

  • یکی از مواردی که اکثر اوقات بلند بلند به آن فکر میکنم، حسادت من نسبت به دیگران هست. اینکه اونها تونستند و من نه. اینکه اونها دارند و من نه. اینکه اونها هستن و من نه. چون این کار رو میکنم پس فکر میکنم نباید زیاد بد باشه، هنوز حسادت رو میگم! یک وقت فکر نکنی منظورم حسادت خوب و از تجربه دیگران استفاده کردن و آرزوی موفقیت کردن باشه ها، نه. وقتی حسادت میکنم دوست دارم دنیا تموم شه، آسمون به زمین و زمین به آسمون برسه. دنیا برای اون هم تموم شه و من بالاترین و بهترین باشم. اما لحظه ای چشم هامو باز میکنم و به جای حقیر خودم نگاه میکنم. من همینم، من اینم، همینجا و همینطور... نه بیشتر. نه بهتر، نه کامل تر. بزرگترین دشمنم خودم بودم و فعلا حالا حالاها خودم خواهم بود.
  • خواهری موفق، زیبا، باهوش و دوست داشتنی دارم. بنظرم در جمع دوستان و آشنایان میتونه شکل کامل یک "بت" باشه همونطور که از خیلی ها ابراز علاقه شدید نسبت بهش دیدم. حالا که رفته خارجه و تمامی صفات بالا یک "تَر" هم اضافه کرده. واقعا هم آدم دوست داشتنی ای هست و منم خیلی دوستش دارم. با اینکه رابطه برادر خواهری رو هیچوقت درست بینمون درک نکردم و نفهمیدم چطور باید باشه. مسلما رنجوندن همچین آدمی برام باید خیلی سخت باشه، اما چه کنم که من کاوه انجام سخت ترین کارهای بد هستم. یعنی اونقدری که در انجام چنان کارهای منفی ای همت میکنم در امور روزانه خرج میکردم الآن زندگیم بهتر از اینها بود، شاید موفق تر، زیباتر، باهوش تر و دوست داشتنی تر بودم.
  • یک بار در توییترم نوشتم: "بعضی وقتا بعضی چیزا انقد خوبه که ردش میکنم". بله، من واقعا همچین آدمی هستم. حتی خوبی و خوشی ای که در حد خودم نباشه رو نمیخوام. رد میکنم اگر دیوار خوشبختی از قد من بلندتر باشه. این خوشی میتونه هرچیزی باشه، زندگی خوب، جشن خوب یا یک دوست خوب.
  • روزهای آخر شهریور روزهای ابری ایه که حال و هوای خوشی نداره. (اگر اتفاق خوبی برام می افتاد مسلما الآن اینا رو نمی نوشتم!) ابرهای سرگردون توو این گرما به فکر بارون هستن. بیچاره ها خودشون هم موندن که این دیگه چه وضعیتیه، این چه باریدنیه. اما همین ابرا وقتی که باریدن و گرما رو گریزوندن دیگه امون به هیشکی نمیدن، خودشون گرمایی میشن که همه آرزوی رفتنشونو دارن، نمیدونم... شایدم ایراد از دل آدماست، تحمل موندن کسی رو ندارن. هی دوست دارن بره و بیاد. هس دوست دارن فصل عوض شه، روز و شب شه، گرم و سرد شه. هیشکی همیشگی نباشه، هیشکی موندنی نباشه...
* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی

Monday, August 5, 2013

عشق-کاری

درمورد عشق آنقدرها هم مطمئن نيستم. وقتي به عشق و ماهيتش فکر ميکنم "اولين" چيزي که به ذهنم خطور ميکند مفهموم کليشه اي شده آن است. اصلا از اين بابت خوشحال نيستم، براي من خيلي عالي خواهد بود که عشق ماهيتي خالص و گوارا و سخت داشته باشد! سخت به اين معني که ديريافت باشد و سخت بدان دسترسي باشد، چون در اين صورت خواهد بود که لذت بدست آوردنش شيرين خواهد بود. امروزه به اطرافم که نگاه ميکنم عشق را آنطور که ميخواهم نميابم. اينکه هرکس عشقش را خودش معني ميکند اگرچه حتي نداند معتقدم اما وقتي نوبت به نظر من رسد من اين عشقها رو دوست ندارم. نمي دانم شايد نمي توانم عمق و کيفيت عشق ها رو ارزيابي کنم و خوب ببينم. يا اين تفکر که براي هرکاري امتحاني در نظر گرفته مي شود را نمي پسندم، که حتما بايستي عشق را در زمان امتحانش سنجيد تا به قدرت يا صداقت آن پي برد، نه! اين بنظرم نه سنجش درستي ست و آن چيزي که از فيلتر مي گذرد ديگر عشق نام دارد. بنظرم عشق را در همين روزمرگي هاي خودمان مي توانيم ببينيم و مي توانيم انجامش دهيم. درحين انجام کارهايمان به آن عمل فکر کنيم، به ماهيت انجام شدنش فکر کنيم، سعي در خوب انجام دادنش داشته باشيم و دوستش بداريم. خب... مي بينيد؟ اينطور است که کمتر عشق را مي بينم. اجبار و عشق دو سوي متفاوت يک راهند، کار اجباري عاشقانه نمي شود. با هم بودن اجباري هم عاشقانه نمي شود. دوست داشتن اجباري هم عاشقانه نمي شود و عاشقي اجباري هم عاشقي نمي شود...
براي من عشق سرشار از بي حد و مرزي، بي تعهدي و بي قراري ست. اينکه در حصار هيچ قانوني اسير نباشم و مطلقا با نيروي احساس خود پيش روم. در مورد کارکرد نوشته هايم در اين روزها نظر خاصي ندارم، نميدونم شايد اصلا عملي نباشند اما بعنوان واقعيت آن را مي پذيرم. داشتم تصور ميکردم در کوهي دور افتاده خانه اي داشته باشم. گاو و گوسفند و مرغ و اردک داشته باشم و زمين کشاورزي خودم. راه امرار معاشم از اطراف خانه ام و خودم بگذرد. وقتي فقط خودم باشم و خودم، وقتي فقط براي خودم بکارم و بردارم و نگاه دارم، آن وقت شايد نزديک تر به عاشقي هاي بالا باشم.
نمي دانم...

* آهنگ پس زمينه: درسوگ بنان، محمدرضا شجريان

Wednesday, July 17, 2013

این روزها، من

این روزها که باید سرخوشی رو تجربه کنم و نمیدونم این باید رو دیگه از کدوم قبرستونی آوردم، اما همش نگرانی و افسردگی و دل زدگی از دور و اطرافم و آدما و اینا دارم. بعد از دوسال خواهر عزیزم از فرنگ برگشته، بعد عمری پول جمع کردن تونستم چیزی که دوست داشتم رو داشته باشم. سرم خلوته و همه چیز به ظاهر خوبه اما نیست. نگرانم، بیشتر هم غمگینم. مثل همیشه نمیدونم از کجامه، چطور پیداش شد و نمیدونم چطور و کی قراره بره! امیدوارم فقط بره، زودتر...
این روزها همش آرزوم اینه که کاش توو یه شهر خیلی بزرگ زندگی میکردم، دقیقا دلیلم بر توانایی ها یک شهر بر اساس خواسته های یک جوان 24ساله ست. اینکه آزاد باشی، کارای احمقانه بکنی، انقدر استرس نداشته باشی و اینها. توو سریال فرندز که الآن دو سه روزه شروع کردم به دیدنش میبینم کنار خیابون می ایستن و گیتار میزنن و پول جمع میکنن. از کار اخراج میشن و دوباره یه کار پاره وقت می‏گیرن. زندگی میکنن، غصۀ مفت نمیخورن نگرانی بیجا ندارن. منم همچین زندگی ای میخواد، منم دلم فرندز میخواد، منم دلم کلی چیز که اون بیرونه رو میخواد، خسته شدم!

دلم میخواد شاید از این عینکهای هری پاتری بزنم، از خیلی وقت پیش دلم میخواست آفتابیشو بخرم. دلم میخواد لباسهای عَجَق وَجَق بپوشم. بخدا خیلی بده آدم توو جوونی پیر شه! گهه!
از همه چی این روزها ناراحتم، از خونه، خانواده، دوستهام، زندگیم و خودم.

Monday, June 24, 2013

خیابان گردی یک عصر ابری روز تعطیل

دلیل کمتر نوشتن در وبلاگ عزیزم برای خودم هم در هاله ای از ابهام به سر میبره. اما از مواردی چون آخرین امتحانات دانشگاه در دوره لیسانس، شروع پروژه کاری شرکت، درگیری شدید برای تعویض ماشین و حال و هوای بد روحانی خودم در این ایام میشه نام برد. اما از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه هیچ کدوم از موارد بالا اونقدر قدرت و نفوذ ندارند که اگر بخوام بنویسم نذارن بنویسم. درواقع این خودم هستم که نمی نویسم و "نخواستن" رو از اساسی ترین دلایل برای این امر می دونم. همچنین آخرین مورد از دلایل ذکر شده هم میتونه همواره نیمچه دلیلی بر تمامی "عدم" هایم از نوشتن، بیرون رفتن، خوشحالی، لذت بردن، کتاب خوندن و غیره باشه.
امروز عصر و در شلوغی شربت و شیرینی مجانی خوری شهر بواسطه ایام اعیاد دینی رفتم بیرون و خیابون های شهر رو سواره این طرف و اون طرف رفتم. هوا که چند روزه ابریه و انگار انعکاس تصویر آسفالت بر آسمان منعکس شده. هوا دم داره و روزهای اولیه تابستون رو خوب میشه درک کرد. طبق معمول مسیر همیشگی رو پیش گرفتم و وارد مرکز شهر شدم، مردم و رفتارهاشون رو خوب زیر نظر گرفتم، این از خیلی قبلترها مثل یک تفریح برام بوده، اینکه به حرکات مردم و در مواقع خاص عکس العمل هاشون نگاه و دقت کنم.
از وقتی ماشین رو عوض کردم و سوار این اسب سفیدم زیاد از وضعیت موسیقیایی داخل ماشین راضی نیستم، اون آهنگایی که من میخوام رو اونطور که میخوام پخش نمیکنه، باید یک بازنگری اساسی در این مقوله بسیار مهم انجام بدم. چند وقت پیش توی کتاب فروشی چیستا با یکی از دوستان صحبت می کردم و تعجب اون رو دیدم از اینکه من گفتم که حتما باید در سکوت کامل کتاب بخونم. چون خودش میگفت هرموقع که کتابی رو در دست میگیره قبلش یک سری موزیک آروم و بی کلام انتخاب میکنه و حتما در فضای معطر به موسیقی هست که کتاب میخونه. برای من هم همینطوره، من معتاد به رانندگی با موزیک هستم، اصلا نوع موزیک در رانندگی من تاثیر بسزایی داره. تازه این چند وقت دست چینی از کارهای حسین علیزاده رو انتخاب کردم یا کارهایی از کیهان کلهر که توو ماشین گوش بدم. همینطور اون پوشه آهنگهای شیش و هشت اوایل دهه هفتاد رو هم دارم، اونها رو خیلی دوست دارم. پر از خاطرات و به معنی واقعی کلمه، برام "نوستالژی" هستن. اینها همه در کنار هم پیشم هستند و هرموقع خواستم ازشون استفاده میکنم. ولی همونطور که گفتم باز راضی نیستم، باید کمی بهترشون کنم. فکر میکنم در قسمت موسیقی روز و اون چیزی که در حال حاضر ساخته میشه مشکل دارم، اون قسمت از من کم داره، باید یه چرخی اون طرفها هم بزنم تا مورد علاقه ام رو پیدا کنم.
بعد از اینکه خیابون گردی یک عصر ابری روز تعطیلم داشت به آخراش نزدیک میشد به شهر کتاب  رسیدم. رفتم و در قسمت ادبیات فارسی خوب گشتی زدم. چندکار ایرج پارسی نژاد رو دیدم. بعد در قفسه بقلی برگردان هایکو از احمد شاملو رو نگاهی کردم و باز علاقه ام به شعر کوتاه ژاپنی و ذن بیش از پیش شد. همینطور باز در قفسه بعدی کتاب جالب و مطمئنا خوندنی "پختستان" رو باز نگاهی انداختم. بالاخره بعد از دوسال باید این کتاب رو از مهرداد بگیرم و بخونم! بعد هم در راهروی بعدی سراغ کتاب های اسطوره شناسی و اساطیری رفتم و باز اسم های بزرگانی مثل جلال ستاری و ژاله آموزگار و ...
اصلا دلیل برگشتم به نوشتن همین گردش خوب امروز عصرم بود. هوای آدم خوب عوض میشه وقتی همه چیز آروم و نرم نرمک پیش میره. موقع بیرون اومدن از کتاب فروشی از یک زاویه ای به ورودی خیابون شریعتی بابل نگاه کردم. به نظرم همه چیز خیلی خوب و سرجای خود بود. نور ملایمی بود، درخت ها با رنگ خوب سرجای خودشون بودن و ساعت روز موقعی بود که تازه ماشین ها تصمیم میگرفتن چراغهاشون رو روشن کنند یا نه، وسط خیابون شکم و برآمدگی خوبی داشت. احساس کردم پشت یک دوربین فوق حرفه ایم و یک عکاس خیلی خوبم، بعد دکمه رو فشار دادم و این صحنه از این زاویه از خیابون شریعتی بابل ثبت شد. همونجا تصمیم گرفتم این حس خوب رو امروز توو وبلاگ عزیزم بنویسم. آخه نمیشه همش توو ذهن همه چیز رو ثبت کرد، بعضی از وقایع رو باید جایی نگه داشت و هربار بهش رجوع کرد. این پست هم وسیله در تبدیل عکس به نوشته است، خیابان گردی یک عصر ابری روز تعطیل.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم قافله سالار عشق، محمدرضا لطفی

Sunday, May 12, 2013

سر به جیب تفکر فروبرد


وقتیکه باز با خودش مرور می کرد که آیا واقعا خواب است یا نه تعجبش بیشتر شد. مطمئن بود که خواب است پس این همه درد را چرا اینطور جدی و نزدیک حس می کرد. طبق معمول همیشه روی نیمی از بدنش دمر خوابیده بود و یک دستش زیر بالش بود و با آن یکی دست بالش را بقل کرده بود. در خواب می‏دید که به سمت در اتاق خوابیده و روی سمت راست بدنش دراز کشیده است. دندانی از همان سمت هم درد می کرد. دندان دردش اینطور بود که وقتی شروع می شد دیگر جای اصلی آن را نمی‏شد تشخیص داد، مثل ماری از اعماق سیاهی آمده و سرک می کشید لابه لای دندان ها و درد و عذابش را همه جا می گذاشت.اما درد این بار بین چند دندان احاطه شده بود و فکر می کرد بصورت دو دندان عقبی روی هم است، یعنی هم بالایی و هم پایینی. باز درگیر خودش شد، اعصابش بهم ریخته بود که چرا در خواب هم باید دندان درد را تحمل کند. اصلا چرا باز باید در خواب هم فکر کند، مگر نه اینکه خواب از ناخودآگاهِ از کجا آمده اش سرچشمه می گیرد و دیگر به حضور خود او نیازی نیست؟ اصلا از این بودنش در عذاب بود مدام! خواب را بخاطر رهایی و نبودن دوست داشت تا اینکه هر مسئله ای _حتی در خواب_ مثل خواب دیدن او را باز وارد بازی می کرد و می خواست نقشی به او بدهد. باز بیاد دندان افتاد، فکر می کرد دندانی بین دندان های بالایی و پایینی در دهانش معلق است و مرکز درد هم دقیقا آنجاست، یعنی دندانی که ریشه ای ندارد و در فضا معلق است! خب لجش گرفت، آخر دندان بی ریشه را چه به درد گرفتن؟ حالا که مورد دار شدی چرا اینقدر زیاد؟ حالا چرا درخواب؟
به سوالهایش فکر کرد و اعصابش خرد شد و وقتی به فکرهایش هم فکر کرد که دیگر عصبانی شده بود. میخواست رویش را برگرداند و به طرف دیگر بخوابد، شاید این فکرها در قسمت خنک رختخوابش سراغش را نگیرند، در خواب روند دستور مغز به اعضای بدن را پیگیری کرد، یعنی این خط را گرفت و رفت به مغز. از آنجا سریعا به دست ها و پاها و کمر خود سرکشید تا به پهلو بچرخند اما حرکتی ندید، چندبار دستور را تکرار کرد اما هرچه تلاش هم کرد نتوانست جا از جا حرکت کند. تقلای فکری کرد، چشمهایش را می دید که زیر پلک سریع از این طرف به آن طرف، شتابان در حال فرارند. بدنش به تلاطم افتاد و غوغایی در سرش به جریان پیوست اما حرکتی انجام نمی‏شد. به یاد دندان معلق در دهانش افتاد، وقتی که درخواب دهانش را باز کرد و خوب درونش را برانداز کرد، چیزی ندید. به سراغ دندان معلق که رفت ناگهان نوری نظرش را جلب کرد. در واقع نور نبود، انعکاس نور بر روی خطی مستقیم از دندان بالایی به دندان پایینی بود که در بین آنها دندان معلق را جاسازی کرده بود. در واقع دندان در آنجا کاشته شده بود، محکم و گویی با صلابت! سریع سرش را از دهان بیرون آورد و زیر فک را وارسی کرد، نخ شیشه ای با همان استواری از پوست خارج و به درون بالشش فرو رفته بود. با حسی سرشار از ترس دست به سمتش برد و نخ کلفت را تکانی داد، محکم بر جای خود بود. بالای سر را هم که دید فهمید آن سرش هم از جمجمه بیرون می آید و مستقیم به سقف وارد می شود. در تمامی زمان این کشف، بیشتر تعجب کرده بود تا ترس، حال نیز ناراحت تر بود تا نگران و متعجب. جسمی سخت آنچنان که نمی دانست از کجا و چرا هم آمده اورا چون تکه گوشتی درجای خود میخکوب کرده، درد در تنش بروز داده و اسیر خود ساخته بود. نه قدرت برابری با او را داشت و نه حتی می توانست بشناستش که دومی از اولی هم بیشتر در رنج نگاه می داشتش. خسته از این افکار و اینکه باز هم دارد فکر می‏کند به راه افتاد، دیگر حوصله خودش هم را نداشت، کمی قدم زد. جایی ایستاد و پریدن پرنده های سیاه در آسمان غروب را نظاره کرد، باز کمی راه رفت و دیگر خسته نشد.

Tuesday, May 7, 2013

خدا: بعضی وقتها... بازینگا!!!



  •       در وصف حال و هواي مشوش و بهاري اين روزهاي من کافيه بگم 23 واحد پايان ترم دانشگاهِ چندين ساله، پروژه و کارآموزي هيچ انجام نشده، قرداد سال نو کاري امضا نشده، نگراني بابت نيت بر تعويض خودرو با جيب خالي، مشکل جديد قلبي و بعلاوه چند عدد کنکور و امتحان و دندان مريض با دفترچه رو به انقضا و اينهاست فقط!اما... اما چه ميشه کرد که هوا هواي غرغر کردن و به مشکلات بها دادن و اينها نيست. ماه ارديبهشته و فصل بهار. آدم بخودي خود موتورش آتش مي شود، خونش به جوش مي‏رسد و دلش هي چيزهاي خوب مي‏خواهد. اسفند کوفتي نيست که هرروزش بشيني زانوي غم بغل بگيري...همينه که غروبي مي روي در خيابانهاي شهر قدم ميزني و بوي بهار نارنج انگار تمام اضافه وزنت را مي‏گيرد مي‏برد و از زمين مي کندت. آدم جگر قلوه اش حال مي آيد! بايستي توسل کنم به همين روزها و دخيل ببندم به سرشاخه درخت ترنج سرکوچه که يا خدايان زمين و آسمان، اي که همه جا هستيد و اکثرا در دسترس نيستيد، هل من ينصرني؟ ايشالله فرجي بشود.



  •       در آخرين قسمت فصل پنجم سريال "بيگ بنگ تئوري" که از همينجا به همه ديدنش رو پيشنهاد ميکنم، هاوارد والويتز داره به ايستگاه بين المللي در فضا ميره. بالاخره بعد از کلي کش مکش و کنسل شدن و نخواستن و غيره سفر مهيا ميشه و آرزوي خودش و دوستاش رو برآورده ميکنه. وقتي رفقاش توو خونه نشستن و همه سر موعد مقرر خودشونو به جمع و تلويزيون ميرسونن تا شاهد افتخار آفريني هاوارد باشن، اون لحظه که موشک شروع به انفجار و بعد پرتاب ميکنه همه ناخودآگاه دست همديگرو مي‏گيرند. حتي شلدون فريادي از سر غرور و به افتخار دوستش ميکشه و همه با استرس افتخار ميکنند. راستش دلم براي اين "دليل جمع شدن ديگران بودن" تنگ شده، دلم براي افتخار کردن به خودم تنگ شده. چندبار اين صحنه رو ديدم و هربار بغض عجيب و خاصي کردم، دلم براي بغض هاي خوشحالي خيلي تنگ شده.



  •       ديروز که دستاي مبارک آقاي دکتر تا آرنج توو دهن خوني من مشغول کشيدن دندونم بود در فکر نوشتن بودم! داشتم با خودم مي‏گفتم حتما بايد کار جالب و هنرمندانه اي انجام بدم. امسال قرار سال بسيار خوبي برام باشه پس مي‏تونم با يه سورپرايز خودمو به اوج خوشحالي برسونم. در همين افکار غرق بودم که آقاي دکتر مستاصل گفت: لعنتي بيرون نمياد!من باز به ياد حرفهاي آقاي طاهري افتادم که بهم خيلي راحت وقتي ديد علاقه به نوشتن دارم گفت همين داستان سياوش رو شروع کنم به نثر نوشتن، واقعا از اين ايده خوشم اومده بود و داشتم حساب مي‏کردم چقدر عالي ميشه اگه فقط يه چيز موشکافانه اي از داستان اصلي بيرون بکشم. در همين حين با فريادي پرخون ريشه دندون چهارم پايين سمت راستمو در دستان آغشته به خون دکتر ديدم. خوب خوشحالي همراه با اشک اينجا نمود پيدا کرد وقتي نميدونستم از درد اين 45دقيقه گريه کنم يا از خوشحالي پايانش بخندم، خلاصه با تني خيس از عرق و فکر متلاطم از خون و سياوش و پايان مطب لعنتي رو ترک کردم. باشد که ديگر گذرم به اون حوالي نيفتد.


Thursday, May 2, 2013

بانو


زني را مي‏شناختم که بکارتي نفروختني داشت
و حلقه اي به دست، که رازها در آن چال کرده بود.
و باد سرمشق رفتن هر روز بر تارهاي زلفکانش مي آراييد.
از غرب آن بار طلوعي برخاست
صدايي قديمي از دل آسمان بر دلش نشست،
و "حضور" نماز شک بر پيکر آسمان خواند
که شايد اين بار
منجي فرود آيد.
عيسي
قدمي نو برداشت
کلامي تازه گفت:
آب
بابا
مامان...

Sunday, April 14, 2013

الگوریتم فروشنده دوره گرد، زیر بارون، با کاغذی در دست

موضوع دقیقا فاصله حرف تا عمل است وقتی در لحظه اول به قضیه نگاه می‏کنم. اینکه خب... من می‏تونم یه تئوریسین خوب باشم، طرح و ایده خوب و کاربردی بدم اما برای اجرای پروژه هیچ قدرتی ندارم. یادمه از بچگی هم همینطور بود. وقتی باشگاه کشتی می‏رفتم مربی همیشه می‏گفت من کشتی گیر زرنگ و بافکری هستم اما به چه درد می‏خوره وقتی نمی‏تونم اجراش کنم!
دیشب هوای فوق العاده خوب این روزهای شهر بارونی شد، نم نم شروع شد وسطای کار که من دیگه خواب بودم تندتر شد. اول کار که صدای خیلی آرومی از بارون به گوشم رسید و دو دل بودم که بارونه یا نه و حوصله هم نداشتم برم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، مثلا یک چند جمله ای به ذهنم خطور کرد، بعد که صدا تندتر شد جمله هایی دیگه به ذهنم رسید و اطلاعات اولیه برای نوعی نوشتن شعرگونه که مورد علاقه منه بدست اومد. اما هرکاری کردم نتونستم اون کلمات و قلب جملاتم رو بصورت شعرگونه _نمیگم نظم_ دربیارم، اینجا اون کمبود قدرت اجرایی رو احساس کردم و بی علاقگی به درگیر شدن حتی با کلمات منو از ادامه کار کنار کشید. داشتم به این فکر می‏کردم که کاش شاعری قوی بنیه و کاری مثل اخوان ثالث یا نیما یا شاید هم شاملو اون لحظه روو تختم کنارم نشسته بودند و من دستم رو میذاشتم روو زانوش و می‏گفتم فلانی، ببین با این کلماتی که من بهت می‏دم یه شعر بنویس. این جملات توش باشه، این منظور هم توش باشه، ببین هوا رو که داره می باره، صدای برخورد قطرات بارون به سقف و دلگیری هال و پذیرایی خونه ما، تا لب پنجره، بی حوصلگی من، یک مقداری هم فاصله و دل تنگی هم تهش بذار. البته من فکر می کنم همه ما _اونهایی که به نوشتن علاقه دارند_ یک شاملویی، سایه ای، فروغی درون خود دارند، همونجور که حامد می‏گفت توو کلاس های شعر، شمس بهش گفته که شعرهاش _کاملا عادی_ به رونوشتی از شعرهای شاملو نزدیکه! خب معلومه دیگه، یک عمر شبانه و آیدا در آینه خوندیم حالا هم که میخواهیم شعر بگیم شبیه میشه. خلاصه، کاش احمدآقا دیشب اینجا بود...
از قضا، دیروز در دانشگاه فخیمه سرکلاس "شبیه سازی کامپیوتری" من مثل هفته قبل بسیار درخشیدم. درحالی که همه سرکلاس چرت می زدند و بعضیام مشغول اس ام اس و انگری بردز بودند من مثل یک شاگرد خوب البته از ته کلاس، به تمامی سوال های استاد جواب می دادم و حتی در درس جدید راهکارهای جدیدی برخلاف نظر استاد می دادم که خودم، استاد و بعضی از همکلاسی ها که هنوز بیدار بودن رو کاملا حیرت زده کردم! اصلا اصول درس شبیه سازی کامپیوتر بر اساس طراحی الگوریتم پایه ریزی شده و قبل از هرکاری باید درخواست های مسئله رو بفهمی و بعد بهترین و الگوریتم انجامش رو در محیطی مثل
Matlab
 پیاده سازی و کدنویسی کنی. این تجربه عالی رو ترم های قبل در درس طراحی الگوریتم هم داشتم، همیشه بهترین راه حل ها و جدیدترین ایده ها به ذهنم خطور می‏کرد، اما پایان ترم... موقعی که باید کد می نوشتم خراب می‏شد. باز اطلاعات خام در دستم بود اما بقول مربی عزیز که وقتی زورت نمیرسه، عقل به چه درد میخوره آخه؟ حالا موندم که چه کار باید بکنم، آخه معمولا با توجه به شناخت سطحی که از خودم دارم آدمی نیستم که برم و زورمو زیاد کنم، بلکه راه رو به سمت یه کار "کم‏زورطلبانه" دیگه کج می‏کنم. ولی اینجوری که نمیشه، بالاخره باید یه جایی با شاملو خداحافظی کنم، یه جایی بهترین شاگرد کلاس و بهترین نمره پایان ترم رو بگیرم، یه جایی هم ...
در ادامه شعر مذکور رو هم به همون صورت خام و دست نخورده می‏نویسیم، باشد که مقبول افتد:

زمانی صدایی از ورای پنجره خانه ام
مرا به یاد باران انداخت
حوصله نبود تا سری به آن بزنم.
اکنون باران سیل آسا از کوچه مان
به نواری پی در پی صدایم می زند،
دریغا... جان نیست
به آن صدا سری بزنم. 

Tuesday, April 2, 2013

سیزده به در بعدی در پاریس

امروز 13 فروردین، روز طبیعت و "سیزده به در" بود و هنوز هم هست. امروز هوای شهر ما آفتابی و با دمایی حدود 15 تا 20 درجه، بدون باد تندی و نسیم های دلنشین اوایل بهار، روز خوبی برای بیرون رفتن، رفتن به طبیعت مثل جنگل، کوه یا دریا بود. میشد با چندتا دیگه از افراد خانواده یا فامیل ها و شایدم دوستان از صبح بعد از جمع آوری تدارکات یک روز، با یک یا دو ماشین و با آهنگهای شادی که مختص امروز از روز قبلش آماده کردیم بریم بیرون. روی زمین پارچه ای پهن کنیم، آتیش روشن کنیم و مسلما کبابی هم بخوریم. بعد هم با کلی عکس شاد و خندان و یک بغل پر از خاطرات خوب راه برگشت رو از کم ترافیک ترین جاده و سریعترین قسمت پیدا کنیم. معمولا اینطور روز سیزدهم فروردین هرسال رو می گذرونیم، اما من امروز ساعت 12:21 دقیقه تازه از خواب بیدار شدم! حدود ساعت دو بعد ازظهر صبحانه یا نهار یا هردو رو خوردم و در حضور پارازیت های معلق در فضا که جایی برای برنامه های شاد و شنگول و پر از واقعیت ماهواره نمیذارن، مجبور شدم ببینم حکومت اسلامی کشورم اولین روز سلطه اش بر این سرزمین رو در چنین روز نحس و با پیشینه تاریخی اساطیری ای آغاز کرده و آری هایی که با همان لبخندهای از سر رضایت در عکس های سیزده به درهای پارسال به چشم می‏خورد، با قاطعیت تثبیت شد. البته کلاه قرمزی و ببعی و آقوی همساده هم هستن، آقوی همساده دیشب میگفت به جرم فروش سکه تقلبی توو بازار دستگیر شده و درهنگام بازداشت کتک مفصلی خورده و رفته کما... که خب این ما رو خیلی به فکر فرو برد.
خلاصه، از روزم بگم. بعد که از تلویزیون باز هم نا امید شدم، رفتم و پشت کامپیوترم نشستم، در اینترنت هم خبر خاصی نبود، گویا اکثرا رفته بودن سبزه گره بزنن، یکی هم که نرفته بود به شوخی یا جدی نمیدونم اما گفت حالا که همه مردم شهر رفتن بیرون، من برم بت ها رو بشکنم. منم سریع دوباره ری-شر کردمش و با خودم فکر کردم چقدر آدم باحالی ام که همچین چیزهایی رو ری-شر میکنم، نه این مزخرفاتی رو که کی یا چی چندتا لایک داره و اینا.
بله، فیلترشکنم که باز قطع شد، به فکر فیلم دیدن افتادم، یادم اومد شبکه چهار داشت از وودی آلن و "انی هال" صحبت می کرد و من با غرغر گفتم خب اگه مردین نشون بدینش خو! یادم اومد که آرشیو یک ترابایتی فیلمهام جدیدا تازه شده، سریع نیمه شب در پاریس رو که از خیلی وقت پیش نشون _من فیلم هایی که دیدم رو با # و فیلم هایی که میخوام ببینم رو با + مشخص میکنم_ کردم گذاشتم تا ببینم. خدا رو شکر زیر نویسی که همراه فیلم بود خیلی خوب بود و مشکلی نداشتم. اما فیلم... سریع میگم نیمه شب در پاریس یکی از بهترین فیلم هایی است که دیدم. البته زمان و مکانی که با هم ترکیب شدند و بهمراهی فیلم هم دراومدن خیلی تاثیرگذار بود. فیلم از خیال حرف میزنه، از اونچه میخوایم و میشه که بشه! فیلم خودش خیالیه، بلکه بیننده رو در حین فیلم دیدن از صندلی یا اگه روو فرش خوابیدین یا هرجایی میکَنه و میذاره بیننده توو خیالات خودش "
"هم" پرواز کنه، حالا همراه شخصیت اصلی داستان که بهتر حتی! در آخر، شاید هم ندانسته و ناخودآگاه، اما با اونچه شخصیت اول داستان کرد، به هدفش هم میرسه. میبینی؟ خیالات، خواستنی ها با اونچه که بدست میاریم میتونه نزدیک یا همون هم باشه، آرزوها دور نیستند.
بعد از اینکه فیلم کاملا تحت تاثیرم قرار داد، از ته کشوی میزم که درِ قفل دار داره، بسته سیگار مارلبرو رو در آوردم. درسته مارلبرو قرمز پایه بلند نبود، اما حداقل مارلبرو که هست. سیگاری به لذت کشیدم، زیاد آه نکشیدم. آخه میدونی، فیلم در پاریس بود. شخصیت اول داستان احساساتی و بقول نامزد منطقی اش، فانتزی بود. هنر، فرهنگ  و رویا جایگاه خاصی داشت، مطمئنا من باید دچار احساساتی شده باشم دیگه...
فیلم و سیگار که تموم شد، دیدم هنوز نور خوبی توو آسمون هست. در حین چرخیدن در فیسبوکم دیدم لینکی مربوط به کشورها و نیازهاشون به شغل های متفاوت هست، خوشم اومد. رفتم و نگاهی کردم، اما حتی عنوان شغلی مناسب با تحصیلاتم پیدا نکردم، در واقع اینکه هنر خاصی ندارم، بیشتر در من هویدا شد! کاملا دمغ شدم، اما بخودم گفتم به واقع حیفه که بعد همچین فیلمی بخوام ناراحت باشم، توو آرشیو موسیقی های ایرانیم گشتی زدم و سراغ یک آلبوم میگشتم که شادم کنه. بالاخره آلبوم "بر سماع تنبور" علیرضا قربانی و پورناظری ها رو انتخاب کردم و صدا رو خیلی بالا بردم. همونطور که گفتم نور خوبی توو آسمون بود، سراغ پنجره رفتم و به کوچه، به زمین خالی روبروی خونمون و دوتا خیابونی که اطراف کوچمون بود نگاه کردم. کاملا خلوت، فقط در کمربندی ماشین ها با سرعت رد میشدند، اینها همان هایی هستند که با فکرترند و جاده خلوت تری رو انتخاب کردند برای برگشتن. برای چندمین بار درخت انجیر روبرو نظرم رو جلب کرد. این درخت انجیر از دیوار خانه ای در آمده و رشد کرده. کاملا از داخل دیوار در آمده، رشد کرده، قطور شده و حالا میبینم میوه هم داده! خدایا، کی باورش میشود یک درخت از داخل دیوار، در ارتفاع 3متری زمین. هر روز هم میبینمش، هی میگفتم باید عکسی ازش بگیرم، سوژه ای در حد فرود آمدن خدا در اتاق خوابم خواهد بود... بالاخره تصمیم رو گرفتم و رفتم تا ازش عکس بگیرم، واقعا تعجب میکنم. عجب مردم یخ زده ای هستیم، سوژه به این جالبی و خوبی، چرا هیچکس کاری نمیکنه؟ چون در ارتفاع زیادی هست، بنظرم عکسها زیاد خوب نشدند، اما تمام خلاقیتم رو به خرج دادم. وقتی اومدم خونه و عکسها رو دیدم بنظرم اومد عکسها رو برای چندجا بفرستم، یا بذارم توی فیسبوکم. با خودم گفتم این عکسها معروفم میکنند! خیلی سوژه خوبیه واقعا، بعد که تصمیم گرفتم مطلبی برای وبلاگم بنویسم و کمی سرد شدم. دیدم زیاد به معروف شدن هم علاقه ای ندارم، عکسها هم زیاد خوب نیستن...
خلاصه وبلاگم فعلا بهترین محل برای به نمایش در آمدن ایده ها، تفکرات و کشفیات مهم من از جهان پیرامونم هستند، همونطور که قبلا هم گفتم من در این وبلاگ بسیار بسیار مغرور، مدعی، شاعر و نویسنده و نقاد سیاسی هنری اجتماعی و جمعی از این قبیل موارد هستم. حالا هم آخرین دستاوردم در قسمت هنری، ژورنالیستی رو به معرض نمایش میذارم و باید پسندیده بشه!
دستم نرسید وگرنه حتما سبزه ای از برگ های سبز درخت رو گره میزدم در این روز فرخنده، در ضمن درمورد تلاش و میل به زندگی خواهی این درخت، مطلبی باید بنویسم، شاید هم چند خطی شعر گفتم بعدها.












* آهنگ پس زمینه: آلبوم بر سماع تنبور، گروه شمس با صدای علیرضا قربانی