Tuesday, January 7, 2014

حوصله ای که سر می رود و می رود و می رود

  • امشب داشتم فکر می کردم اون بیست کیلو رو زودتر کم کنم. بعد کله گنده و کف پاهای گنده مو هم درنظر نگیرم، عین این جوونای معمولی مثل آدم لباس بپوشم. بدجور رفتم توو فکر اینکه شلوار رنگی بپوشم، مثلا چه عیبی داره یه شلوار قرمز داشته باشم؟ با از این کفش آل-استار ها که دخترا کشته مرده شن، اتفاقا منم دوس دارم. البته دیدم پسرا هم میپوشن اما خداییش با سایز 46 پای من عجب چیز مزخرفی بشه ها! نه!!! گفتم از اینا حرفی نزنم دیگه. بعد یه کاپشن کلاه دار داشته باشم و موهای یه کم بلند، خوبه دیگه...
  • بعضی وقتها از خوشی های دیگران خوشم نمیاد، خوشم نمیاد یعنی چون اونا خوشن و من نیستم پس حسودیم میشه. متاسفانه باید اعتراف کنم آدم تا قسمتی حسود هستم. همینطور از روابط آدمها سردر نمیارم، مثلا بهم برمیخوره وقتی کسی میاد و از دوستش پیشم گلایه میکنه میبینم بعد بدون اطلاع من دوباره ریخت روو هم! باز هم اول حسودیم میشه بعد بقیه فکرا.
  • امروز بعد مدتها رفتم کتابفروشی آقای طاهری (چیستا)، دوست عزیزی که به متفاوت بودن و اخلاق خاص شهره هستن رو هم دیدم. سرم برگردوندم بعد از سلام و احوالپرسی با آقای طاهری دیدم نامبرده از در در رفت! تعجب کردم و اون حالت صورت لب و صورت به معنی "چیه؟ جریان چیه؟ چطور شد؟" رو واسه آقای طاهری اومدم که ایشون هم خندیدن و گفتن: مهرداد دیگه، افکارش کمی خاصه. خلاصه که خودم کلاف سردرگم یه روز خوب یه روز خنثی همیشه بدی هستم، این از ما بدتر.
  • بعد از حدود بیست روز خواهر فرنگی ما هم به شهر و دیار خودش برگشت. از نظر من اینبار سفر خیلی بهتری بود، چون خاطره ای تلخ یا ناراحتی خاصی بوجود نیومد و این خودش از نکات مثبت قابل ذکر میتونه باشه...
    من همچنان در برزخ تصمیم گیری برای رفتن یا نرفتنم. البته این جمله خیلی نشان از "تصمیم من" در اتفاق نهایی داشت که باید بگم اصلا اینطور نیست که اگه الآن خواستم خب... میرم. نه، از این خبرا نیست، ولی من در همین قدم اول، همین اولین قدم موندم. چند شب پیش یکهو به این واقعیت تاریخی دست پیدا کردم که برم خارج چی؟ من باید واسه ارشد مهندسی کامپیوتر اقدام کنم خب، حتی بلد نیستم یک خط برنامه بنویسم. خب تا همینجا برای اینکه بفهمم نه، نمیشه کافیه.
    اما وقتی از یکی از دوستان درمورد رفتن بصورت کاری شنیدم خیلی خوشم اومد، درسته کارش (کمک پرستاری) خیلی جالب نبود، اما این هم از راه های مهاجرت میتونه باشه. البته دوباره آخرش یادم اومدم اون کارته هست، کارت پایان خدمت، اونو ندارم.
    ای بابا...
* آهنگ پس زمینه: گلچینی از دو آهنگ شماعی زاده (زرگری، دعوا) رستاک (شرابی) باران (صدبار)

Sunday, November 3, 2013

جملاتمان را صحیح بکار ببریم

دوست داشته باش.
دوستی داشته باش.
دوست داشتی باش.
دوست داشتی باشی؟
دوستی داشتی باشی؟
دوست داشته باشی.
دوستی داشته باشی.
دوست داشت باشی.
دوست، داشته باشی.
دوسِت داشته باشه.
دوستی داشته باشه.
و هزاران مثال دیگر که چگونه دوست داشته باشیم، می بینی؟ زیادم سخت نیست...

Tuesday, October 15, 2013

منفی در منفی مثبت

  • زندگیم به شکل عجیب و غریبی در بردار بالا و پایینی شده. موجی مثل امواج رادیویی، یکنواخت بالا و پایین خودش را دارد. شاید هم همیشه اینطور بوده و الآن چند وقتی هست که من فهمیدم. همیشه، همیشه به این اصل اعتقاد داشتم که ناراحتیها پشت سرهم و ناگهانی فرود می آیند. این شاید با نظریه امواجم کمی تناقض داشته باشد اما اینگونه هست. طول موج منفی بیشتر و مثبت کمتر است. همین چند روز پیش بود که از خودشحالی زائدالوصفی بسی لذت می بردم. حالا به همکارم در آن شادی خیانت عاطفی میکنم و در بین این همه شیرینی زهر تلخی در گلوی خودم و او میکنم. من نمی دانم با من چه خواهد شد؟ آیا این امواج قرار است از طول خود بکاهند؟ در طول مسیر کم شوند و فاصله شان بیشتر شود یا که چه؟ نمی دانم باز هم آن گوی بزرگی ست که بالای کوه می برمش و باز به پایین پرت می شود و باز...خودم میفهمم که دوست ندارم، نمیخواهم ولی نمیتوانم. من هم مثل همه میخواهم شادی و نشاط و سرزندگی پایان ناپذیری را هر صبح شروع کنم و تا غروب خنده بر لبانم باشد اما فکر اینهمه بودن اجباری، نداشتن های از سر زور، نتوانستن های گهگاهی خنده که هیچ، صورتم را از سرم می شوید. کاش زندگی جایی دست مهربانی به سویم بگیرد. یا لبخندی از سر مهر میهمانم کند. من هنوز او را میخواهم، من هنوز به زنده بودن اسیرم، نفس میکشم. هنوز عاشقم...
  • دلم میخواد یه دستی به سر و گوش اینجا بکشم، اینجا رو خیلی دوست دارم. میخوام براش بیشتر وقت بذارم، بیشتر بهش برسم. اینجا خونه من هم هست. حرفهام رو اینجا میزنم، درسته که حرف درست و حسابی کمتر، اما خب چیزهایی هنوز دارم که بگم و اینجا بهترین جای دنیاست برای من.


* آهنگ پس زمینه: اشارت نظر، سارا نائینی

Tuesday, October 1, 2013

رک و راست، صاف و پوست کنده

وقتی صبح از خواب پا میشم. وقتی میرم سر کار، وقتی غذا میخورم. وقتی پای کامپیوترم. وقتی که فکر میکنم و وقتی که میخوابم.
هر وقت میخوام جمله ای بگم و قبلش فکر میکنم امکان نداره بهش فکر نکنم.
حتی لذت می برم از فکر کردن بهش که وای، چقدر خوبه لعنتی که بخوابی و دیگه بیدار نشی. این میتونه بهترین نوعش باشه!
با توضیحات بالا اظهار کردم که دیگه "همیشه" به مرگ فکر میکنم.
مرگ خیلی بهم نزدیکه، کنارم میبینمش و من اینطورم که اگر چیزی بیاد و کنارم باشه آروم آروم دوست خواهمش داشت و سخت خواهانش خواهم بود. الآن هم مرگ را میخواهم!
این پست قرار نبود اصلا ایــــنقدر طولانی باشه، فقط چند کلمه:
مرگ، من آمادۀ توام، بشتاب

Monday, September 9, 2013

انتهای شب

خورشید غروب کرد
خورشید غروب کرد و رفت
به انتهای زمین رسید نور
افول امید توان روز را گرفت
تنها شد هر چه نزدیک بود
و جایی خالی، سیلی مرگ بر گوش صندلی نواخت.
بود نبود شد،
شدن نتوانست...


Sunday, September 8, 2013

غیر تو هر نقش دیگر، رفته از یاد من

  • یکی از مواردی که اکثر اوقات بلند بلند به آن فکر میکنم، حسادت من نسبت به دیگران هست. اینکه اونها تونستند و من نه. اینکه اونها دارند و من نه. اینکه اونها هستن و من نه. چون این کار رو میکنم پس فکر میکنم نباید زیاد بد باشه، هنوز حسادت رو میگم! یک وقت فکر نکنی منظورم حسادت خوب و از تجربه دیگران استفاده کردن و آرزوی موفقیت کردن باشه ها، نه. وقتی حسادت میکنم دوست دارم دنیا تموم شه، آسمون به زمین و زمین به آسمون برسه. دنیا برای اون هم تموم شه و من بالاترین و بهترین باشم. اما لحظه ای چشم هامو باز میکنم و به جای حقیر خودم نگاه میکنم. من همینم، من اینم، همینجا و همینطور... نه بیشتر. نه بهتر، نه کامل تر. بزرگترین دشمنم خودم بودم و فعلا حالا حالاها خودم خواهم بود.
  • خواهری موفق، زیبا، باهوش و دوست داشتنی دارم. بنظرم در جمع دوستان و آشنایان میتونه شکل کامل یک "بت" باشه همونطور که از خیلی ها ابراز علاقه شدید نسبت بهش دیدم. حالا که رفته خارجه و تمامی صفات بالا یک "تَر" هم اضافه کرده. واقعا هم آدم دوست داشتنی ای هست و منم خیلی دوستش دارم. با اینکه رابطه برادر خواهری رو هیچوقت درست بینمون درک نکردم و نفهمیدم چطور باید باشه. مسلما رنجوندن همچین آدمی برام باید خیلی سخت باشه، اما چه کنم که من کاوه انجام سخت ترین کارهای بد هستم. یعنی اونقدری که در انجام چنان کارهای منفی ای همت میکنم در امور روزانه خرج میکردم الآن زندگیم بهتر از اینها بود، شاید موفق تر، زیباتر، باهوش تر و دوست داشتنی تر بودم.
  • یک بار در توییترم نوشتم: "بعضی وقتا بعضی چیزا انقد خوبه که ردش میکنم". بله، من واقعا همچین آدمی هستم. حتی خوبی و خوشی ای که در حد خودم نباشه رو نمیخوام. رد میکنم اگر دیوار خوشبختی از قد من بلندتر باشه. این خوشی میتونه هرچیزی باشه، زندگی خوب، جشن خوب یا یک دوست خوب.
  • روزهای آخر شهریور روزهای ابری ایه که حال و هوای خوشی نداره. (اگر اتفاق خوبی برام می افتاد مسلما الآن اینا رو نمی نوشتم!) ابرهای سرگردون توو این گرما به فکر بارون هستن. بیچاره ها خودشون هم موندن که این دیگه چه وضعیتیه، این چه باریدنیه. اما همین ابرا وقتی که باریدن و گرما رو گریزوندن دیگه امون به هیشکی نمیدن، خودشون گرمایی میشن که همه آرزوی رفتنشونو دارن، نمیدونم... شایدم ایراد از دل آدماست، تحمل موندن کسی رو ندارن. هی دوست دارن بره و بیاد. هس دوست دارن فصل عوض شه، روز و شب شه، گرم و سرد شه. هیشکی همیشگی نباشه، هیشکی موندنی نباشه...
* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی

Monday, August 5, 2013

عشق-کاری

درمورد عشق آنقدرها هم مطمئن نيستم. وقتي به عشق و ماهيتش فکر ميکنم "اولين" چيزي که به ذهنم خطور ميکند مفهموم کليشه اي شده آن است. اصلا از اين بابت خوشحال نيستم، براي من خيلي عالي خواهد بود که عشق ماهيتي خالص و گوارا و سخت داشته باشد! سخت به اين معني که ديريافت باشد و سخت بدان دسترسي باشد، چون در اين صورت خواهد بود که لذت بدست آوردنش شيرين خواهد بود. امروزه به اطرافم که نگاه ميکنم عشق را آنطور که ميخواهم نميابم. اينکه هرکس عشقش را خودش معني ميکند اگرچه حتي نداند معتقدم اما وقتي نوبت به نظر من رسد من اين عشقها رو دوست ندارم. نمي دانم شايد نمي توانم عمق و کيفيت عشق ها رو ارزيابي کنم و خوب ببينم. يا اين تفکر که براي هرکاري امتحاني در نظر گرفته مي شود را نمي پسندم، که حتما بايستي عشق را در زمان امتحانش سنجيد تا به قدرت يا صداقت آن پي برد، نه! اين بنظرم نه سنجش درستي ست و آن چيزي که از فيلتر مي گذرد ديگر عشق نام دارد. بنظرم عشق را در همين روزمرگي هاي خودمان مي توانيم ببينيم و مي توانيم انجامش دهيم. درحين انجام کارهايمان به آن عمل فکر کنيم، به ماهيت انجام شدنش فکر کنيم، سعي در خوب انجام دادنش داشته باشيم و دوستش بداريم. خب... مي بينيد؟ اينطور است که کمتر عشق را مي بينم. اجبار و عشق دو سوي متفاوت يک راهند، کار اجباري عاشقانه نمي شود. با هم بودن اجباري هم عاشقانه نمي شود. دوست داشتن اجباري هم عاشقانه نمي شود و عاشقي اجباري هم عاشقي نمي شود...
براي من عشق سرشار از بي حد و مرزي، بي تعهدي و بي قراري ست. اينکه در حصار هيچ قانوني اسير نباشم و مطلقا با نيروي احساس خود پيش روم. در مورد کارکرد نوشته هايم در اين روزها نظر خاصي ندارم، نميدونم شايد اصلا عملي نباشند اما بعنوان واقعيت آن را مي پذيرم. داشتم تصور ميکردم در کوهي دور افتاده خانه اي داشته باشم. گاو و گوسفند و مرغ و اردک داشته باشم و زمين کشاورزي خودم. راه امرار معاشم از اطراف خانه ام و خودم بگذرد. وقتي فقط خودم باشم و خودم، وقتي فقط براي خودم بکارم و بردارم و نگاه دارم، آن وقت شايد نزديک تر به عاشقي هاي بالا باشم.
نمي دانم...

* آهنگ پس زمينه: درسوگ بنان، محمدرضا شجريان

Wednesday, July 17, 2013

این روزها، من

این روزها که باید سرخوشی رو تجربه کنم و نمیدونم این باید رو دیگه از کدوم قبرستونی آوردم، اما همش نگرانی و افسردگی و دل زدگی از دور و اطرافم و آدما و اینا دارم. بعد از دوسال خواهر عزیزم از فرنگ برگشته، بعد عمری پول جمع کردن تونستم چیزی که دوست داشتم رو داشته باشم. سرم خلوته و همه چیز به ظاهر خوبه اما نیست. نگرانم، بیشتر هم غمگینم. مثل همیشه نمیدونم از کجامه، چطور پیداش شد و نمیدونم چطور و کی قراره بره! امیدوارم فقط بره، زودتر...
این روزها همش آرزوم اینه که کاش توو یه شهر خیلی بزرگ زندگی میکردم، دقیقا دلیلم بر توانایی ها یک شهر بر اساس خواسته های یک جوان 24ساله ست. اینکه آزاد باشی، کارای احمقانه بکنی، انقدر استرس نداشته باشی و اینها. توو سریال فرندز که الآن دو سه روزه شروع کردم به دیدنش میبینم کنار خیابون می ایستن و گیتار میزنن و پول جمع میکنن. از کار اخراج میشن و دوباره یه کار پاره وقت می‏گیرن. زندگی میکنن، غصۀ مفت نمیخورن نگرانی بیجا ندارن. منم همچین زندگی ای میخواد، منم دلم فرندز میخواد، منم دلم کلی چیز که اون بیرونه رو میخواد، خسته شدم!

دلم میخواد شاید از این عینکهای هری پاتری بزنم، از خیلی وقت پیش دلم میخواست آفتابیشو بخرم. دلم میخواد لباسهای عَجَق وَجَق بپوشم. بخدا خیلی بده آدم توو جوونی پیر شه! گهه!
از همه چی این روزها ناراحتم، از خونه، خانواده، دوستهام، زندگیم و خودم.

Monday, June 24, 2013

خیابان گردی یک عصر ابری روز تعطیل

دلیل کمتر نوشتن در وبلاگ عزیزم برای خودم هم در هاله ای از ابهام به سر میبره. اما از مواردی چون آخرین امتحانات دانشگاه در دوره لیسانس، شروع پروژه کاری شرکت، درگیری شدید برای تعویض ماشین و حال و هوای بد روحانی خودم در این ایام میشه نام برد. اما از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه هیچ کدوم از موارد بالا اونقدر قدرت و نفوذ ندارند که اگر بخوام بنویسم نذارن بنویسم. درواقع این خودم هستم که نمی نویسم و "نخواستن" رو از اساسی ترین دلایل برای این امر می دونم. همچنین آخرین مورد از دلایل ذکر شده هم میتونه همواره نیمچه دلیلی بر تمامی "عدم" هایم از نوشتن، بیرون رفتن، خوشحالی، لذت بردن، کتاب خوندن و غیره باشه.
امروز عصر و در شلوغی شربت و شیرینی مجانی خوری شهر بواسطه ایام اعیاد دینی رفتم بیرون و خیابون های شهر رو سواره این طرف و اون طرف رفتم. هوا که چند روزه ابریه و انگار انعکاس تصویر آسفالت بر آسمان منعکس شده. هوا دم داره و روزهای اولیه تابستون رو خوب میشه درک کرد. طبق معمول مسیر همیشگی رو پیش گرفتم و وارد مرکز شهر شدم، مردم و رفتارهاشون رو خوب زیر نظر گرفتم، این از خیلی قبلترها مثل یک تفریح برام بوده، اینکه به حرکات مردم و در مواقع خاص عکس العمل هاشون نگاه و دقت کنم.
از وقتی ماشین رو عوض کردم و سوار این اسب سفیدم زیاد از وضعیت موسیقیایی داخل ماشین راضی نیستم، اون آهنگایی که من میخوام رو اونطور که میخوام پخش نمیکنه، باید یک بازنگری اساسی در این مقوله بسیار مهم انجام بدم. چند وقت پیش توی کتاب فروشی چیستا با یکی از دوستان صحبت می کردم و تعجب اون رو دیدم از اینکه من گفتم که حتما باید در سکوت کامل کتاب بخونم. چون خودش میگفت هرموقع که کتابی رو در دست میگیره قبلش یک سری موزیک آروم و بی کلام انتخاب میکنه و حتما در فضای معطر به موسیقی هست که کتاب میخونه. برای من هم همینطوره، من معتاد به رانندگی با موزیک هستم، اصلا نوع موزیک در رانندگی من تاثیر بسزایی داره. تازه این چند وقت دست چینی از کارهای حسین علیزاده رو انتخاب کردم یا کارهایی از کیهان کلهر که توو ماشین گوش بدم. همینطور اون پوشه آهنگهای شیش و هشت اوایل دهه هفتاد رو هم دارم، اونها رو خیلی دوست دارم. پر از خاطرات و به معنی واقعی کلمه، برام "نوستالژی" هستن. اینها همه در کنار هم پیشم هستند و هرموقع خواستم ازشون استفاده میکنم. ولی همونطور که گفتم باز راضی نیستم، باید کمی بهترشون کنم. فکر میکنم در قسمت موسیقی روز و اون چیزی که در حال حاضر ساخته میشه مشکل دارم، اون قسمت از من کم داره، باید یه چرخی اون طرفها هم بزنم تا مورد علاقه ام رو پیدا کنم.
بعد از اینکه خیابون گردی یک عصر ابری روز تعطیلم داشت به آخراش نزدیک میشد به شهر کتاب  رسیدم. رفتم و در قسمت ادبیات فارسی خوب گشتی زدم. چندکار ایرج پارسی نژاد رو دیدم. بعد در قفسه بقلی برگردان هایکو از احمد شاملو رو نگاهی کردم و باز علاقه ام به شعر کوتاه ژاپنی و ذن بیش از پیش شد. همینطور باز در قفسه بعدی کتاب جالب و مطمئنا خوندنی "پختستان" رو باز نگاهی انداختم. بالاخره بعد از دوسال باید این کتاب رو از مهرداد بگیرم و بخونم! بعد هم در راهروی بعدی سراغ کتاب های اسطوره شناسی و اساطیری رفتم و باز اسم های بزرگانی مثل جلال ستاری و ژاله آموزگار و ...
اصلا دلیل برگشتم به نوشتن همین گردش خوب امروز عصرم بود. هوای آدم خوب عوض میشه وقتی همه چیز آروم و نرم نرمک پیش میره. موقع بیرون اومدن از کتاب فروشی از یک زاویه ای به ورودی خیابون شریعتی بابل نگاه کردم. به نظرم همه چیز خیلی خوب و سرجای خود بود. نور ملایمی بود، درخت ها با رنگ خوب سرجای خودشون بودن و ساعت روز موقعی بود که تازه ماشین ها تصمیم میگرفتن چراغهاشون رو روشن کنند یا نه، وسط خیابون شکم و برآمدگی خوبی داشت. احساس کردم پشت یک دوربین فوق حرفه ایم و یک عکاس خیلی خوبم، بعد دکمه رو فشار دادم و این صحنه از این زاویه از خیابون شریعتی بابل ثبت شد. همونجا تصمیم گرفتم این حس خوب رو امروز توو وبلاگ عزیزم بنویسم. آخه نمیشه همش توو ذهن همه چیز رو ثبت کرد، بعضی از وقایع رو باید جایی نگه داشت و هربار بهش رجوع کرد. این پست هم وسیله در تبدیل عکس به نوشته است، خیابان گردی یک عصر ابری روز تعطیل.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم قافله سالار عشق، محمدرضا لطفی

Sunday, May 12, 2013

سر به جیب تفکر فروبرد


وقتیکه باز با خودش مرور می کرد که آیا واقعا خواب است یا نه تعجبش بیشتر شد. مطمئن بود که خواب است پس این همه درد را چرا اینطور جدی و نزدیک حس می کرد. طبق معمول همیشه روی نیمی از بدنش دمر خوابیده بود و یک دستش زیر بالش بود و با آن یکی دست بالش را بقل کرده بود. در خواب می‏دید که به سمت در اتاق خوابیده و روی سمت راست بدنش دراز کشیده است. دندانی از همان سمت هم درد می کرد. دندان دردش اینطور بود که وقتی شروع می شد دیگر جای اصلی آن را نمی‏شد تشخیص داد، مثل ماری از اعماق سیاهی آمده و سرک می کشید لابه لای دندان ها و درد و عذابش را همه جا می گذاشت.اما درد این بار بین چند دندان احاطه شده بود و فکر می کرد بصورت دو دندان عقبی روی هم است، یعنی هم بالایی و هم پایینی. باز درگیر خودش شد، اعصابش بهم ریخته بود که چرا در خواب هم باید دندان درد را تحمل کند. اصلا چرا باز باید در خواب هم فکر کند، مگر نه اینکه خواب از ناخودآگاهِ از کجا آمده اش سرچشمه می گیرد و دیگر به حضور خود او نیازی نیست؟ اصلا از این بودنش در عذاب بود مدام! خواب را بخاطر رهایی و نبودن دوست داشت تا اینکه هر مسئله ای _حتی در خواب_ مثل خواب دیدن او را باز وارد بازی می کرد و می خواست نقشی به او بدهد. باز بیاد دندان افتاد، فکر می کرد دندانی بین دندان های بالایی و پایینی در دهانش معلق است و مرکز درد هم دقیقا آنجاست، یعنی دندانی که ریشه ای ندارد و در فضا معلق است! خب لجش گرفت، آخر دندان بی ریشه را چه به درد گرفتن؟ حالا که مورد دار شدی چرا اینقدر زیاد؟ حالا چرا درخواب؟
به سوالهایش فکر کرد و اعصابش خرد شد و وقتی به فکرهایش هم فکر کرد که دیگر عصبانی شده بود. میخواست رویش را برگرداند و به طرف دیگر بخوابد، شاید این فکرها در قسمت خنک رختخوابش سراغش را نگیرند، در خواب روند دستور مغز به اعضای بدن را پیگیری کرد، یعنی این خط را گرفت و رفت به مغز. از آنجا سریعا به دست ها و پاها و کمر خود سرکشید تا به پهلو بچرخند اما حرکتی ندید، چندبار دستور را تکرار کرد اما هرچه تلاش هم کرد نتوانست جا از جا حرکت کند. تقلای فکری کرد، چشمهایش را می دید که زیر پلک سریع از این طرف به آن طرف، شتابان در حال فرارند. بدنش به تلاطم افتاد و غوغایی در سرش به جریان پیوست اما حرکتی انجام نمی‏شد. به یاد دندان معلق در دهانش افتاد، وقتی که درخواب دهانش را باز کرد و خوب درونش را برانداز کرد، چیزی ندید. به سراغ دندان معلق که رفت ناگهان نوری نظرش را جلب کرد. در واقع نور نبود، انعکاس نور بر روی خطی مستقیم از دندان بالایی به دندان پایینی بود که در بین آنها دندان معلق را جاسازی کرده بود. در واقع دندان در آنجا کاشته شده بود، محکم و گویی با صلابت! سریع سرش را از دهان بیرون آورد و زیر فک را وارسی کرد، نخ شیشه ای با همان استواری از پوست خارج و به درون بالشش فرو رفته بود. با حسی سرشار از ترس دست به سمتش برد و نخ کلفت را تکانی داد، محکم بر جای خود بود. بالای سر را هم که دید فهمید آن سرش هم از جمجمه بیرون می آید و مستقیم به سقف وارد می شود. در تمامی زمان این کشف، بیشتر تعجب کرده بود تا ترس، حال نیز ناراحت تر بود تا نگران و متعجب. جسمی سخت آنچنان که نمی دانست از کجا و چرا هم آمده اورا چون تکه گوشتی درجای خود میخکوب کرده، درد در تنش بروز داده و اسیر خود ساخته بود. نه قدرت برابری با او را داشت و نه حتی می توانست بشناستش که دومی از اولی هم بیشتر در رنج نگاه می داشتش. خسته از این افکار و اینکه باز هم دارد فکر می‏کند به راه افتاد، دیگر حوصله خودش هم را نداشت، کمی قدم زد. جایی ایستاد و پریدن پرنده های سیاه در آسمان غروب را نظاره کرد، باز کمی راه رفت و دیگر خسته نشد.

Tuesday, May 7, 2013

خدا: بعضی وقتها... بازینگا!!!



  •       در وصف حال و هواي مشوش و بهاري اين روزهاي من کافيه بگم 23 واحد پايان ترم دانشگاهِ چندين ساله، پروژه و کارآموزي هيچ انجام نشده، قرداد سال نو کاري امضا نشده، نگراني بابت نيت بر تعويض خودرو با جيب خالي، مشکل جديد قلبي و بعلاوه چند عدد کنکور و امتحان و دندان مريض با دفترچه رو به انقضا و اينهاست فقط!اما... اما چه ميشه کرد که هوا هواي غرغر کردن و به مشکلات بها دادن و اينها نيست. ماه ارديبهشته و فصل بهار. آدم بخودي خود موتورش آتش مي شود، خونش به جوش مي‏رسد و دلش هي چيزهاي خوب مي‏خواهد. اسفند کوفتي نيست که هرروزش بشيني زانوي غم بغل بگيري...همينه که غروبي مي روي در خيابانهاي شهر قدم ميزني و بوي بهار نارنج انگار تمام اضافه وزنت را مي‏گيرد مي‏برد و از زمين مي کندت. آدم جگر قلوه اش حال مي آيد! بايستي توسل کنم به همين روزها و دخيل ببندم به سرشاخه درخت ترنج سرکوچه که يا خدايان زمين و آسمان، اي که همه جا هستيد و اکثرا در دسترس نيستيد، هل من ينصرني؟ ايشالله فرجي بشود.



  •       در آخرين قسمت فصل پنجم سريال "بيگ بنگ تئوري" که از همينجا به همه ديدنش رو پيشنهاد ميکنم، هاوارد والويتز داره به ايستگاه بين المللي در فضا ميره. بالاخره بعد از کلي کش مکش و کنسل شدن و نخواستن و غيره سفر مهيا ميشه و آرزوي خودش و دوستاش رو برآورده ميکنه. وقتي رفقاش توو خونه نشستن و همه سر موعد مقرر خودشونو به جمع و تلويزيون ميرسونن تا شاهد افتخار آفريني هاوارد باشن، اون لحظه که موشک شروع به انفجار و بعد پرتاب ميکنه همه ناخودآگاه دست همديگرو مي‏گيرند. حتي شلدون فريادي از سر غرور و به افتخار دوستش ميکشه و همه با استرس افتخار ميکنند. راستش دلم براي اين "دليل جمع شدن ديگران بودن" تنگ شده، دلم براي افتخار کردن به خودم تنگ شده. چندبار اين صحنه رو ديدم و هربار بغض عجيب و خاصي کردم، دلم براي بغض هاي خوشحالي خيلي تنگ شده.



  •       ديروز که دستاي مبارک آقاي دکتر تا آرنج توو دهن خوني من مشغول کشيدن دندونم بود در فکر نوشتن بودم! داشتم با خودم مي‏گفتم حتما بايد کار جالب و هنرمندانه اي انجام بدم. امسال قرار سال بسيار خوبي برام باشه پس مي‏تونم با يه سورپرايز خودمو به اوج خوشحالي برسونم. در همين افکار غرق بودم که آقاي دکتر مستاصل گفت: لعنتي بيرون نمياد!من باز به ياد حرفهاي آقاي طاهري افتادم که بهم خيلي راحت وقتي ديد علاقه به نوشتن دارم گفت همين داستان سياوش رو شروع کنم به نثر نوشتن، واقعا از اين ايده خوشم اومده بود و داشتم حساب مي‏کردم چقدر عالي ميشه اگه فقط يه چيز موشکافانه اي از داستان اصلي بيرون بکشم. در همين حين با فريادي پرخون ريشه دندون چهارم پايين سمت راستمو در دستان آغشته به خون دکتر ديدم. خوب خوشحالي همراه با اشک اينجا نمود پيدا کرد وقتي نميدونستم از درد اين 45دقيقه گريه کنم يا از خوشحالي پايانش بخندم، خلاصه با تني خيس از عرق و فکر متلاطم از خون و سياوش و پايان مطب لعنتي رو ترک کردم. باشد که ديگر گذرم به اون حوالي نيفتد.


Thursday, May 2, 2013

بانو


زني را مي‏شناختم که بکارتي نفروختني داشت
و حلقه اي به دست، که رازها در آن چال کرده بود.
و باد سرمشق رفتن هر روز بر تارهاي زلفکانش مي آراييد.
از غرب آن بار طلوعي برخاست
صدايي قديمي از دل آسمان بر دلش نشست،
و "حضور" نماز شک بر پيکر آسمان خواند
که شايد اين بار
منجي فرود آيد.
عيسي
قدمي نو برداشت
کلامي تازه گفت:
آب
بابا
مامان...