Saturday, October 20, 2012

تفاوت

یکی از برگترین چیزهایی که از زندگی، دنیا و اجتماع فهمیدم متغیر بودنه. همه موارد انسانی یا طبیعی با هم متفاوتند. این تفاوت بزرگترین و نمایان ترین جلوه در سیاره ماست. وقتی موجودی از یک کهکشان دیگه پا روی زمین میگذاره اینهمه تفاوت و مقیاس های جورواجور باید براش عجیب باشه. حتی بنظرم این خودش میتونه یکی از علوم پایه باشه، چرا علمی بعنوان "تفاوت" نداریم؟ تفاوت از ابتدایی ترین روزهامون شروع شد و روزبروز مثل تکثیر سلولی گسترش پیدا میکنه. تفاوت از محل زندگی ما شروع میشه، در بین فرزندان یک خانواده دیده میشه و در سطح جامعه بسط پیدا میکنه، تفاوت در طبیعت دیده میشه. هزاران نوع حشره، هزاران نوع باکتری، هزاران نوع حیوان... میلیاردها انسان. عالی ترین شکل تفاوت در انسانه! میلیاردها تفاوت فکری، میلیاردها دید ذهنی، این عجیب ترین چیزیه که در زندگیم دیدم.
انسان با درک تفاوت در طول هزاران سال زندگی کرده و پیشرفت داشته. حتی شاید خنده دار باشه، ولی این مسئله فوق العاده ریزه، انسان اولیه ابتدا تفاوت بین برادر خودش و شکار رو تشخیص داده و بعد تونسته برای خودش غذا پیدا کنه و الی آخر. یعنی ممکنه شاید سر همین مسئله سالها انسان در حال هزینه دادن بوده تا درنهایت به مقصود درستی از اون میرسه. در نگاه معتقدین به خدا و دین هم گفته میشه که بسیاری پیامبر آمدن و رفتن، بسیار سختی ها کشیده شد تا درنهایت کامل شد. اینها مسلما برای انتقال درک صحیحی از تفاوت فرستاده شدن. گاهی وقتها احتیاجه که ما سنجش دو نفر در کنار هم و دیدن "تفاوت" اونها به خوبی یا بدی کسی پی ببریم. تفاوت مثل کلیدی نامرئی در میان همه چیز است که راه حل باز کردن و استفاده مطلوب اون رو به ما میده، حالا اون چیز میتونه انسان باشه، دین باشه، ایمان باشه، غذا باشه، رفیق باشه و یا هر چیز دیگه. البته تفاوت رو بخاطر فاصله انگاریش در بین موارد ملامت میکنم، تفاوت ذاتا با فاصله همراه است. این تفاوته که فواصل ارزشی و تقریبی رو بوجود میاره، قدرت ها رو برتری میبخشه و عینک هایی با فریم های مختلف به چشم آدما میزنه.
در دنیای آماری امروز تفاوت ها حرف اول رو میزنند. تفاوت و درک کارآیی و کاربرد اون میتونه خیلی باارزش باشه، درحل بسیاری از مسائل کمک کنه و به پیشرفت بشر خدمت کنه، همچنین میتونه مثل تمامی دستاوردها، کشفیات و اختراعات بشر کمر به قتل خود انسان ها هم ببنده.

Thursday, October 4, 2012

قفسی بنام آزادی

آدمی هستم که به جزئیات بسیار اهمیت میدم، برام چیزهای کوچیک خیلی مهم هستند بعضی وقتها بیشتر از قسمتهای بزرگ و اصلی حتی!
تا حدودی این رو یک مشکل روانی یا حالتی عادت گونه میبینم. برام جالبه که هیچوقت هم از نظر دیگران دیده نمیشن این موارد نازک و ریز، درصورتی که برای من خیلی لذتبخشه پرداختن بهشون.
بزرگترین چیز کوچیکی که بهش میپردازم این وبلاگه! تا الآن 52تا پست گذاشتم اما تعداد کسایی که فقط میدونن من وبلاگ دارم شاید هنوز دو رقمی هم نشده باشن. میشه گفت که شاید برای دل خودم می نویسم و صرف نوشتن دلیل اصلی این نوشتن باشه یا همچین چیزهایی اما خب تا حدود بسیار زیادی هم برای به اشتراک گذاریه که می نویسم و این رو نمیشه انکار کرد...
اما باز هم من عدم اعتماد به نفس در نشون دادن خود رو یکی از دلایل بی صداتر بودنم میدونم، اینکه همیشه دلم خواسته کسی باشه تا کار معرفی من رو انجام بده هم دلیل محکمی میتونه باشه که البته الآن چندسالی هست که به جدیت در حال رفع این موضوعم، بله!
مثلا در این وبلاگ، نوع نگارشم، یا تعداد Label ها یا تعداد مرغ هایی که اون بالا در حال پرواز هستند یا تغییراتی که در شکل اصلی وبلاگ ایجاد کردم هم ازین دست ریزه کاری ها هستن. یا مثلا این قسمت آخر اغلب پست ها که "آهنگ پس زمینه" هست رو که خودم بوجود آوردم و فکر خودم بود. این فکر خودم بود که موسیقی ای بعنوان همراه و شکل دهنده حس و حال اون لحظه ات که داری اون متن رو درج میکنی اضافه بشه، اکثر مواقع اینطوره که موسیقی ای هست، حسی شکل میگیره و بعد چیزی نوشته میشه یا مطلب یا موضوعی پست میشه. تا حالا توو وبلاگ دیگه ای این رو ندیدم و خب خوشحال بابت ثبت این خلاقیت بنام خودم. عادتم برای معرفی صاحب عکس، نوشته یا شعر و تاکیدم بر اینکه وقتی چیزی زیرش نمینویسم از دو حالت خارج نیست: یا نمیدونم مال کیه یا مال خودمه که در همیشه موارد دومیه هست. خب اینجا وبلاگ خودمه و دوست دارم در محدوده ای که دارم یک شاعر خوب، یک عکاس ماهر، یک جامعه شناس یا یک روانشناس یا یک نویسنده باشم. آزادی رو حق خودم میدونم و شاید این آزادی خیلی زیاد باعث شه که بترسم از فریاد کردنش!
توو فیسبوکم هم همیشه دلم خواسته همه چیزم تکمیل باشه، این حس که وقتی کسی از دوستام میاد به صفحه من و همه چیز رو بصورت کامل و مرتب میبینه برام نشاط آوره. تمام موارد در قسمت About، به انضمام تاریخ سال و ماه و روز دقیق میلادی. یا عکسها که در کجا، با کی و کِی گرفته شده. درسته... به ذهن خودمم میرسه که شاید هیچکس _حتی_ این موارد رو نبینه یا حتی برای برخی احمقانه یا وقت تلف کردن باشه اما برای من لذتبخش و دوست داشتنیه. در فضای زندگی روزمره هم وقتی سرکار هستم در برخی موارد اینطور هستم مثلا برام مهمه که کار مشتری تا لحظه آخر درست انجام بشه و کامل تحویل بشه، شاید طرف حتی نفهمه که من چطور عمل کردم اما وقتی کاغذهای گزارش رو توو دستم میگیرم و میبینم همه چی ردیفه حس خوبی بهم دست میده.
دوست دارم وبلاگم بیشتر خونده بشه، دوست دارم بیشتر تضادها رو به رخ بکشم و بیشتر بفهمونم که چقدر همه از هم متفاوتیم، این دست در هر سوراخی کردن هم برام جالبه و بنظرم آدم با ریسک کردن زنده تره.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم سلانه، حسین علیزاده

اصلاحات فرهنگی، پایه تمام اصلاحات

یک مسئله ای به ذهنم رسید، اینکه ما هر چیزی یا هر وسیله ای رو که داشتیم و داریم، بعدها نحوه استفاده و دلیل اصلی خواستن و داشتن اون رو بدست میاریم. یعنی فرهنگ استفاده از چیزی بعد از بدست آوردن اون بدستمون میرسه و این خیلی بده. این باعث هدررفت اون چیز، باعث تداخل فرهنگی و ایجاد سنت نادرست در استفاده و در نتیجه ایجاد فرهنگ اشتباه و نادرست میشه. برای انجام کاری بهتره ابتدا داده های خوبی داشته باشیم، سپس اطلاعات صحیحی بدست بیاریم، این اطلاعات رو با آزمون و خطا تبدیل به دانش کنیم و بعد با استفاده از دانش به سمت استفاده و سرانجام کارها پیش بریم. این خط رو اگر برعکس و بعد از انجام کار انجام بدیم نه تنها ماحصل بد بلکه تبعات اشتباهی هم دامن گیرمون خواهد شد. چه بسا نتیجه غلط در استفاده یا بکارگیری از چیزی باعث خراب جلوه دادن یا حتی بد وانمود کردن اون به اشتباه بشه. حتی دید نادرست در ذهن خودمون ایجاد کنه و باعث بشه تا مدت ها بر اساس این باور غلط از راه درست به دست خودمون دور بمونیم!
عشق یا اساسا دوست داشتن هم شامل این قضیه میشه... این نیاز به دوست داشتن حالتی وصف ناپذیره و آدم نمیتونه تشخیص بده کی میخواد دوست داشته باشه. امری به شدت متغیر و وابسته به شرایط محیطیه. با فهم حسی که از درون میاد دیگه در اواسط رابطه دچار خستگی، بی علاقگی و عدم تمایل نمیشیم. حتی عشق و درکنار هم بودن رو هم میشه از حالت شانسی و رندُم بصورت صد در صد تضمینی در آورد اگر با خودشناسی و درک درست از آنچه که میخواهیم پیش بریم.
این به کنار، طبق نوشته های بالا، ما بعد از درک دوست داشتن باید دوست داشتن رو از قبل آموخته باشیم. خواهش میکنم با این دید که احساس رو نمیشه درگیر قوانین و منطق کرد به بحث نگاه نکنیم که درآخر خود آدم احساسی ضرر میکنه. بنظر من هیچ بدی ای نداره که ما فرهنگ دوست داشتن، فرهنگ دوست داشته شدن، فرهنگ عشق و عشق پذیری رو بسط بدیم. در مدارس نوع برخوردها رو شرح بدیم، کم کم با تبلیغات و فرهنگ سازی به خانواده ها بکشونیمش و در سطح عام جامعه گسترشش بدیم. این میتونه خرده فرهنگ های غلط و نادرستی رو که زاییده درک اشتباه ما در طول تاریخ بودن مثل غیرت، نزدیکی دو جنس، عشق، مرگ و حتی قصاص رو در جامعه اصلاح کنه. ما هم میتونیم صبح که از خونه بیرون میریم به "همشهری هامون" لبخند بزنیم و از زندگی لذت ببریم. از نوع برخورد ها در جوامع خشنود و راضی باشیم، به آینده امیدوارتر باشیم. اینها اونقدرها هم دور از دسترس و تاریک نیست.
{نا تمام}

* آهنگ پس زمینه: آلبوم سلانه، حسین علیزاده


Monday, September 17, 2012

غم، خدای من

غمگینم نه چون پیرزنی تنها،
غمگینم نه چون مردی با سیگار یا زیر باران،
غمگینم نه چون مادری در فکر نان،
غمگینم نه چون مردمانی اسیر فقر،
غمگینم نه چون فرهاد،
غمگینم نه چون زندانی در قفس،
غم من دلیلی جز من ندارد،
من از خود یا که چون خود یا که با خود یا که در خود این چنینم،
مرا با غمم بگذار،
مرا در حسرت شادی ات لحظه ها بگذار،
مرا با این سیاهی های اطرافم تنها بگذار،
اینک زندگی چون مرده ای سرد دست در دستانم دارد،
روح گرمی ازمن،
درفرار است...

Friday, September 14, 2012

با کشورم چه رفته است


 
با کشورم چه رفته است؟
با کشورم چه رفته است
که زندان‌ها از شبنم و شقایق سرشاراند
و بازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان و سوگوار
درسوگ لاله‌های سوخته می‌بارند،
با کشورم چه رفته است
که گل‌ها هنوز سوگوارند،
با شور گردباد آنک منم،
که تفته ‌تر از گردبادها
در خارزار بادیه می‌ چرخم،
تا آتش نهفته به خاکستر
آشفته ‌تر ز نعره‌ ی خورشید‌های تیر
از قلب خاک‌ های فراموش سرکشد،
تا از قنات حنجره‌ ها موج خشم و خون
روی غروب سوخته‌ ی مرگ پرکشد،
این نعره ‌ی من است
این نعره ‌ی من است
که روی فلات می ‌پیچد،
وخاک‌ های سکوت زمانه ‌ی تاریک را می ‌آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‌ های عمان می ‌کوبد،
این نعره ‌ی من است
که می‌ روبد خاکستر زمان را از خشم روزگار،
بعد از تو ای ای گلشن ستاره دنباله داراعدام،
ای خسرو بزرگ
که برق و لرزه در ارکان خسروان بودی،
ای آخرین ستاره
خونین ترین سرور
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دور دست و نزدیک،
من هیچ نیستم جز آن مسلسلی که در
زمینه‌ی یک انقلاب می‌ گذرد
و خالی و برهنه و خون آلود
سهم و سترگ و سنگین
در خون توده‌ های جوان می‌ غلتد
تا مثل خار سهمناک و درشتی
روییده بر گریوهای گل سرخ
آینده را بماند در چشم روزگار
یاد آور شهادت شوریدگان خلق
در ارتش مهاجم این نازی، این تزار
ای خشم ماندگار
ای خشم
خورشید انفجار
ای خشم
تا جوخه ‌های مخفی اعدام
در جامه‌ های رسمی
آنک
آنک هزار لاش خوار ای خشم
مثل هزار توسن  یال افشان
خون شهید بسته است
بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم
چون گدازی آتشفشان ببار
روی شب شکسته استعمار
اما دریغ و درد که جبریل ‌های اوت
با شهپر سپید
از هر طرف فرود می ‌آیند
و قلب عاشقان زمان را
با چشم و چنگ و دندان می ‌خایند،
و پنجه ‌های وحشت پنهان را
با خون این قبیله می ‌آلایند،
با این همه شجاع
با این همه شهید
با کشورم چه رفته است
که از خاک میهن گلگون
از کوچه ‌های دهکده
از کوچه‌ های شهر
از کوچه‌ های آتش
از کوچه ‌های خون
با قلب سربداران
با قامت سیام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام نمی ‌آیند،
چشم صبور مردان دیری‌ ست
در پرده های اشک نشسته است
دیری ‌ست قلب عشق در گوشه‌ های بند
شکسته است
چندان ز تنگنای قفس خواندیم
که از پاره‌ های زخم
گلو بسته است
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گل مشت آفتاب
با کشورم چه رفته است...؟


«سعید سلطانپور»



Thursday, September 13, 2012

مجهولیات

مرگ به غیر از ترسناک بودنش، همیشه برام عجیب هم بوده. اگر کمی شجاعت داشتم شاید دلم میخواست حداقل یکبار امتحانش کنم. مرگ رو همیشه مثل دیوار بلند و قطوری میبینم که وسوسه دیدن پشت اون در من به اوج می رسید. همیشه فکر میکنم دلیل بیشتر ترسیدن های بشر از ندانستنش میاد، یعنی خب اگر یک نفر یک بار بمیره و برگرده و بگه اون پشت چطور بوده و شاید یکی دوتا عکس و چند دقیقه فیلم از اونجا بیاره ما اینقدر نترسیم! این جهالت بوده که همیشه ترس رو بهمراه داشته.
یک مثال جالبی برای خودم دارم:
خب دور و برم خیلی دود زیاده، متاسفانه قلیان هم بخش بسیار مورد علاقه هم سن وسالهای ماست. وقتی این حرفه ای ها رو میبینم که دودی رو که از دهنشون خارج میکنن حلقه میکنن فکر میکنم که چطور این کارو میکنن؟! آخه نه این کار رو میشه تدریس کرد نه بصورت عملی یاد داد یا هر شکل دیگه ای. به هرکی هم میگی چطور این کار رو میکنی میگه دهنتو اینطور کن، زبونتو اونطور کن...! این کار کاملا تجربیه و نمیشه دست کرد توو دهن کسی و مدل زبون و لب طرف رو به اون حال در آورد. حالا، بنظر من تجربه مردن هم همانطور که از ابتدا بوده یک تجربه به شدت شخصیه و به هیچ وجه نمیشه گفت وقتی میمری اینطوری و آنطور. هیچکس هم نمرده که بیاد و بگه وقتی مردی سعی کن اینطور رفتار کنی یا لباس گرم همراه خودت داشته باش. برای ذهن جستجوگر، برای کنجکاوی باید مرد! باید رفت و دید و راهی جز این نیست.
هدفم ازین نوشته کلا چیزهای دیگری بود اما خب به اینجا کشید، فکر میکنم صادق هدایت و خیام خیلی راحت تر حرف منو میزنند:

گر آمدنم بمن بدی، نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی، کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی
***
یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
***
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت:
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت

* آهنگ پس زمینه: رستاک

Saturday, September 8, 2012

انتظار، تنهایی، انتظار




* عکس از آقای دوست، خلیلم

لـــــــــــــــای لای

روزگاریست
که هنوز می شود عاشق شد.
کاش روزگارانی بشود
که "دوباره" هم بشود عاشق شد.

آهنگ پس زمینه: لالایی از آلبوم لاک پشت ها هم پرواز میکنند، حسین علیزاده

Wednesday, September 5, 2012

غمگسارم آرزوست

یک سری از مشکلات هست که رفتنی نیستند. دقیقا عبارت زخم مربوط به اونها میشه و رفتن و پاک شدنشون همینطوری و به همین آسونیا نیست. مشکل به نوبه خودش میتونه قابل رسیدگی و حل شدن باشه اما وقتی مشکلی غم دار باشه حتی اگه حل بشه اون جای غم هست که میمونه، همیشه بر میگردی و بهش نگاه میکنی. اونه که همیشه حتی توو خوشحال ترین جمع ها و با بهترین دوستات و بهترین لحظات زندگیت وقتی یادت میاد تورو میبره به اون دوردورا و پلک نمیزنی، با یه آهنگ میری توو اعماق و دور و بری هات میگن که: بی خیال، باهاش کاری نداشته باشین، بزارین توو حال خودش باشه...
زندگی اما متاسفانه همچنان ادامه داره و این تویی که باید باری سنگین تر رو به دوش بکشی، یعنی بهتر بگم این که توانایی خودتو به اندازه سنگینی بار جدید برسونی، میدونی... این بی رحمیه خیلی برام ناراحت کننده و غصه آوره. این تاکید برام سنگینه همیشه. این که یک درس رو میفتی، اینکه یک کار نشدنی رو باید تحویل شرکت بدی، اینکه کسی رو که میخوای باید از دست بدی، این ناتوانی غمناکه...
غم از دست دادن غمی بزرگه، اونم برای آدمیزاد که از میلیون ها سال فقط در حال ارتزاق و جمع آوریه و کلا با نداشتن و نتونستن و نیومدن نمیسازه.
انسان از وقتی انسان شد که احساس کرد.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم جامه ی رنگین، علیرضا فیض بشی پور

Sunday, August 26, 2012

چرند و پرند

ای انسان چقدر تو در خواب غفلتی، ای انسان چقدر کند و بلیدی، چقدرظلوم و جهولی، از هیچ لفظ پی به معنی نمی بری، از هیچ منطوق درک مفهوم نمی کنی، هیچ وقت از گفته های پیشینیان عبرت نمی گیری، هیچ وقت در حکم و معارف گذشتگان دقت نمی کنی، با این همه خودت را اشرف مخلوقات حساب می کنی، با این همه سر تا پا از کبر و نخوت، غرور و خودپسندی پُری. باری از مطلب دور افتادیم.
در نه هزار و نهصد و نود و نه سال پیش یک روز یک نفر از عرفای دوره ی کیان خرقه ی ارشاد را به سر کشیده و با زور و قوت مراقبه یک ساعت بعد از آن به عالم مکاشفه داخل شد. وقتی که در آن عالم مجرد شفاف پرده های ضخیم زمان و مکان از جلو چشمش مرتفع شد، در آخرین نقطه های خط استقبال یعنی در نه هزارو نهصد و نود و نه سال بعد چشمش افتاد به یک غول بیابانی که درست قدش به اندازه ی عوج بن عنق بود، در حالتی که یک گلیم قشقایی را به وزن دویست و نود و هشت من سنگ شاه به جای ریش به خود آویخته و گنبد دواری هم مرکب از هشتصد و نود و دو پارچه عبا و قبا و ارخالق از البسه شعار خلفای عباسی (یعنی سیاه) شل و شلاته ژولیده و گوریده به سر گذاشته و یک جفت پوست خربزه های چهار جو  را که به تصدیق اهل خبره هر دو تا دانه اش بار یک شتر است، به پا کشیده بود، با قدم های بلند از عالم غیب رو به عالم شهود می آمد.
مرشد مزبور که به محض دیدن این هیئت هولناک چشمش را از ترس روی هم گذاشته بود محض اینکه برای دفعه ی آخر این غول صحرای مکاشفه را درست ورانداز کند چشمش را باز کرد، این دفعه دید یک نفر از ملائکه های غلاظ و شداد قدری از دوده های تنوره های جهنم در یک کاسه ی تنباکو خمیر کرده و بایک قلم کتیبه نویسی از آن خمیر برداشته در پیشانی همین غول بیابانی چیزی می نویسد. مرشد صبر کرد تا ملائکه کارش را به انجام رسانید. آن وقت مرشد در پیشانی همان غول با خط جلی این دو کلمه را خواند:
«سید علی را بپا».
از دیدن این منظره ی هولناک و عوالم مرموز و مجهول ترس بر شیخ مزبور مستولی شده و تکانی به خود داده خرقه را یکسو انداخته و به عبارت اخری از قوس صعود به قوس نزول و از عالم ملکوت به عالم ناسوت و از جهان حال به به دنیای قال مراجعت کرد، در حالتی که از کثرت غلبه ی حال عرق از سر و ریشش می ریخت و خود به خود می گفت:
«سید علی را بپا».
آن بنده های صاف و صادق خدا، آن مریدهای خاص الخاص مرشد، یعنی آن ده های شش دانگ شیخ هم که تا حال مراقب حال شیخ بودند این دو کلمه را از زبان او شنیده و آن را از قبیل شطحیات (هذیان العرفاء) فرض کرده و محض تشبیه به کامل یک دفعه با شیخ هم آواز شده آنها هم گفتند:
«سید علی را بپا».
این دفعه این کلمه را با شیخ گفتند، اما بعدها هم خودشان در هر محفل انس در هر مجلس سماع و با هر ذکر شبانه و با هر ورد سحرگاه باز این دو کلمه را گفتند.
اگر نوع انسان در خواب غفلت نبود، اگر فرزند آدم بلید و کند نبود، اگر نوع بشر در کلمات بزرگان غور و تأمل لازمه را به جا می آورد، این ورد را باید این مریدها اقلاً آن وقت بفهمند که مقصود از این سر جوشی دیگ عرفان چیست. اما افسوس که ذره ای هم از معانی این دو کلمه ی صاف ساده نفهمیدند و مثل تمام معماهای عرفان لاینحل گذاشته و گذشتند.
پس از آنها هم در مدت نه هزارو نهصد و نود و نه سال تمام هر وقت یک دزد، یک قلاش و به اصطلاح یک دست شیره ای از یک راسته ی بازار عبور کرد، باز همه ی کاسب های آن راسته به هم گفتند:
«سید علی را بپا».
هر ساعت هم یک مشتری ناخنکی رفت از در یک دکان بقالی ماست بگیرد فوراً استاد بقال به شاگردش رساند که:
«سید علی را بپا».
در توی هر قهوه خانه، در گود هر زور خانه و در سر هر پاتوق هم وقتی بچه ها ی یک محله یک آدم ناباب میان خودشان دیدند باز به یک دیگر اشاره کردند که:
«سید علی را بپا».
در نه سال پیش از این هم وقتی که میرزا محمد علی خان پرورش در حالت تب دق هذیان می گفت در روزنامه ی ثریا خبری در ذیل عنوان «مکتوب از تبریز» با الفاظ «این شخص تبریزی نیست و سید یزدی است» باز رساند که:
«سید علی را بپا».
روزنامه ی حکمت هم وقتی که در نمره ی چهارم سال هزار و سیصد و هفده در تحت عنوان:
«شیر را بچه همی ماند بدو                 تو به پیغمبر چه می مانی بگو»
از شرارت حاجی سید محمد یزدی برادرزاده ی همین سید علی شرح می داد، باز به کنایه به ما حالی کرد که:
«سید علی را بپا».
در همین رمضان گذشته هم در وقعه سعیدالسلطنه جناب آقا سید جمال و جناب ملک المتکلمین در مسجد شاه، مسجد صدر، انجمن آذربایجان و مسجد سپهسالار در ضمن هزاران نطق غرا صریح به ما گفتند که:
«سید علی را بپا».
ما انسان های ظلوم و جهول، ما آدم های کند و بلید، ما مردمان احمق بی شعور، نه از مکاشفه آن پیر روشن ضمیر و نه از اذکار و اوراد مریدهای او و نه از مذاکرت کسبه ی بازار و نه از گفتار استاد بقال و نه از لغزهای بچه های طهرون و از عبارت ثریا و حکمت و نه از بیانات آقا سید جمال و ملک المتکلمین به قدر یک ذره از مقصود و مفهوم و معنا و مفاد این مثل سایر چیزی نفهمیدیم، بله چیزی نفهمیدیم.
از تاریخ آن مکاشفه قرن ها، سال ها، ماه ها، روزها، ساعات و دقایق گذشت و همین الفاظ میلیون ها دفعه بر سر زبان های خرد و بزرگ، وضیع و شریف و عارف و عامی مکرر شد و ما هیچ به اهمیت تهدید و تنبیه مندرج درین کلمه بر نخوردیم. تا کی؟ تا وقتی که همین سید علی را درست بعد از نه هزار و نهصد و نود و نه سال بعد از تاریخ آن مکاشفه در میدان توپخانه دیدیم که:
                دیگش سر بار است                  بر توپ سوار است 
                توحید شعار  است                    اسلام مدار است
                با  فرقه ی  الواط                     هم خوابه و یار است
                در پیش دو چشمش                   مسلم سر دار است
                گه غرق شراب است                 گه گرم قمار است
                با   آن   خر   نوری                  با   حسن   دبوری
                گه عاشق دین است                   گه طالب یار است
  باز آنطوری که دلم می خواست، نشد.
                                                                                     «دخو»

بهشت اینطرف دیوار


از جایی به بعد که دیوارهای بهشت را رد میکنی،
دیگر حسرت و پشیمانی ندارد،
کافیست بهمنی از کسی قرض کنی،
آسمان همان رنگ و غمت همان درد است...

اهم

در ابتدا دلم میگیره از کسایی که هیچ چیزی براشون اهمیتی نداره، اما این دل گیری سریعا جاش رو میده به عصبانیت و ناراحتی و خشم. متاسفانه باید بگم حالم از آدم هایی که هیچ چی توو دنیا براشون مهم نیست بهم میخوره!!!
آخه آدم چطور میتونه ببینه و اهمیتی نده، بشنوه و نشنوه، بفهمه و نفهمه؟ یا شاید این تفاوت نامفهوم برای من از اونجایی میاد که خودم اینطور آدمی نیستم. نمیتونم بی اهمیت باشم، نمیتونم نشنوم، وای... از این یکی بیشتر از هرنوع بی اعتنایی بدم میاد، من ارتباط کلامی رو خیلی خاص میخوام، از اون دسته آدمهایی ام که باید مطمئن باشم که مخاطب داره بهم گوش میده و حتی المقدور توو چشام نگاه کنه تا راحت باهاش حرف بزنم. اونوقت یکی برمیگرده و میگه: چی؟
فکر میکنم با نوشتن های بالا کمی از مسئله دور شدم، مسئله اینه که من از آدمهایی که احساس میکنم من و افراد دور و برشون براشون اهمیتی ندارن خوشم نمیاد. دقیقا همین آدمها هم هستن و که هروقت بهت احتیاج داشته باشن سراغت رو میگیرن.
نمیدونم چرا نمیتونم خوب حرفمو بزنم، شاید بخاطر اینه که خیلی وقته ننوشتم اما میدونم توو دلم چیه، وای از روزی که خودم هم اینطور باشم...
من برام مهمه که از دوستی که براش ارزش قائلم هر از چند وقتی خبری بگیرم، برام مهمه وقتی توو جمع داریم حرف میزنیم به صحبتهای ظاهرا بی ارتباط دوستم گوش بدم، برام مهمه که علائق دوستمو بشناسم. تاریخ تولدشون رو بدونم و هزار تا چیز دیگه.
نمیدونم دیگه، خوب نیستم که خوب بنویسم...

* آهنگ پس زمینه: آواز همایون شجریان