Monday, November 5, 2012
Thursday, November 1, 2012
تانگو
بیا تانگو برقصیم
آرام... رها...
سوار بر بال این ترانه بچرخیم،
آنچنان که گویی
نیستیم.
کمی به چپ، کمی به راست،
و آنگاه...
خارج شویم از هر صراط مستقیم!
آرام... رها...
سوار بر بال این ترانه بچرخیم،
آنچنان که گویی
نیستیم.
کمی به چپ، کمی به راست،
و آنگاه...
خارج شویم از هر صراط مستقیم!
* شعر الهام گرفته شده مستقیما از فیلم The Bridge Of Madison County
Tuesday, October 30, 2012
Saturday, October 20, 2012
تفاوت
یکی از برگترین چیزهایی که از زندگی، دنیا و اجتماع فهمیدم متغیر بودنه. همه موارد انسانی یا طبیعی با هم متفاوتند. این تفاوت بزرگترین و نمایان ترین جلوه در سیاره ماست. وقتی موجودی از یک کهکشان دیگه پا روی زمین میگذاره اینهمه تفاوت و مقیاس های جورواجور باید براش عجیب باشه. حتی بنظرم این خودش میتونه یکی از علوم پایه باشه، چرا علمی بعنوان "تفاوت" نداریم؟ تفاوت از ابتدایی ترین روزهامون شروع شد و روزبروز مثل تکثیر سلولی گسترش پیدا میکنه. تفاوت از محل زندگی ما شروع میشه، در بین فرزندان یک خانواده دیده میشه و در سطح جامعه بسط پیدا میکنه، تفاوت در طبیعت دیده میشه. هزاران نوع حشره، هزاران نوع باکتری، هزاران نوع حیوان... میلیاردها انسان. عالی ترین شکل تفاوت در انسانه! میلیاردها تفاوت فکری، میلیاردها دید ذهنی، این عجیب ترین چیزیه که در زندگیم دیدم.
انسان با درک تفاوت در طول هزاران سال زندگی کرده و پیشرفت داشته. حتی شاید خنده دار باشه، ولی این مسئله فوق العاده ریزه، انسان اولیه ابتدا تفاوت بین برادر خودش و شکار رو تشخیص داده و بعد تونسته برای خودش غذا پیدا کنه و الی آخر. یعنی ممکنه شاید سر همین مسئله سالها انسان در حال هزینه دادن بوده تا درنهایت به مقصود درستی از اون میرسه. در نگاه معتقدین به خدا و دین هم گفته میشه که بسیاری پیامبر آمدن و رفتن، بسیار سختی ها کشیده شد تا درنهایت کامل شد. اینها مسلما برای انتقال درک صحیحی از تفاوت فرستاده شدن. گاهی وقتها احتیاجه که ما سنجش دو نفر در کنار هم و دیدن "تفاوت" اونها به خوبی یا بدی کسی پی ببریم. تفاوت مثل کلیدی نامرئی در میان همه چیز است که راه حل باز کردن و استفاده مطلوب اون رو به ما میده، حالا اون چیز میتونه انسان باشه، دین باشه، ایمان باشه، غذا باشه، رفیق باشه و یا هر چیز دیگه. البته تفاوت رو بخاطر فاصله انگاریش در بین موارد ملامت میکنم، تفاوت ذاتا با فاصله همراه است. این تفاوته که فواصل ارزشی و تقریبی رو بوجود میاره، قدرت ها رو برتری میبخشه و عینک هایی با فریم های مختلف به چشم آدما میزنه.
انسان با درک تفاوت در طول هزاران سال زندگی کرده و پیشرفت داشته. حتی شاید خنده دار باشه، ولی این مسئله فوق العاده ریزه، انسان اولیه ابتدا تفاوت بین برادر خودش و شکار رو تشخیص داده و بعد تونسته برای خودش غذا پیدا کنه و الی آخر. یعنی ممکنه شاید سر همین مسئله سالها انسان در حال هزینه دادن بوده تا درنهایت به مقصود درستی از اون میرسه. در نگاه معتقدین به خدا و دین هم گفته میشه که بسیاری پیامبر آمدن و رفتن، بسیار سختی ها کشیده شد تا درنهایت کامل شد. اینها مسلما برای انتقال درک صحیحی از تفاوت فرستاده شدن. گاهی وقتها احتیاجه که ما سنجش دو نفر در کنار هم و دیدن "تفاوت" اونها به خوبی یا بدی کسی پی ببریم. تفاوت مثل کلیدی نامرئی در میان همه چیز است که راه حل باز کردن و استفاده مطلوب اون رو به ما میده، حالا اون چیز میتونه انسان باشه، دین باشه، ایمان باشه، غذا باشه، رفیق باشه و یا هر چیز دیگه. البته تفاوت رو بخاطر فاصله انگاریش در بین موارد ملامت میکنم، تفاوت ذاتا با فاصله همراه است. این تفاوته که فواصل ارزشی و تقریبی رو بوجود میاره، قدرت ها رو برتری میبخشه و عینک هایی با فریم های مختلف به چشم آدما میزنه.
در دنیای آماری امروز تفاوت ها حرف اول رو میزنند. تفاوت و درک کارآیی و کاربرد اون میتونه خیلی باارزش باشه، درحل بسیاری از مسائل کمک کنه و به پیشرفت بشر خدمت کنه، همچنین میتونه مثل تمامی دستاوردها، کشفیات و اختراعات بشر کمر به قتل خود انسان ها هم ببنده.
Thursday, October 4, 2012
قفسی بنام آزادی
آدمی هستم که به جزئیات بسیار اهمیت میدم، برام چیزهای کوچیک خیلی مهم هستند بعضی وقتها بیشتر از قسمتهای بزرگ و اصلی حتی!
تا حدودی این رو یک مشکل روانی یا حالتی عادت گونه میبینم. برام جالبه که هیچوقت هم از نظر دیگران دیده نمیشن این موارد نازک و ریز، درصورتی که برای من خیلی لذتبخشه پرداختن بهشون.
بزرگترین چیز کوچیکی که بهش میپردازم این وبلاگه! تا الآن 52تا پست گذاشتم اما تعداد کسایی که فقط میدونن من وبلاگ دارم شاید هنوز دو رقمی هم نشده باشن. میشه گفت که شاید برای دل خودم می نویسم و صرف نوشتن دلیل اصلی این نوشتن باشه یا همچین چیزهایی اما خب تا حدود بسیار زیادی هم برای به اشتراک گذاریه که می نویسم و این رو نمیشه انکار کرد...
اما باز هم من عدم اعتماد به نفس در نشون دادن خود رو یکی از دلایل بی صداتر بودنم میدونم، اینکه همیشه دلم خواسته کسی باشه تا کار معرفی من رو انجام بده هم دلیل محکمی میتونه باشه که البته الآن چندسالی هست که به جدیت در حال رفع این موضوعم، بله!
مثلا در این وبلاگ، نوع نگارشم، یا تعداد Label ها یا تعداد مرغ هایی که اون بالا در حال پرواز هستند یا تغییراتی که در شکل اصلی وبلاگ ایجاد کردم هم ازین دست ریزه کاری ها هستن. یا مثلا این قسمت آخر اغلب پست ها که "آهنگ پس زمینه" هست رو که خودم بوجود آوردم و فکر خودم بود. این فکر خودم بود که موسیقی ای بعنوان همراه و شکل دهنده حس و حال اون لحظه ات که داری اون متن رو درج میکنی اضافه بشه، اکثر مواقع اینطوره که موسیقی ای هست، حسی شکل میگیره و بعد چیزی نوشته میشه یا مطلب یا موضوعی پست میشه. تا حالا توو وبلاگ دیگه ای این رو ندیدم و خب خوشحال بابت ثبت این خلاقیت بنام خودم. عادتم برای معرفی صاحب عکس، نوشته یا شعر و تاکیدم بر اینکه وقتی چیزی زیرش نمینویسم از دو حالت خارج نیست: یا نمیدونم مال کیه یا مال خودمه که در همیشه موارد دومیه هست. خب اینجا وبلاگ خودمه و دوست دارم در محدوده ای که دارم یک شاعر خوب، یک عکاس ماهر، یک جامعه شناس یا یک روانشناس یا یک نویسنده باشم. آزادی رو حق خودم میدونم و شاید این آزادی خیلی زیاد باعث شه که بترسم از فریاد کردنش!
توو فیسبوکم هم همیشه دلم خواسته همه چیزم تکمیل باشه، این حس که وقتی کسی از دوستام میاد به صفحه من و همه چیز رو بصورت کامل و مرتب میبینه برام نشاط آوره. تمام موارد در قسمت About، به انضمام تاریخ سال و ماه و روز دقیق میلادی. یا عکسها که در کجا، با کی و کِی گرفته شده. درسته... به ذهن خودمم میرسه که شاید هیچکس _حتی_ این موارد رو نبینه یا حتی برای برخی احمقانه یا وقت تلف کردن باشه اما برای من لذتبخش و دوست داشتنیه. در فضای زندگی روزمره هم وقتی سرکار هستم در برخی موارد اینطور هستم مثلا برام مهمه که کار مشتری تا لحظه آخر درست انجام بشه و کامل تحویل بشه، شاید طرف حتی نفهمه که من چطور عمل کردم اما وقتی کاغذهای گزارش رو توو دستم میگیرم و میبینم همه چی ردیفه حس خوبی بهم دست میده.
دوست دارم وبلاگم بیشتر خونده بشه، دوست دارم بیشتر تضادها رو به رخ بکشم و بیشتر بفهمونم که چقدر همه از هم متفاوتیم، این دست در هر سوراخی کردن هم برام جالبه و بنظرم آدم با ریسک کردن زنده تره.
* آهنگ پس زمینه: آلبوم سلانه، حسین علیزاده
اصلاحات فرهنگی، پایه تمام اصلاحات
یک مسئله ای به ذهنم رسید، اینکه ما هر چیزی یا هر وسیله ای رو که داشتیم و داریم، بعدها نحوه استفاده و دلیل اصلی خواستن و داشتن اون رو بدست میاریم. یعنی فرهنگ استفاده از چیزی بعد از بدست آوردن اون بدستمون میرسه و این خیلی بده. این باعث هدررفت اون چیز، باعث تداخل فرهنگی و ایجاد سنت نادرست در استفاده و در نتیجه ایجاد فرهنگ اشتباه و نادرست میشه. برای انجام کاری بهتره ابتدا داده های خوبی داشته باشیم، سپس اطلاعات صحیحی بدست بیاریم، این اطلاعات رو با آزمون و خطا تبدیل به دانش کنیم و بعد با استفاده از دانش به سمت استفاده و سرانجام کارها پیش بریم. این خط رو اگر برعکس و بعد از انجام کار انجام بدیم نه تنها ماحصل بد بلکه تبعات اشتباهی هم دامن گیرمون خواهد شد. چه بسا نتیجه غلط در استفاده یا بکارگیری از چیزی باعث خراب جلوه دادن یا حتی بد وانمود کردن اون به اشتباه بشه. حتی دید نادرست در ذهن خودمون ایجاد کنه و باعث بشه تا مدت ها بر اساس این باور غلط از راه درست به دست خودمون دور بمونیم!
عشق یا اساسا دوست داشتن هم شامل این قضیه میشه... این نیاز به دوست داشتن حالتی وصف ناپذیره و آدم نمیتونه تشخیص بده کی میخواد دوست داشته باشه. امری به شدت متغیر و وابسته به شرایط محیطیه. با فهم حسی که از درون میاد دیگه در اواسط رابطه دچار خستگی، بی علاقگی و عدم تمایل نمیشیم. حتی عشق و درکنار هم بودن رو هم میشه از حالت شانسی و رندُم بصورت صد در صد تضمینی در آورد اگر با خودشناسی و درک درست از آنچه که میخواهیم پیش بریم.
این به کنار، طبق نوشته های بالا، ما بعد از درک دوست داشتن باید دوست داشتن رو از قبل آموخته باشیم. خواهش میکنم با این دید که احساس رو نمیشه درگیر قوانین و منطق کرد به بحث نگاه نکنیم که درآخر خود آدم احساسی ضرر میکنه. بنظر من هیچ بدی ای نداره که ما فرهنگ دوست داشتن، فرهنگ دوست داشته شدن، فرهنگ عشق و عشق پذیری رو بسط بدیم. در مدارس نوع برخوردها رو شرح بدیم، کم کم با تبلیغات و فرهنگ سازی به خانواده ها بکشونیمش و در سطح عام جامعه گسترشش بدیم. این میتونه خرده فرهنگ های غلط و نادرستی رو که زاییده درک اشتباه ما در طول تاریخ بودن مثل غیرت، نزدیکی دو جنس، عشق، مرگ و حتی قصاص رو در جامعه اصلاح کنه. ما هم میتونیم صبح که از خونه بیرون میریم به "همشهری هامون" لبخند بزنیم و از زندگی لذت ببریم. از نوع برخورد ها در جوامع خشنود و راضی باشیم، به آینده امیدوارتر باشیم. اینها اونقدرها هم دور از دسترس و تاریک نیست.
{نا تمام}
* آهنگ پس زمینه: آلبوم سلانه، حسین علیزاده
Monday, September 17, 2012
غم، خدای من
غمگینم نه چون پیرزنی تنها،
غمگینم نه چون مردی با سیگار یا زیر باران،
غمگینم نه چون مادری در فکر نان،
غمگینم نه چون مردمانی اسیر فقر،
غمگینم نه چون فرهاد،
غمگینم نه چون مردی با سیگار یا زیر باران،
غمگینم نه چون مادری در فکر نان،
غمگینم نه چون مردمانی اسیر فقر،
غمگینم نه چون فرهاد،
غمگینم نه چون زندانی در قفس،
غم من دلیلی جز من ندارد،
من از خود یا که چون خود یا که با خود یا که در خود این چنینم،
مرا با غمم بگذار،
مرا در حسرت شادی ات لحظه ها بگذار،
مرا با این سیاهی های اطرافم تنها بگذار،
غم من دلیلی جز من ندارد،
من از خود یا که چون خود یا که با خود یا که در خود این چنینم،
مرا با غمم بگذار،
مرا در حسرت شادی ات لحظه ها بگذار،
مرا با این سیاهی های اطرافم تنها بگذار،
اینک زندگی چون مرده ای سرد دست در دستانم دارد،
روح گرمی ازمن،
درفرار است...
درفرار است...
Friday, September 14, 2012
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است؟
با کشورم چه رفته است
که زندانها از شبنم و شقایق سرشاراند
و بازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان و سوگوار
درسوگ لالههای سوخته میبارند،
با کشورم چه رفته است
که گلها هنوز سوگوارند،
با شور گردباد آنک منم،
که تفته تر از گردبادها
در خارزار بادیه می چرخم،
تا آتش نهفته به خاکستر
آشفته تر ز نعره ی خورشیدهای تیر
از قلب خاک های فراموش سرکشد،
تا از قنات حنجره ها موج خشم و خون
روی غروب سوخته ی مرگ پرکشد،
این نعره ی من است
این نعره ی من است
که روی فلات می پیچد،
وخاک های سکوت زمانه ی تاریک را می آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب های عمان می کوبد،
این نعره ی من است
که می روبد خاکستر زمان را از خشم روزگار،
بعد از تو ای ای گلشن ستاره دنباله داراعدام،
ای خسرو بزرگ
که برق و لرزه در ارکان خسروان بودی،
ای آخرین ستاره
خونین ترین سرور
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دور دست و نزدیک،
من هیچ نیستم جز آن مسلسلی که در
زمینهی یک انقلاب می گذرد
و خالی و برهنه و خون آلود
سهم و سترگ و سنگین
در خون توده های جوان می غلتد
تا مثل خار سهمناک و درشتی
روییده بر گریوهای گل سرخ
آینده را بماند در چشم روزگار
یاد آور شهادت شوریدگان خلق
در ارتش مهاجم این نازی، این تزار
ای خشم ماندگار
ای خشم
خورشید انفجار
ای خشم
تا جوخه های مخفی اعدام
در جامه های رسمی
آنک
آنک هزار لاش خوار ای خشم
مثل هزار توسن یال افشان
خون شهید بسته است
بر این ویران
دیگر ببار
ببار ای خشم
ای خشم
چون گدازی آتشفشان ببار
روی شب شکسته استعمار
اما دریغ و درد که جبریل های اوت
با شهپر سپید
از هر طرف فرود می آیند
و قلب عاشقان زمان را
با چشم و چنگ و دندان می خایند،
و پنجه های وحشت پنهان را
با خون این قبیله می آلایند،
با این همه شجاع
با این همه شهید
با کشورم چه رفته است
که از خاک میهن گلگون
از کوچه های دهکده
از کوچه های شهر
از کوچه های آتش
از کوچه های خون
با قلب سربداران
با قامت سیام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه انتقام نمی آیند،
چشم صبور مردان دیری ست
در پرده های اشک نشسته است
دیری ست قلب عشق در گوشه های بند
شکسته است
چندان ز تنگنای قفس خواندیم
که از پاره های زخم
گلو بسته است
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گل مشت آفتاب
با
کشورم چه رفته است...؟
«سعید سلطانپور»
Thursday, September 13, 2012
مجهولیات
مرگ به غیر از ترسناک بودنش، همیشه برام عجیب هم بوده. اگر کمی شجاعت داشتم شاید دلم میخواست حداقل یکبار امتحانش کنم. مرگ رو همیشه مثل دیوار بلند و قطوری میبینم که وسوسه دیدن پشت اون در من به اوج می رسید. همیشه فکر میکنم دلیل بیشتر ترسیدن های بشر از ندانستنش میاد، یعنی خب اگر یک نفر یک بار بمیره و برگرده و بگه اون پشت چطور بوده و شاید یکی دوتا عکس و چند دقیقه فیلم از اونجا بیاره ما اینقدر نترسیم! این جهالت بوده که همیشه ترس رو بهمراه داشته.
یک مثال جالبی برای خودم دارم:
خب دور و برم خیلی دود زیاده، متاسفانه قلیان هم بخش بسیار مورد علاقه هم سن وسالهای ماست. وقتی این حرفه ای ها رو میبینم که دودی رو که از دهنشون خارج میکنن حلقه میکنن فکر میکنم که چطور این کارو میکنن؟! آخه نه این کار رو میشه تدریس کرد نه بصورت عملی یاد داد یا هر شکل دیگه ای. به هرکی هم میگی چطور این کار رو میکنی میگه دهنتو اینطور کن، زبونتو اونطور کن...! این کار کاملا تجربیه و نمیشه دست کرد توو دهن کسی و مدل زبون و لب طرف رو به اون حال در آورد. حالا، بنظر من تجربه مردن هم همانطور که از ابتدا بوده یک تجربه به شدت شخصیه و به هیچ وجه نمیشه گفت وقتی میمری اینطوری و آنطور. هیچکس هم نمرده که بیاد و بگه وقتی مردی سعی کن اینطور رفتار کنی یا لباس گرم همراه خودت داشته باش. برای ذهن جستجوگر، برای کنجکاوی باید مرد! باید رفت و دید و راهی جز این نیست.
هدفم ازین نوشته کلا چیزهای دیگری بود اما خب به اینجا کشید، فکر میکنم صادق هدایت و خیام خیلی راحت تر حرف منو میزنند:
گر آمدنم بمن بدی، نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی، کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی
***
یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
***
می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار بکس مگو تو این راز نهفت:
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت
* آهنگ پس زمینه: رستاک
Saturday, September 8, 2012
لـــــــــــــــای لای
روزگاریست
که هنوز می شود عاشق شد.
کاش روزگارانی بشود
که "دوباره" هم بشود عاشق شد.
آهنگ پس زمینه: لالایی از آلبوم لاک پشت ها هم پرواز میکنند، حسین علیزاده
Wednesday, September 5, 2012
غمگسارم آرزوست
یک سری از مشکلات هست که رفتنی نیستند. دقیقا عبارت زخم مربوط به اونها میشه و رفتن و پاک شدنشون همینطوری و به همین آسونیا نیست. مشکل به نوبه خودش میتونه قابل رسیدگی و حل شدن باشه اما وقتی مشکلی غم دار باشه حتی اگه حل بشه اون جای غم هست که میمونه، همیشه بر میگردی و بهش نگاه میکنی. اونه که همیشه حتی توو خوشحال ترین جمع ها و با بهترین دوستات و بهترین لحظات زندگیت وقتی یادت میاد تورو میبره به اون دوردورا و پلک نمیزنی، با یه آهنگ میری توو اعماق و دور و بری هات میگن که: بی خیال، باهاش کاری نداشته باشین، بزارین توو حال خودش باشه...
زندگی اما متاسفانه همچنان ادامه داره و این تویی که باید باری سنگین تر رو به دوش بکشی، یعنی بهتر بگم این که توانایی خودتو به اندازه سنگینی بار جدید برسونی، میدونی... این بی رحمیه خیلی برام ناراحت کننده و غصه آوره. این تاکید برام سنگینه همیشه. این که یک درس رو میفتی، اینکه یک کار نشدنی رو باید تحویل شرکت بدی، اینکه کسی رو که میخوای باید از دست بدی، این ناتوانی غمناکه...
غم از دست دادن غمی بزرگه، اونم برای آدمیزاد که از میلیون ها سال فقط در حال ارتزاق و جمع آوریه و کلا با نداشتن و نتونستن و نیومدن نمیسازه.
انسان از وقتی انسان شد که احساس کرد.
* آهنگ پس زمینه: آلبوم جامه ی رنگین، علیرضا فیض بشی پور
Subscribe to:
Posts (Atom)



