Monday, December 31, 2012
Monday, December 24, 2012
صدای مرگ
وقتی که فک پائین میاد جلو، دهن باز میشه، شهوت در چشمها موج میزنه، اما! اما عصبانیت هم هست، حرص هم هست. صدای "غــــو" کردن سگ یا گرگ رو دیدی؟ اونجا که مثل ما از عصبانیت دندوناشونو بهم فشار میدن، این همونه.
بعد فقط آهی بلند رو در من بوجود میاره.
سیاهی تصویر مرگ رو بخاطرم میاره، ساز ساز مرگه، صدای مردنه!
باد عنصری ویران کننده ست،
تمامی این صداها، تاریکی ها، مردن ها و نیستی را
باد با خود خواهد برد،
گویی هیچوقت نبود، نشد، نیامد...
سیاهی تصویر مرگ رو بخاطرم میاره، ساز ساز مرگه، صدای مردنه!
باد عنصری ویران کننده ست،
تمامی این صداها، تاریکی ها، مردن ها و نیستی را
باد با خود خواهد برد،
گویی هیچوقت نبود، نشد، نیامد...
این عکس خیلی حرفها داره!
Thursday, December 13, 2012
ناسزا از انتها به ابتدا
دیشب موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که ناسزا یا فحش چیه؟ از کجا میاد و دلیلش چیه؟ به ذهنم رسید که فحش باید نوعی ابراز ندانستن و مخالفت با عملی باشه که نزدیک به ماست باشه. وقتی درمورد چیزی نمیدونیم و اون مسئله عجیبه توهین میکنیم، بیشتر ناسزا کردن نوعی بروز دادن سوء تفاهماته انگار! مثلا وقتی کسی به ما توهین میکنه ما در جوابش توهین میکنیم. همونطور که می بینیم ما نمیدونیم دلیل شخص مقابل از کارش چیه و نمیدونیم حالا باید چکار کنیم، پس توهین میکنیم.
این روند گویی از سنین پایین و بصورت اشتباه در فرد پیدا میشه. زمانی که ما نمیدونیم در مقابل آنچه بر ما اتفاق میفته باید چه عکس العملی نشون بدیم.
ناسزا گفتن ابتدا امری غریزی و ناخودآگاه در درون ما و سپس عملی در بعنوان عکس العمل بحساب میاد.
پیدا کردن این تعاریف برام زیاد سخت نبود، وقتی درگیر موضوعی میشید و دنبال "چرا" می گردید کافیه به عقب برگردید و هی چرا رو تکرار کنید، هی برید به عقبتر و هی بپرسید "حالا چرا" و این شما رو به شروع مسئله میرسونه. درمورد چرایی ناسزا گفتن هم همینطوره. وقتی من عصبانی از پسر همسایه که ماشینشو به عقب ماشینم زده پیاده میشم و ناسزایی میگم، برای پیدا کردن چرایی ناسزا گفتنم باید فیلم رو عقب بیارم. وقتی فحش دادم، وقتی در حین پیاده شدن از ماشین بودم و به این فکر میکردم وقتی صحنه تصادف رو دیدم چی بگم، وقتی عصبانی شدم، وقتی شدت ضربه رو ناگهان حس کردم، وقتی دیدم ماشینش داره میاد سمتم تا اینجا! از اینجا مو به مو داستان رو زیر ذره بین میگیریم و جلو میریم تا به فحش میرسیم. وقتی شخص بر اثر ضربه وارده، دچار غافلگیری میشه احساس از دست دادن چیزی رو داره، در این زمان به جبران این مشکل خواهان پاسخگویی و عکس العملی هست، باز کردن در بصورت تند و خشن، حرص خوردن و بالا رفتن فشار و در نهایت ناسزا گویی!
در مورد هر مسئله دیگری هم فقط کافیه به عقب برگردیم تا بتونیم مسئله رو حل و فصل کنیم، همین!
این روند گویی از سنین پایین و بصورت اشتباه در فرد پیدا میشه. زمانی که ما نمیدونیم در مقابل آنچه بر ما اتفاق میفته باید چه عکس العملی نشون بدیم.
ناسزا گفتن ابتدا امری غریزی و ناخودآگاه در درون ما و سپس عملی در بعنوان عکس العمل بحساب میاد.
پیدا کردن این تعاریف برام زیاد سخت نبود، وقتی درگیر موضوعی میشید و دنبال "چرا" می گردید کافیه به عقب برگردید و هی چرا رو تکرار کنید، هی برید به عقبتر و هی بپرسید "حالا چرا" و این شما رو به شروع مسئله میرسونه. درمورد چرایی ناسزا گفتن هم همینطوره. وقتی من عصبانی از پسر همسایه که ماشینشو به عقب ماشینم زده پیاده میشم و ناسزایی میگم، برای پیدا کردن چرایی ناسزا گفتنم باید فیلم رو عقب بیارم. وقتی فحش دادم، وقتی در حین پیاده شدن از ماشین بودم و به این فکر میکردم وقتی صحنه تصادف رو دیدم چی بگم، وقتی عصبانی شدم، وقتی شدت ضربه رو ناگهان حس کردم، وقتی دیدم ماشینش داره میاد سمتم تا اینجا! از اینجا مو به مو داستان رو زیر ذره بین میگیریم و جلو میریم تا به فحش میرسیم. وقتی شخص بر اثر ضربه وارده، دچار غافلگیری میشه احساس از دست دادن چیزی رو داره، در این زمان به جبران این مشکل خواهان پاسخگویی و عکس العملی هست، باز کردن در بصورت تند و خشن، حرص خوردن و بالا رفتن فشار و در نهایت ناسزا گویی!
در مورد هر مسئله دیگری هم فقط کافیه به عقب برگردیم تا بتونیم مسئله رو حل و فصل کنیم، همین!
* آهنگ پس زمینه: گذری بر کارهای فرامرز پایور
Monday, December 10, 2012
پارادوکسیکال
اول
صبحانه کره مربا، سرشیرعسل و چایی گرم روی میزی چهارخونه قشنگی در آشپزخونه چیده شده. باریکه ای از نور بصورت مورب به داخل کشیده شده و حیاط بیرون هم از پشت شیشه رنگی های پنجره،زنده ست.
نهار، قبل از ساعت یک بعد ازظهر، بر میز گرد کوچیک وسط آشپزخونه با کباب کوبیده، چنجه، نوشابه شیشه ای و دوغ و کلی سبزی شسته شده تازه با یه موزیک شاد آماده خوردنه.
شب زمستونی، سفره وسط هال پهن شده و بوی خوب کله پاچه از آشپزخونه میاد. مشغول ریز کردن نون توی کاسه ای و در فکر بناگوش. خبر خوب چایی بعد از همچین شام چرب و چیلی ایه!
صبحانه کره مربا، سرشیرعسل و چایی گرم روی میزی چهارخونه قشنگی در آشپزخونه چیده شده. باریکه ای از نور بصورت مورب به داخل کشیده شده و حیاط بیرون هم از پشت شیشه رنگی های پنجره،زنده ست.
نهار، قبل از ساعت یک بعد ازظهر، بر میز گرد کوچیک وسط آشپزخونه با کباب کوبیده، چنجه، نوشابه شیشه ای و دوغ و کلی سبزی شسته شده تازه با یه موزیک شاد آماده خوردنه.
شب زمستونی، سفره وسط هال پهن شده و بوی خوب کله پاچه از آشپزخونه میاد. مشغول ریز کردن نون توی کاسه ای و در فکر بناگوش. خبر خوب چایی بعد از همچین شام چرب و چیلی ایه!
دوم
کورمال کورمال به سمت آشپزخونه حرکت میکنه،
در یخچال رو به سختی باز میکنه،
نور کل بدنش رو روشن میکنه و آب سرد رو از شیشه میخوره، لذت بخشه!
در یخچال رو به سختی باز میکنه،
نور کل بدنش رو روشن میکنه و آب سرد رو از شیشه میخوره، لذت بخشه!
طول روز رو در رویای موارد فوق خواب بود...
* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی
Friday, December 7, 2012
نه به نه و آری به آری بگو
یکی از تصمیماتی که اخیرا گرفتم اینه که دیگه اظهار تنفر نسبت به چیزی نکنم.
"من از این متنفرم"، "حالم ازش بهم میخوره" یا جملاتی از این قبیل خیلی وزن دارن، خیلی حواشی دارن. اصلا جوری جایگاه میده به چیزی که در واقع تو میخوای نبینیش، موردی که مشکل داره بهتره نادیده _مقصود فراموشی ست_ گرفته بشه تا این که انرژی صرف تنفرخواهی از اون بشه.
"من از این متنفرم"، "حالم ازش بهم میخوره" یا جملاتی از این قبیل خیلی وزن دارن، خیلی حواشی دارن. اصلا جوری جایگاه میده به چیزی که در واقع تو میخوای نبینیش، موردی که مشکل داره بهتره نادیده _مقصود فراموشی ست_ گرفته بشه تا این که انرژی صرف تنفرخواهی از اون بشه.
در ضمن، جدا از مسئله فراموشی، اینکه تو یک حس بد رو در خودت پرورش بدی و بعد هم بوسیله یک خروجی بیرون بدی خودش بار منفی داره. نمی خوام اونطور مثبت گرایانه یا "نگرانی از ایجاد موج منفی در زندگی" صحبت کنم نه، فقط ازینکه بتونم ناراحتی ای را ایجاد کنم _حداقل برای خودم هم_ نگران میشم.
* آهنگ پس زمینه: گذری بر کارهای Michael Jackson
Monday, December 3, 2012
از همه جا، اینجا
- همیشه در طول سالیان دراز به خودم یادآوری کردم که میزان انتظاراتتو از آدم به پایین ترین سطح ممکن برسون. نکته جالب اینه که گویا شخصیتی کاملا متفاوت با آنچه که از خودم میخواستم دارم! اینطور که همیشه با هدفی معین در کنار دیگران قرار می گیرم، بهشون نزدیک میشم و در نهایت ایجاد انتظار میکنم و بعد...
بعد بصورت ناگهانی با فضای خالی و هیچ مواجه میشم. این نیستی دقیقا متضاد اونچه من انتظار داشتم بوده و اینجاست که من بزرگترین ضربات رو نه از افراد، بلکه از نگاه و کردار اشتباه خودم می خورم.
این سطور هم من باب یادآوری ای برای خودم هست نه بیش از این. - محتوای وبلاگ به شکل اغراق آمیزی فرهنگی شده، یا بهتر منظور خودمو بگم که محتوای وبلاگ از قسمت مورد علاقه من که نظریات شخصی من باشه فاصله گرفته، یا بهترتر بگم بجای نوشتن و کپی کردن موارد مورد علاقه م فکر میکنم بهتره کمی هم بنویسم!
نوشتن بهترینه برام. - این نوع کوتاه نویسی و از چند منظر مختلف در یک پست حرف زدن رو از وبلاگ یک آشنا الهام گرفتم. الهام که چه عرض کنم، کاملا مثل اون شده اما بنظرم خوب میاد، کوتاهتر و به موقع تر!
هرچند قسمت نام گذاری پست، که کار مورد علاقه منه کمی سخت میشه... - از فردا کلاس های هفتگی شاهنامه خوانی ما که بعلت تعمیرات محل بمدت 6هفته تعطیل بود دوباره شروع میشه و من خوشحالم بابت این موضوع. میخوام کمی هم از کلاس و موضوعات طرح شده در اون در وبلاگ بنویسم.
* آهنگ پس زمینه: آلبوم شمس الضحی، حسام الدین سراج
شمس الضحی
اين کيست اين اين کيست اين، اين يوسف ثانيست اين
خضر است و الياس اين مگر، يا آب حيوانيست اين
اين باغ روحانيست اين، يا بزم يزدانيست اين
سرمه سپاهانيست اين، يا نور سبحانيست اين
اين جان جان افزاست اين، يا جنت الماواست اين
ساقي خوب ماست اين، يا باده جانيست اين
تنگ شکر را ماند اين، سوداي سر را ماند اين
اين سيم و زر را ماند اين، شادي و آسانيست اين
رَستم من از خوف و رجاء، عشق از کجا خوف از کجا
اي خاک بر شرم و حيا، هنگام پيشانيست اين
اي مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زير و بم، هنگام سرخوانيست اين
مست و پريشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق و قربان توام، کين عيد قربانيست اين
گل هاي سرخ و زرد بين، آشوب بردابرد بين
در قعر دريا گرد بين، موسي عمرانيست اين
هر جسم را جان مي کند، جان را خدادان مي کند
داد سليمان مي کند يا حکم ديوانيست اين
گويي شوي بي دست و پا، چوگان او پايت شود
در پيش سلطان مي دوي، کين سير ربانيست اين
در پيش سلطان مي دوي، کاين سر ربانيست اين
هر جا يکي گويي بود بر ضرب چوگان مي دود
چون گويي شو بي دست و پا هنگام وحدانيست اين
خورشيد رخشان مي رسد مست و خرامان مي رسد
با گو و چوگان مي رسد سلطان ميدانيست اين
آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو، کاين بزم سلطانيست اين
بسم الله اي روح البقا، بسم الله اي شيرين لقا
بسم الله اي شمس الضحي، بسم الله اي عين اليقين
مولانا جلال الدین محمد بلخی
Tuesday, November 20, 2012
زندگی خواه
- اتفاقاتی که هر روز برای آدم بوجود میاد یک جور عملیات راهسازی برای رفتن به آینده است. با لبخندی خوشحال و پر انرژی میشم و از حرفی گرفته، عصبی و نامید به ادامه راه، انگار که میخوام هرچی رفتم رو برگردم و برم یه گوش واسه خودم بمیرم.
- آخر هفته گذشته و به همت انجمن دوستداران حافظ شهر، در یک کنفرانس شرکت کردم: "سیمای جاودانگی در کوهستان های اساطیری شاهنامه".سخنرانی یک خانوم دکتر جوان درمورد پایان نامه دکتراشون با همین عنوان بود. بحث اصلا بحث فنی ماجرا نیست، برای من حضور در چنین جمعی خیلی نو و تازه بود. حس حسِ خوبی بود و همینطور فواید بسیاری برام داشت. حس بهتر زمانی ایجاد شد که بخاطر یکی دوتا سوالم در آخر جلسه از سخنران، توجهات رو جلب کردم و سوالم از طرف ایشون مهم تلقی شد!
- اینکه در محافل ادبی باشم خیلی خوشحالم میکنه. همینطور اون چندبعدی بودن شخصیتمو تقویت میکنه. جالب بوده برام که همیشه از بچگی من در محافل آنچنان مختلفی بودم که اگر به اون جمع میگفتم بعد از اینجا کجا میخوام برم یا به جمع بعدی میگفتم که قبل از اینجا کجا بودم شاخ در میاوردن! مثلا بعد از همین جلسه، رفتم باشگاه! چندوقتی میشه که تمرین کشتی رو شروع کردم، برای سلامتی البته! خب جمع باشگاه و در میون جوانهای 18 تا 24-23 سال، کاملا جمعی ورزشی، محرک و پر انرژی از لحاظ فیریکیه. برای دوستای باشگاهیم سوال "آخرین کتابی که خوندی" یا "مطالعاتت بیشتر در چه زمینه ایه؟" اصلا معنی نداره! اصلا خوندن کتاب دلیلی نداره، البته هرچندوقت یکبار روزنامه ورزشی ای شاید. دقیقا برعکس، در اون محفل فرهنگی، یا کلاس های شاهنامه خوانی که سه شنبه ها داریم ورزش کردن به پیاده روی و یا هفته ای یکبار استخر رفتن اطلاق میشه! خب، من تا اونجا که یادم میاد همیشه در میان دو فرهنگ متضاد و در نزدیکی با هردو بصورت هم زمان بودم. مدرسه ای که درس میخوندم در دوران راهنمایی از بهترین های شهر بود و کلی بچه دکتر و مهندس و شهردار و اینا داشت، در قسمتی دیگر، بخشی از دوستای نزدیکم بچه های روستا و حاشیه شهر بودن. اما همیشه این تفاوتها برای من جالب بود تا آزاردهنده، هیچوقت شخصیتم دستخوش تغییر بخاطر جمع حاضر نشد و همیشه تونستم مرزها رو تفکیک کنم.
- دیشب در کتاب فروشی مورد علاقه ام نشسته بودم که خانومی از من برای خریدن کتاب مناسب برای بچه هاش کمک خواست، راهنمایی هایی که من کردم طبق گفته صاحب مغازه خیلی خوب و بجا بود در نهایت هم خانواده خوشحال و راضی و با دست پر مغازه رو ترک کردن. واقعا حس فوق العاده ای بود، اولین بار بود که همچین کاری می کردم و کلی خوشحال شدم، اینکه دیگران تورو معرفی کنن تا باتوجه به سلیقه و نگرشت کمک حال شخصی حتی برای مشورت دادن برای یک کتاب هم باشی، برای من که عالی بود!
* آهنگ پس زمینه: اجرای سمفونی های بتهوون
Sunday, November 11, 2012
آرش کمانگیر

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ ...
بر نمي شد گر ز بام خانه ها دودي،
يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي کرديم در کولاک دل آشفته ي دم سرد؟
آنک، آنک کلبه اي روشن،
روي تپه، رو به روي من ...
در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:
«... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و نا گفته، اي بس نکته ها کاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛
دشت هاي بي در و پيکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي کوبيدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشک و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاک نوشيدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن؛
نيم روزخستگي را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهي،
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تکان گهواره ي رنگين کمان را
در کنار بام ديدن؛
يا، شب برفي،
پيش آتش ها نشستن،
دل به روياهاي دامن گير و گرم شعله بستن...
آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر کران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
پيرمرد، آرام و با لبخند،
کنده اي در کوره ي افسرده جان افکند.
چشم هايش در سياهي هاي کومه جست و جو مي کرد؛
زير لب آهسته با خود گفت و گو مي کرد:
«زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگل هستي تو، اي انسان!
جنگل، اي روييده ي آزاد،
بي دريغ افکنده روي کوه ها دامان،
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، اي جنگل انسان!
«زندگاني شعله مي خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روز بد نامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بيجان.
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.
ترس بود و بال هاي مرگ؛
کس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پر جوش.
مرزهاي ملک،
همچو سر حدات دامن گستر انديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو بارو هاي دل، بشکسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
هيچ سينه کينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ کس دستي به سوي کس نمي آورد.
هيچ کس در روي ديگر کس نمي خنديد.
باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نا مردمان در کار...
انجمن ها کرد دشمن،
رايزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر انديشند.
نازک انديشانشان، بي شرم، -
که مباداشان دگر روز بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را که مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست و جو مي کرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي کرد.
آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!
گر به نزديکي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوي پولادين و کو سر پنجه ي ايمان؟»
هر دهاني اين خبر را بازگو مي کرد؛
چشم ها، بي گفت و گويي، هرطرف را جستجو مي کرد.»
پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد.
«صبح مي آمد – پيرمرد آرام کرد آغاز، -
پيش روي لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست.
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.
لشکر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين کنار در.
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
«منم آرش، -
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را
اينک آماده.
مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از کين پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ ...
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
در اين پيکار،
در اين کار،
دل خلقي ست در مشتم؛
اميد مردمي خاموش هم پشتم.
کمان کهکشان در دست،
کمانداري کمانگيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند کوه مآوايم؛
به چشم آفتاب تاره رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
وليکن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»
پس آن گه سر به سوي آسمان بر کرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر کرد:
“درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
که با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند!
که آرش جان خود در تير خواهد کرد،
پس آن گه بي درنگي خواهدش افکند.
زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
که تن بي عيب و جان پاک است.
نه نيرنگي به کار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.
«ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افکن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به کوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را،
و بازش باز مي گيرد.
دلم از مرگ بي زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم که زاندوهان روان زندگي تار است؛
ولي، آن دم که نيکي و بدي را گاه پيکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.
پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي که دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم کند.»
نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، اي آفتاب، اي توشه ي اميد!
بر آ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سر ريز کن، تا جان شود سيراب.
چو پا در کام مرگي تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جودارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، اي قله هاي سرکش خاموش،
که پيشاني به تندهاي سهم انگيز مي ساييد،
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي،
که سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي کوبيد،
که ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني که در کوه و کمر داريد.»
زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افکند آرش سوي شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين کنار در؛
مردها در راه.
سرود بي کلامي، با غمي جان کاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
کدامين نغمه مي ريزد،
کدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را که سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را که آگاهانه مي رفتند؟
دشمنانش، در سکوتي ريش خند آميز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشک پي درپي فرود آمد.»
بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
کودکان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي کوره در پرواز،
باد در غوغا.
“شام گاهان،
راه جوياني که مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
باز گرديدند،
بي نشان از پيکر آرش،
با کمان و ترکشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير کرد آرش.
تير آرش را سواراني که مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند.
آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا کشان سر زد.
ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر کوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي که مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي که مي دانيد،
رهگذر هايي که شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل کهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.
با دهان سنگ هاي کوه آرش مي دهد پاسخ.
مي کندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»
در برون کلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ ...
کودکان ديري ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم کنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا مي رود پر سوز ...
سیاوش کسرایی
Friday, November 9, 2012
تو
تو را از هر طرف می توان خواند
تو را در هر کجا می توان دید
تو را در هر کلامی می توان جست
تو را حتی در این سکوت،
در تنهایی من هم
در تنهایی من هم
می توان شنید.
تو را با هر آوازی می توان به یاد آورد
تو را به هر شکل می توان کشید
تو را می توان فریادی خروشید
تو را می توان در گوش نوزادی زمزمه کرد.
تو را می شود ساخت،
از نو بنا کرد،
تو تولدی دوباره ای.
تو تولدی دوباره ای.
تو را با قدم های مستی توان شمرد
تو را با هر نوایی توان گریست
تو را با هر بوسه می توان جوئید.
تو نبض گرم عشق،
در هر لحظه دیداری
در هر لحظه دیداری
که این بار یادت را باد...
با خود نخواهد برد.
Monday, November 5, 2012
Thursday, November 1, 2012
تانگو
بیا تانگو برقصیم
آرام... رها...
سوار بر بال این ترانه بچرخیم،
آنچنان که گویی
نیستیم.
کمی به چپ، کمی به راست،
و آنگاه...
خارج شویم از هر صراط مستقیم!
آرام... رها...
سوار بر بال این ترانه بچرخیم،
آنچنان که گویی
نیستیم.
کمی به چپ، کمی به راست،
و آنگاه...
خارج شویم از هر صراط مستقیم!
* شعر الهام گرفته شده مستقیما از فیلم The Bridge Of Madison County
Subscribe to:
Posts (Atom)
.jpg)


