Thursday, February 28, 2013

یاران را چه شد؟


میخوام درباره دوستام بنویسم. اینجا وبلاگ شخصی منه، نویسندش منم و متعلق به منه و خواننده؟ خواننده هاش هم زیاد نیستن، فکر میکنم بصورت مداوم و پیگیر دو نفر و بصورت گذری 3-4 نفری کلا باشن.
(البته تمامی اعداد فوق رو باید از عدد 1 که نشانگر حضور گرم خودم در همه جا هست کم کرد!)
پس با این دامنه کوچیک، این شعاع کم و این حضور اندک میتونم بیشتر از اینها پرخاشگرانه، رُک و راحت حرف بزنم!
(دلیل حضور کلمه پرخاشگرانه فقط این بود که احساس کردم جمله رو خوش طعم تر میکنه، فقط همین!)
اتفاقا تعداد دوستای عزیزم هم اونقدرها نیستند، یعنی کسایی که من دوست دارم یا مجبورم یا _خب پس چی_ باید دوست صداشون کنم هم مثل شما خواننده عزیز خیلی خیلی کم و اندک شمارند. در اینکه بر کمیت حضور دوستان تاثیر بسزایی داشتم هیچ تردیدی نیست و این خالی کردن رو در طی این دو سه سال اخیر زیاد هم بد نمیبینم. اولا فکر میکردم فردا و فرداها خیلی ضرر میکنم، اینکه وقتی 43ساله شدم بشینم و عکسهامو ببینم و تووش از این سنین هیچ چیز نداشته باشم. یا مثلا در 37سالگی هیچکس نباشه که پنجشنبه عصری رو باهم بگذرونیم و بریم یه کافه ای جایی بشینیم و از این روزها حرف بزنیم. قدیمتر ها نگران مواردی از این قبیل بودم، اما الآن ها دیگه نه، نه اونچنان. الآن به خودم میگم عیبی نداره، حالا فرصت هست...
اما دوستان عزیزم، همین انگشتان مبارک رو عرض میکنم. دقیقا من همیشه فکر می کردم انگشتن چون از طرفی تعدادشون اونقدر بود و از طرفی  جدا ناشدنی! آها، جدانشدنی اون صفتیه که واقعا جای تامل داره. اینکه توو ناراحتی ها و بدبختی هات کنارت باشن، اینکه هروقت کاری داشتن نیان درتو بزنن، اینکه هرچی غم دنیاست رو نذارن روو دوش تو و برن، اینکه دوست باشن، اینکه باشن، اینکه حداقل انگشت باشن...
اینکه در ابتدای کار، یعنی از سنین جوانی دوستایی از جنس محالف داشته باشی تا حدی کارآمد هست اما فکر نمیکنم زیاد آنچنان هم مفید باشه، فقط عادیه، مثل بقیه انواعش. اما میتونه عوارضی داشته باشه. وقتی تا 18-19سالگی در محیط خفه و استریل شده ای مثل جامعه ما زندگی کنی و یهو با دوستی از نوع "دیگری" آشنا بشی شاید دوچار دوگانگی شخصیت از نوع بد بشی. دقیقا منظورم اینه که من با یکی از دوستام که از جنس مخالفه اونطور نیستم که با دوست هم جنس خودمم. در نگاه اول این معمولی نشون میده، یا شاید الآن که بهش نگاه میکنم میگم حالا که دیگه راحتیم اما من زیاد نمیپسندم. چون از خود واقعی فاصله میگیرم، شاید رودربایستی شاید علاقه بیش از حد و شاید های دیگه. اما درکل متاسفم که همچین مسئله گذرایی میتونه انقدر بزرگ و در عین حال مبهم بشه. هیچوقت نخواستم نگاه تفکیک جنسیتی داشته باشم، حتی متعصبانه باهاش برخورد میکردم اما حالا میبینم به مواردی که سالها ایراد میگرفتم دارم نزدیک میشم. اینکه روابط مشخص باشه، همه چی معین و روشن باشه و اگر در غیراینصورته پس نباشه! البته اگه قدرتشو داریم میتونیم از اولین سالها بچه هامون رو طوری تربیت کنیم، در جامعه ای رها کنیم که بستر پاک و سالمی از نظر نگاه جنسی (یعنی زن و مرد) داشته باشه تا وقتی بچه شد آدم بالغ اینقدر درگیر موارد ریز ابتدایی نشه که دیگه کار از کار گذشته و مجهول و سرخورده بشه.
فکر میکنم حرفهام از حالت شخصی خیلی فاصله گرفتن، بیشتر دلم میخواست که چقدر از روابط دوستیم ناراحتم و به معنی واقعی کلمه نا-راحتم. اینطور فکر میکردم که در راه دوستی باید همه چیزم رو فدا کنم. روو بازی کنم و همه چیزم رو در خالصانه جلو بیارم، حالا که میبینم جوابی به اون شکلی که حداقل مطرح کردم نگرفتم، کمی سرخورده ام. غمگین هم هستم، به این هم فکر میکنم که حالا باید چیکار کنم؟ باید مثل اونهایی باشم که باهام مثل خودم نبودن؟ فکر میکردم خوبم، حالا باید دیگه خوب نباشم؟ اگه اینطوره که خیلی سخته، اصلا عوض شدن خیل سخته. امیدوارم تمام راه رو من اشتباه اومده باشم، تا اینکه بخوام سرمو بندازم پایینو پشیمون باشم. اونطوری حداقل بخودم میگم عیبی نداره، راهو اشتباه اومدی، دوباره تلاش کن. اما اینجوری باید راهمو برگردم و تمام مسیری رو که فکر میکردم خوبه، ازش خاطره دارم برگردمو حسرت بخورم که هــــی، چه غلطی کردم...
از دوستان عزیز عذرخواهی میکنم، گویا منتظر بودید من از شما بنویسم اما همش از خودم در مقابل شما گفتم، هرچقدر هم که فکر میکنم میبینم خیلی سخته حرفی رو توو این فضای نامتنهایی بنویسم و رها کنم و برم. باید حرف رو کرد توو دستکش بوکس و کوبید توو صورت مخاطب اگه میخوای غر بزنی! والا...

* آهنگ پس زمینه: آهنگهای دهه نود میلادی سیاوش قمیشی

Monday, February 25, 2013

امشب در سر شوری دارم

باز امشب اون حس عجیب و غریب به همراه طغیان از درونم زده بیرون. فکر میکنم به هرچی دست بزنم طلا میشه و هرکاری کنم یک اثر هنری فوق العاده خلق خواهد شد. عکس‏هایی رو توی فیسبوک میبینم و فکر میکنم اگه یه دوربین خوب بالاخره بخرم میتونم کلی کار هنرمندانه بکنم. فکر میکنم الآن هرچی بنویسم میتونه انقلابی در عرصه ادبیات باشه و خودم رو درکنار صادق هدایت میبینم!
راستش رو بخواهید توو خواب اگرچه کمتر اما همیشه خودم رو درکنار صدق هدایت میبینم، خیلی هم بیخود گفته امید نیستی پس از مرگ فیلان... من امیدوارم ببینمش و کلی باهاش حرف بزنم اونجا. میدونم از این آدمای گند دماغه که اصلا حوصله حرف زندنم نداره و جلو روت بهت میگه: اَه چقدر چرت و پرت میگی، خستم ام کردی! اما من میخوام با علاقه مند نشون دادن خودم، کشیدن حرف به بحثهای تحلیل روان‏شناختانه از بوف کور، چرایی سه قطره خون، دین ستیزی توپ مرواری و جذابیت افسانه آفرینش اونو به سمت خودم بکشونم. البته چون اون قهرمان منه و من "میخوام" که اونطور چطور باشه احتمالا همون اول کار بهم میگه که اصلا علاقه ای به صحبت کردن درمورد کارهاش نداره و اونها رو... حالا نوشته دیگه، انقدر گیر نده! از اونجایی که دیدار ما در جهانی دیگر خواهد بود نمیشه اطلاع دقیقی از ادامه بحثمون بهتون بدم، حالا خودتون اومدید بهتون میگم باز چی شد و اینا.
کجا بودیم؟ اینکه امشب از اون شباست، بله... البته علاقه ام به نقاشی رنگ روغن کمتر شده، یه مدت خیلی روو مود این بودم که رنگ روغن بکشم. ازین طرحهای انتزاعی که هیچکی هیچی ازش نمیفهمه اما نقاش میاد و یک ساعت و نیم درموردش حرف میزنه. اصلا نمیخوام بد صحبت کنم و یا با اینطور حرف زدنم قصد مسخره کردنشو داشته باشم، نه! دقیقا منظورم همین بود، اینکه شاید فقط دلم بخواد یه صفحه  سفید جلو روم باشه و من ابتدا رنگها رو هرطور که دلم خواست با هم قاطی کنم _آخه فکر میکنم توو این کار خیلی خوبم، چون فقط میدونم اگه به آبی یواش یواش قرمز بدی میشه بنفش_ و بعد رنگها رو که توو دوقسمت غلیظ و رقیق تقسیم بندی کردم همچین بپاچم روو بوم، شاید یه طرحهایی هم زدم، اما بیشتر دلم میخواد بپاشم، فکر میکنم حس خیلی خوبی خواهد. اما همانطور که گفتم فعلا روو مودش نیستم یا شاید بهتر باشه بگم دیگه روو مودش نیستم چون حسش دیگه نزدیک به دوسالش شده الآنا!
یه مدت بود که آدما در ناخودآگاهشون علاقه به یه سری کاری داشتن. مدتی این علاقه‏مندی ها با شیب تندی رفت به سمت کارهای عجیب غریب. مثلا طرف دلش میخواست یه اتوبان 10 کیلومتری رو روی جدولهاش راه بره یا لخت بره توو برفا غلت بزنه! البته یه سری حس ها و کارهای خوب از توو همین خواستن‏های عجیب غریب اومد بیرون مثل بانجی جامپینگ، پارکور، اینکه یهو صبح پاشی بری سفر، هرجا که شد! یا یه همچین کارهایی که اتفاقا حس های خوبی هم داره اما من هنوز اونقدرها متفاوت یا متفاوت خواه نیستم، من اغلب اوقات آرومم. مثلا دلم میخواد برم یه منظره سبز و خوب رو که بیست بار قبلا دیدم و توش عکس گرفتم رو دوباره ببینم. یا برم شهر رو توو روزای تعطیل راه برم، شاید خواستم یه غروب برم وسط بازار و از شلوغی عکس بگیرم. نمیدونم اینا دیگه، اما دلم میخواد وسط همه این کارها حتما کاری کنم که بشه اسمشو گذاشت خلق. البته هم بعضی وقتها زیر زیرکی یاد حرف آقای طاهری می‏افتم که میگفت برای جاودانی خودتون حتما چیزی  به جا بگذارید تا آینده ها از روی اون اسمتون رو با یاد داشته باشند. البته من هدفم از خلق، در ابتدا همون مفهوم بوجود آوردن سپس منحصر بفرد بودن، بعد حرف داشتنش و در آخر شاید ماندگاری و مهم جلوه کردنش برای دیگرانه.
یادمه قبلا بخودم میگفتم شاید همین چیزایی که الآن مینویسم چهارصد و پنجاه سال دیگه توو بزرگترین دانشگاههای جهان تدریس بشه و بسیار بسیار مهم تلقی بشه. اما بخودم تلنگر زدم اگر مایه عامه پسندی برای امروز رو بهش اضافه نکنم شاید اصلا دیده نشه و تا چهارصد و پنجاه سال دیگه گمشده باشه، یعنی امروزی ها باید بخوننم و تکثیر کننم تا چهارصد و پنجاه سال بعدی ها بخوننم.
همونطور که در ابتدا هم اشاره کردم امشب از اون شبهاست و میبینم که خوب هم برای خودم تبدیلش کردم به اون شبها...

*آهنگ پس زمینه: آثار پروین



Friday, February 15, 2013

چهارسوق

دیروز که داشتم خیابون های شهر رو بالا و پایین و چپ و راست می کردم، از چهارسوق هم گذشتم، از گاوداری هم گذشتم، اتفاقا از میدان ششم بهمن هم گذشتم که نمیدونم چه واقعۀ تاریخی در اون روز اتفاق افتاده.
خلاصه که خیلی راه رفتم و در این سرمای نیمه جون بهمنی، حسابی دماغم قرمز شده بود و یه جورایی در حال کیف کردن بودم. همینطور که قدم میزدم  و آدمها رو هم زیر چشمی رصد میکردم، ناگهان مولکولی از هوایی که هزار سال پیش چنگیزخان مغول از اون استنشاق کرده بود رو بلعیدم! شنیده بودم که این ملکولها میتونن سالها عمر کنن و همینطور در هوا معلق باشند و حتی بارهایی به خودشون هم اضافه کرده باشند، مثلا شاید این همون مولکولی باشه که هابیل و قابیل ازون در روزکشته شدن هابیل توسط قابیل تنفس کرده اند و بعد با بادهای شمالی رفته باشد به یونان آنجا بعد از مدتی از دهان سقراط سرفه شده باشد و باز در سفری هزار ساله به ایران اومده باشه و در لحظه کشته شدن یزدگرد توسط آسیابان فقیر از دهانش به شکل آهی بیرون پریده باشد و آن مولکول هوایی، در آردهای آسیابان خانه کرده و بعدتر ها نانی در دست عربی بادیه نشین به عربستان رفته باشد. از آنجا هم بعلت گرمای هوا مقداری از بارهایش را از دست داده و دوباره طی طریق کرده و از ایران هم گذشته و به آسیای میانه رفته باشد، در فلات تبت از  سرمای  شدید یخ بزند، دانه بیچاره مولکول هوای داستان ما.
بعد که این چنگیزخان به دنیا آمد یهو در دهان بچه افتاده باشد و در دلش دیگر خانه کرده باشد! همه اینها را گفتم که بگویم خدا رو چه دیدی؟ شاید اینطور باشد...
خلاصه، این مولکول که به درونم نشست، من انگار میخواستم تمام این امت را یکجا به بی رحمانه ترین شکل ممکن اعدام کنم! آخر شما که نمیدانید ذره مولکول هوایی که اینقدر دنیا دیده است و اینهمه بار دارد چه بر سر آدم می آورد! خراب میکند، خراب میکند آقا، آدم را. این امت نمیدانند که در همین چهارسوق خودمان این ذره مولکولی چه چیزها که ندیده، چه فریادها که نشنیده و چه خونها که از شریان بیرون زده دیده است.
حال من این ذره را دارم و در این فکرم که چطور چنگیزخانی باشم، یا که کمی فکر کنم شاید سقراط شدم، اگرنه در طی عملیاتی انتحاری آسیابان خسته از جور زمانه کشیده، سرخی خونی بر دستانم را تاب بیاورم، اگرنه بادیه نشینی در آنطرف محور مختصات و به دور از آدرس های جغرافیایی در حال بوقوع رسانیدن سرابی باشم.
حداقلش میخواهم این نباشم، اینی که الآن در چهارسوق قدم می زند و سرمای هوای را بر دماغ قرمزش حس میکند و این امت همیشه "بوده" را می بیند نباشد.
نمیدانم این ذره بعد از گذشت از من هم باری خواهد گرفت یا نه، کاش این چهارسوق نماند، برود یکجایی در ناکجای ذهن مردم شهرم گم و گور شود تا دیگر رونده ای نماند و امتی و مولکولی.

Wednesday, January 30, 2013

منِ دیگری


  •  وقتی همه می نویسن، عکس میگیرن، ویدئویی ضبط میکنن یا قطعه ای اجرا میکنن من اما اتفاقا احساس گوشه گیری بیشتری میکنم. احساس تنهابودن بیشتری دارم. فکر میکنم شاید تمامی هنرهای دنیا در این وهله همین مقدار بوده و خب حالا هم مصرف شده و تموم! باید بایستیم تا جیره بعدی بیاد شاید ما هم سهمی داشته باشیم. البته این چیزهایی که می نویسم هم قطعیتی ندارن و الزامی مبنی براینکه همواره اینطور باشم هم وجود نداره، اینها صرفا طرز تفکر من در این زمان هستند. البته فراموش هم نمیکنم که تمامی آنچه من قادر به نمایش دادن آن هستم بصورت تجربی و شخصی حاصل شده و اونچه که برایش عرق ریختم و سالها وقت صرف کردم الآن دیگه آنچنان قابل نمایش یا جلوه نیست.
  • اگر من بجای نوشته هام بودم، یک شب که خواب بودم، از همون خوابهای سنگین که خورناس بلند میکشم.، جمع میشدیم از همه جا، از توو هارد کامپیوتر از نوشته های روی دیوار از نوشته های توی دفترهام و کلمه به کلمه و حرف به حرف راه می افتادیم بسمت خودم. از دیوار پایین می اومدیم، از روی میز به صندلی و از صندلی به تختخوابم و آخر روی شمکمم. اونجا تصمیم نهایی رو میگرفتیم: "اون دیگه استحقاق مارو نداره، همش سرمون غز میزنه، از اعتبارمون کم میکنه. مردک نفهم میگه ما استفراغات زمان پریود فکریش هستیم! به مایی که به این زیبایی بیرون می آییم و قابل تحسین هستیم. اگر اون مارو نمیخواد و ما اینقدر بدیم، پس بهتره برگردیم به سرچشممون. از دهانش که بازه همیشه، میریم داخل. حرف به حرف، دونه به دونه. انقدر داخل میشیم که از ما خفه شه، که تمامی استفراغش به خودش برگرده".
    و اینطور شد، من از کلماتم که دوستشان داشتم اما نه بشکلی عادی خفه شدم.
    حرفهایم مرا در برگرفتند، داخلم شدند و مرا خفه کردند. اکنون من از خودم پُرم، از همه خودم. از اونچه که سالهاست میخوامش اما تُفش میکنم،
    من الآن خیلی حرف دارم...

آهنگ پس زمینه: آلبوم کیش مهر، شهرام ناظری


Friday, January 25, 2013

اشتیاق


 بگذار سر به سينۀ من تا که بشنوي
     آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق
     آزار اين رميده ي سر در کمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
     اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
     عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بينمت به کام
     خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بماني کنار من
     اي نازنين که هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
     من چون کبوتري که پرم در هواي تو
يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم
     با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
     بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام، بيشتر بخند
     خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب

فریدون مشیری
آهنگ پس زمینه: سایه



Wednesday, January 9, 2013

ارث خودآگاه

در کلاس شاهنامه مون بعضی وقتها که صحبتها تغییر جهت میدن و بعضی اوقات هم عمدا خوانش دیگری از متن صورت میگیره، مثلا بیشتر به سمت روان‏شناسی میریم. اینبار آقای طاهری گفت که جامعه متمدن امروزی _غرب_ تماما در تلاشه که بسمت اون حس نوستالژیک و قدیمی که از نهاد و غریزه آدم برمیاد برگرده که یاد گرفتیم در حالاتی بقول فروید بهش بگیم ناخودآگاه در بحث جمعیش به قول آقای یونگ بهش بگیم ضمیر ناخودآگاه جمعی. اینکه در شهر سازی، در فرهنگ سازی، سیاست و در تمام جنبه های زندگی میتونیم اون رو ببینیم. مثلا در هر نقطه ای از شهر نشانی از گیاه میبینیم. سبزه زارهای طبیعی، جنگلها و مراتع که همچنان وحشی و درکنار شهر حاضر هستند و نهادهای شهری مثل شهرداری به هیچ عنوان حاضر به تخریب اونها نمیشن. چون این در ذات بشر جایگاهی داره، چون اون گوشه موشه ها یه جایی هست که آدم هی دوست داره بره توو طبیعت، بره کویر، گل ببینه، حیوون ببینه... بعد روحش تازه شه. همینطور آقای طاهری میگفت که اینهمه فستیوالها و کارناوالها و روزهای عجیب غریب هم همین معانی را میدهند، مثلا گاوبازی در اسپانیا که ملت گاو نر وحشی و دیوانه رو میندازن دنبال خودشون و میدوئن! این یعنی طرف قاطیه، دیوانس، مغزش دیگه پر شده از این همه تکنولوژی، امروزی گری و اینا و حالا میخواد ساعتی چند ببُره از همه چیز و به اصل وحشی خودش برگرده.
بعد من توو ذهنم یادم اومد که باز از این موارد دیدم، مثلا اون فستیوالی که طی یک روز همش همو با گوجه میزنن یا با بالش همدیگرو کتک میزنن! بنظر من هم همه این معانی رو میدن و آدمو خالی میکنن و همینطور ذات بشر رو نشون میدن.
داشتم به این فکر میکردم که اونچه طی سالیان سال برای انسان هست و جایگاهی در ذهن خودآگاه و سپس‏تر در ناخودآگاهش بوجود میاد میتونه سبزه زاری باشه که نیاکانش 400 سال پیش اونجا زندگی میکردن و حالا اون شخص با دیدنش یه جایی توو دلش آروم میشه. یا چه‏میدونم... با دیدن لباسی که مادربزرگش 60سال پیش میپوشید آرامش خاطری پیدا کنه که اینها همه از انباشت مواردی در یک جای نامعلومی در ذهن بوجود میاد. حالا حرف من اینه که به آینده بریم، کمی به حال آیندگان خودمون دل بسوزونیم، جایی که شاید خودآگاه ما تبدیل به ناخودآگاه فرزندانمون بشه... اوه! فکرش هم ناراحتم میکنه، اینکه صد و پنجاه سال دیگه شهرداری نخواد ساختمونهای بی ریخت و زشت این شهر رو خراب کنه که چی؟ که اینها اون چیزین که از نیاکانمان به ما رسیده! یا فرزندان ما حجاب اجباری یا جنگهای مارو بعنوان نوستالژی بیاد بیاورند. همچنین که الآن اینطوره، خاطرات دهه شصت ما، بی نفتی، سرما، ترس جنگ، بگیرو ببند های اون زمان برای ما خاطراتی بس عزیز و فراموش نشدنی هستند. من کمتر به گذشته و کمترِ کمتر به آینده می اندیشم اما وقتی فکر میکنم شاید اینها بخواهد "ارزش" بشوند برای آیندگان ما و از ما که میخوایم اسمی در آیندمون داشته باشیم همچین چیزهایی به یادگار بمونه آرزو میکنم کاش با پایانم یاد و اسم و آنچه کردم و بجا گذاشتم هم همراه من نیست شوند. نمیدونم شاید اینها خودخواهی باشه اما در تلاشم آنچه را خود میخواهم برای بعدها بگذارم نه آنچه را که در تاریکی ام پیدا خواهند کرد...

*آهنگ پس زمینه: سرمه

Monday, December 31, 2012

دست خورشید

آفتاب بی رمق آخر پائیزی
پشت کنتوری هم که به تاک خانه مان نور می رساند
باز آن خفته در پژواک سردِ بی طراوت،
نمیافت راهی تا سر برکشد به طاق آسمان
تا که شاید بوسه ای، نوازشی کند خورشیدش را.

Monday, December 24, 2012

صدای مرگ

وقتی که فک پائین میاد جلو، دهن باز میشه، شهوت در چشمها موج میزنه، اما! اما عصبانیت هم هست، حرص هم هست. صدای "غــــو" کردن سگ یا گرگ رو دیدی؟ اونجا که مثل ما از عصبانیت دندوناشونو بهم فشار میدن، این همونه.
بعد فقط آهی بلند رو در من بوجود میاره.
سیاهی تصویر مرگ رو بخاطرم میاره، ساز ساز مرگه، صدای مردنه!
باد عنصری ویران کننده ست،
تمامی این صداها، تاریکی ها، مردن ها و نیستی را
باد با خود خواهد برد،
گویی هیچوقت نبود، نشد، نیامد...
این عکس خیلی حرفها داره!

Thursday, December 13, 2012

ناسزا از انتها به ابتدا

دیشب موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که ناسزا یا فحش چیه؟ از کجا میاد و دلیلش چیه؟ به ذهنم رسید که فحش باید نوعی ابراز ندانستن و مخالفت با عملی باشه که نزدیک به ماست باشه. وقتی درمورد چیزی نمیدونیم و اون مسئله عجیبه توهین میکنیم، بیشتر ناسزا کردن نوعی بروز دادن سوء تفاهماته انگار! مثلا وقتی کسی به ما توهین میکنه ما در جوابش توهین میکنیم. همونطور که می بینیم ما نمیدونیم دلیل شخص مقابل از کارش چیه و نمیدونیم حالا باید چکار کنیم، پس توهین میکنیم.
این روند گویی از سنین پایین و بصورت اشتباه در فرد پیدا میشه. زمانی که ما نمیدونیم در مقابل آنچه بر ما اتفاق میفته باید چه عکس العملی نشون بدیم.
ناسزا گفتن ابتدا امری غریزی و ناخودآگاه در درون ما و سپس عملی در بعنوان عکس العمل بحساب میاد.
پیدا کردن این تعاریف برام زیاد سخت نبود، وقتی درگیر موضوعی میشید و دنبال "چرا" می گردید کافیه به عقب برگردید و هی چرا رو تکرار کنید، هی برید به عقبتر و هی بپرسید "حالا چرا" و این شما رو به شروع مسئله میرسونه. درمورد چرایی ناسزا گفتن هم همینطوره. وقتی من عصبانی از پسر همسایه که ماشینشو به عقب ماشینم زده پیاده میشم و ناسزایی میگم، برای پیدا کردن چرایی ناسزا گفتنم باید فیلم رو عقب بیارم. وقتی فحش دادم، وقتی در حین پیاده شدن از ماشین بودم و به این فکر میکردم وقتی صحنه تصادف رو دیدم چی بگم، وقتی عصبانی شدم، وقتی شدت ضربه رو ناگهان حس کردم، 
وقتی دیدم ماشینش داره میاد سمتم تا اینجا! از اینجا مو به مو داستان رو زیر ذره بین میگیریم و جلو میریم تا به فحش میرسیم. وقتی شخص بر اثر ضربه وارده، دچار غافلگیری میشه احساس از دست دادن چیزی رو داره، در این زمان به جبران این مشکل خواهان پاسخگویی و عکس العملی هست، باز کردن در بصورت تند و خشن، حرص خوردن و بالا رفتن فشار و در نهایت ناسزا گویی!
در مورد هر مسئله دیگری هم فقط کافیه به عقب برگردیم تا بتونیم مسئله رو حل و فصل کنیم، همین!

* آهنگ پس زمینه: گذری بر کارهای فرامرز پایور

Monday, December 10, 2012

پارادوکسیکال

اول
صبحانه کره مربا، سرشیرعسل و چایی گرم روی میزی چهارخونه قشنگی در آشپزخونه چیده شده. باریکه ای از نور بصورت مورب به داخل کشیده شده و حیاط بیرون هم از پشت شیشه رنگی های پنجره،زنده ست.
نهار، قبل از ساعت یک بعد ازظهر، بر میز گرد کوچیک وسط آشپزخونه با کباب کوبیده، چنجه، نوشابه شیشه ای و دوغ و کلی سبزی شسته شده تازه با یه موزیک شاد آماده خوردنه.
شب زمستونی، سفره وسط هال پهن شده و بوی خوب کله پاچه از آشپزخونه میاد. مشغول ریز کردن نون توی کاسه ای و در فکر بناگوش. خبر خوب چایی بعد از همچین شام چرب و چیلی ایه!
دوم
کورمال کورمال به سمت آشپزخونه حرکت میکنه،
در یخچال رو به سختی باز میکنه،
نور کل بدنش رو روشن میکنه و آب سرد رو از شیشه میخوره، لذت بخشه!
طول روز رو در رویای موارد فوق خواب بود...

* آهنگ پس زمینه: آلبوم نازی ناز کن، ابی

Friday, December 7, 2012

نه به نه و آری به آری بگو

یکی از تصمیماتی که اخیرا گرفتم اینه که دیگه اظهار تنفر نسبت به چیزی نکنم.
"من از این متنفرم"، "حالم ازش بهم میخوره" یا جملاتی از این قبیل خیلی وزن دارن، خیلی حواشی دارن. اصلا جوری جایگاه میده به چیزی که در واقع تو میخوای نبینیش، موردی که مشکل داره بهتره نادیده _مقصود فراموشی ست_ گرفته بشه تا این که انرژی صرف تنفرخواهی از اون بشه.
در ضمن، جدا از مسئله فراموشی، اینکه تو یک حس بد رو در خودت پرورش بدی و بعد هم بوسیله یک خروجی بیرون بدی خودش بار منفی داره. نمی خوام اونطور مثبت گرایانه یا "نگرانی از ایجاد موج منفی در زندگی" صحبت کنم نه، فقط ازینکه بتونم ناراحتی ای را ایجاد کنم _حداقل برای خودم هم_ نگران میشم.

* آهنگ پس زمینه: گذری بر کارهای Michael Jackson

Monday, December 3, 2012

از همه جا، اینجا

  • همیشه در طول سالیان دراز به خودم یادآوری کردم که میزان انتظاراتتو از آدم به پایین ترین سطح ممکن برسون. نکته جالب اینه که گویا شخصیتی کاملا متفاوت با آنچه که از خودم میخواستم دارم! اینطور که همیشه با هدفی معین در کنار دیگران قرار می گیرم، بهشون نزدیک میشم و در نهایت ایجاد انتظار میکنم و بعد...
    بعد بصورت ناگهانی با فضای خالی و هیچ مواجه میشم. این نیستی دقیقا متضاد اونچه من انتظار داشتم بوده و اینجاست که من بزرگترین ضربات رو نه از افراد، بلکه از نگاه و کردار اشتباه خودم می خورم.
    این سطور هم من باب یادآوری ای برای خودم هست نه بیش از این.
  • محتوای وبلاگ به شکل اغراق آمیزی فرهنگی شده، یا بهتر منظور خودمو بگم که محتوای وبلاگ از قسمت مورد علاقه من که نظریات شخصی من باشه فاصله گرفته، یا بهترتر بگم بجای نوشتن و کپی کردن موارد مورد علاقه م فکر میکنم بهتره کمی هم بنویسم!
    نوشتن بهترینه برام.
  • این نوع کوتاه نویسی و از چند منظر مختلف در یک پست حرف زدن رو از وبلاگ یک آشنا الهام گرفتم. الهام که چه عرض کنم، کاملا مثل اون شده اما بنظرم خوب میاد، کوتاهتر و به موقع تر!
    هرچند قسمت نام گذاری پست، که کار مورد علاقه منه کمی سخت میشه...
  • از فردا کلاس های هفتگی شاهنامه خوانی ما که بعلت تعمیرات محل بمدت 6هفته تعطیل بود دوباره شروع میشه و من خوشحالم بابت این موضوع. میخوام کمی هم از کلاس و موضوعات طرح شده در اون در وبلاگ بنویسم.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم شمس الضحی، حسام الدین سراج