Tuesday, February 17, 2026

بیمارستان الغدیر

 







به نظرت اون کارتن ها که روی هم چیده شدند چی هستند؟ عکس از بیمارستان الغدیر گرفته شده است، احتمالاً حیاط پشتی یا یک همچین جایی باشد. با توجه به دور افتاده بودن و "حیاط خلوت" بودنش باید درونشان چیزهای بی اهمیتی باشد. مثلا شاید لباس بیمار درونشان باشد، شاید ملحفه باشد، شاید اصلاً چیپس و پفک بوفه بیمارستان است. هرچیزی ست حتماً بی اهمیت است، می بینی که، انداخته اندشان یک گوشه. روی هم چیدنشان تا موقعی که خریدار داشت بیایند سراغشان. حتی انگار در سمت راست تصویر کسی کاپشن سیاهش را هم انداخته رویشان. و آن نایلون های زرد که انگار با ملحفه هایی خونی و کثیف و چرک پر شده اند را چسبیده بهشان گذاشتند. پس حتما چیپس و پفک نیستند، خوردنی نیستند، بی ارزش تر هستند. به نظرم فقط شکل کارتنیِ خوبی دارند وگرنه چیز مهمی داخلشان نیست. حتی کاعذ فاکتورشان که چندتا هستند، تولیده کننده اش کی هست و قیمتشان چند هست را هم همانجا ول کرده اند و رفته اند. خوب به عکس نگاه کن، دقت کن. با توجه به نوری که از سمت چپ به داخل کریدور تابیده می شود و تهِ آن تاریک است انگاری بین این دو ساختمان سقفی هست، پس با خیال راحت کارتن ها را گذاشته اند که از باران و برف در امان باشد، چون اگر خوب باز هم دقت کنی زیر عکس کاملا مشخص نوشته شده نُهِ یکِ دو هزار و بیست و شش که به تاریخ شمسی می شود جمعه نوزده دی هزار و چهارصد و چهار، ساعت هشت صبح... زمستان است، مطمئنا هوا در بیمارستان الغدیر سرد بوده و کارکنان خدوم از ترس سرمای دی ماهی خوب حواسشان بوده که کارتن ها خیس نشوند و جای مناسبی برایشان در نظر گرفته اند. کما اینکه گفتم، شاید چیز مهمی درشان هم نباشد. چه اهمیتی دارد که داخلشان چیست، آنجا افتاده اند دیگر، بی اهمیت، بی سرپرست و بی شمارش حتی!
باز به تصویر بیشتر دقت کن، چه میبینی؟ آن درِ دستشویی ست در سمت چپ؟ نه، برای در دستشویی زیادی بزرگ است و دیوار بالایش هم تمام می شود، دستشویی که نمی شود بی سقف باشد، همینجوری رو به آسمان خدا باشد، نه احتمالاً دری ست به سمت مقصد کارتن ها، جایی که کارتن ها را خواهند برد و عمدا وانت نیسان سفید که معلوم نیست وانت است یا آمبولانس یا که چه را جلویش گذاشته اند تا از همینجا بارشان کنند و ببرندشان. واقعا جای کارتن که سرِ راه نیست، اینجا بیمارستان الغدیر است. نمی شود همینطوری به امان خدا ولشان کرد که... در تصویر و قسمت بالایی پنجره های بلوک روبرویی را میبینی. از این نمای آجریِ ساختمان روبرویی می شود فهمید که در در اواخر دهه هفتاد یا به احتمال زیاد اوایل دهه هشتاد ساخته شده، جوان است. سنی ندارد، واقعا اواخر دهه هفتاد یا اوایل دهه هشتاد برای آدمیزاد هم هنوز خیلی جوان است چه برسد به یک ساختمان، چه برسد برای بیمارستان الغدیر با این کریدورهای بی صاحابش که کارتن ها و نایلون های خونی را همینجوری درش رها کردند.
در عکس، در قسمت های بالایی و پایینی نرده های پنجره ها را هم میبینی، حتی گوشه مثلثی پایین سمت چپ هم که جلوی لنز دوربین گوشی رِدمی نوت هشتِ پرو را گرفته هم می تواند نرده پنجره عکاس باشد. مگر در بیمارستان هم ترس از غارت و دزدی دارند!؟ چرا باید به پنجره های ساختمان های قدیمی بیمارستان الغدیر نرده فلزی بزنند!؟ مگر کسی می خواهد به زور وارد بیمارستان شود؟ مگر در بیمارستان چیزی برای دزدیدن هست؟ مگر در بیمارستان را شب ها قفل می کنند و می روند؟ پس مریض ها چه، حال خراب ها، خانواده هایشان، اگر صاحب بیمارستان شب ها می رود، با این مردم چه خواهند کرد؟ اصلا عکس را صبح جمعه نوزده دی گرفته اند، اگر رفتنی بودند که حتما جمعه ها هم نمی آمدند... نه، نرده پنجره برای دزدی نکردن نیست. بیمارستان الغدیر است، تیمارستان نیست!؟ نمی ترسند کسی خودش را از پنجره به بیرون پرت کند؟ یا یواشکی کارتن چپس و پفک را بالا بکشند مریض ها؟ فکر نمی کنم. پس نرده برای پنجره بیمارستان برای چیست؟ دوست سیگاریمان که اتفاقا روحیه شاعر مسلک ادبی لطیفی هم داشت می گفت: بهترین جا برای سیگار کشیدن لب پنجره است، همینطور با زیر شلوار و زیرپوش پرده را کنار میزنی و سیگار و فندکت را که روی نرده فلزیِ بی ریخت بیرون پنجره گذاشتی بر میداری و مشغول دود کردنت میشوی. گاهی هم که انگار دست به ضریح فلزی انداختی، دست به گردنِ نرده فلزی پنجره میندازی و محکم نگهش میداری، انگار تو نگهش داشتنی ...
اما نه، به نظرم نرده فلزی این دلیل را هم بر نمی تابد، بگذار دوباره در عکس خیره شوم. چه میبینم؟ داکت کشی های سیم برق کج و کوله، نمای کامپوزیت بد رنگ ساختمان روبرویی یا خاک فراوان نشسته در نما و کوچه. چیز خاصی نیست، من هیچ چیز نمیبینم. من فقط این شلوغی را میبینم، این هرج و مرج را، کارتن های روی هم تلنبار شده را، لیست اقلام فراموش شده را، نایلون زرد پر از ملحفه خونی را و وانت را. من هیچ چیزی نمیبینم. من فقط بیمارستان الغدیر را میبینم. چرا در این عکس کسی رفت و آمد نمی کند، آدمیزادی نمی رود، نمی آید. چرا کسی مشغول جابجا کردن کارتن ها نیست، اگر باید به انبار بیمارستان بروند، خب ببرندشان، اگر باید به بوفه بروند، خب پس مسئول بوفه کجاست؟ چرا این یک عکس است؟ چرا ساکن است؟ چرا فیلم نشد تا ببینیم در نهایت چه می شود؟ کاش میشد جلویش بزنیم، ببینیم آخرش چه می شود. سرنوشت کارتن ها چیست. وگرنه کسی که کاری به کار نایلون آشغالها ندارد، همه می دانیم، آشغال جایش سطل آشغال است. و وانت هم ذهن مرا مشغول کرده، آخر چه راننده نالایقی ماشین به آن بزرگی را جلوی کوچه ای به این تنگی پارک می کند؟ پس عبور و مرور چه؟ مردم چگونه بروند و بیایند، این سد راهِ مردم است. مردمی که در بیمارستان الغدیر بیکار که نیستند، حتما مریض دارند، کار دارند، اعصابشان خرد است. دیگر کسی که صبح جمعه دی ماه ساعت هشت و یک دقیقه مسیرش بیوفتد به کوچه پشتی آن بلوکِ بیمارستان الغدیر حتما کار دارد که آمده وگرنه آدمیزاد دیوانه نیست که صبح جمعه خواب ناز میان پتوی گرم گل دار را ول کند، یک کاره بیاد به کوچه پشتی بیمارستان الغدیر لابلای کارتن ها و کنار وانت عظیم الجثه گیر گند که!
باز به عکس بیشتر دقت می کنم. دقیق تر به اجزای آن توجه می کنم، نمی دانم این عکس را از کجا دیده ام، چطور به جلوی چشمم آمده و اصلا چرا من اینقدر دارم بهش توجه می کنم! من اصلا راز این عکس را نمی فهمم، این پرسپکتیو هدایت کننده را درک نمی کنم، من به سرنوشت کارتن ها و نایلون ملحفه های خونی آشنا هستم اما فهمی از تنگیِ این کریدور سرد و خفه تهِ بیمارستان الغدیر ندارم. اصلا عکاس کیست؟ هدفش از این عکس چیست؟ چرا جزئیات این عکس اینقدر درگیرت کرده، تو همی میبنی؟ میبینی چطور ریخت و پاش کرده اند؟ وانت سفید که راه ورودی کوچه را سد کرده را میبینی؟ فضای  خفه و خاک آلود کوچه را حس میکنی؟
به عکس بیشتر دقت می کنم، پیکسل به پیکسلش را برانداز میکنم، بو می کشمش. انگار من لابلای آن کارتن های روی هم انباشه دنبال نام و نشانی می گردم، دنبال آدرسی، اسمی از کسی، صاحبی، گیرنده ای...
به راستی مفهوم آمدن و رفتنمان به این بیمارستان و از این بیمارستان چیست؟ چطور وقتمان را می گذارنیم؟ همینطور مثل کارتن ها بدون ذره ای دانش نسبت به آینده مان هستیم یا که نه، حاوی مقادیر بسیار مهمی از تجهیزات حیاتی بیمارستانی هستیم که باید سریعا به دست بیماران پشت نرده ها برسد؟ ما چه هستیم؟ ما کجاییم؟ این عکس لعنتی کجاست...

https://x.com/jacob15759299/status/2023749946332377304?s=20

*. موسیقی متن نوشته: نی لبک تنها از فریدون پوررضا

Wednesday, July 23, 2025

خستگی

 این متن دلایل زیادی برای نوشتن دارد: از سر استیصال، بخاطر اینکه خسته ‏ام، بخاطر اینکه نمی ‏توانم در اینستاگرامم منتشرش کنم. بخاطر اینکه از بی‏ برقی خسته‏ ام. از بازار خراب خسته‏ ام. از گرمای کلافه‏ کننده خسته‏ ام و حالا که آب هم آرام آرام قطع خواهد شد دیگر بی ‏رمق‏ تر از آن هستم که برای آن هم گلایه‏ ای اضافه کنم.

میدانی... از این همه جنس بنجل چینی خیلی خسته‏ ام، از اینترنتی که این همه پولش را می ‏دهم و سرعتش لاک‏پشتی ‏ست خیلی خسته ‏ام. از اینکه باید به فیلترشکن ‏های حکومتیِ با سرعت بالا پول بدهم ذهنم هم خسته است. از اینکه از این همه بی ‏عدالتی هیچ شکایتی نمی ‏توانم بکنم هم خسته‏ ام. از اینکه آینده ‏ای بسیار تاریک اطرافم را گرفته و در رودخانه ‏ای شناوریم که می ‏دانیم در آخرش آبشارِ بلندی با سقوط مرگبار انتظارمان را می ‏کشد اما باید با شوخی‏ های مسخره و تاریخ انقضا گذشته این روند را تا به انتها طی کنیم هم خسته‏ ام. من به شکل عجیبی از بعضی آدم‏ ها هم خسته‏ ام. آدم‏ هایی که بی‏ فکر دروغ می‏ گویند، با دروغ زندگی می‏ کنند و در درهم ‏آمیختگی ‏ای غریب با دروغ می ‏خوابند و بیدار می ‏شوند و زندگی می ‏کنند هم خسته‏ ام. از مردمی که از مشکلات لبریزند اما فریاد را فراموش کرده اند خسته‏ ام. از گذر روتین هرروزه زندگی به این شکل سگی خیلی خسته ‏ام. این حق من نیست، این تحمل هم که اصلاً در توان من نیست!
من از این حکومت دروغگوی قبیحِ آدمکشِ ناعادلِ دزدِ پست ‏فطرت خسته‏ ام. از جوانی ‏ای که در پیِ بحث‏ های پوچ سیاسی-اجتماعی-فرهنگی گذشت و من هیچ زندگیِ سطحی جوانانه را درک نکردم پشیمان و خسته ‏ام. من از این همه خسته شدنم واقعاً خیلی خسته‏ ام. از توهم هم خسته ‏ام، از توهم بهتر شدن و بهتر نشدن آینده خسته‏ ام، من در آستانه چهل سالگی از آینده‏ ای که دارم در آن زندگی می ‏کنم خیلی خسته ‏ام. من از نقش بازی کردن‏ هایم در جوامع مختلف روزمره‏ ام خسته‏ ام، از اینکه هرجا یک نقشی را ایفا می ‏کنم و این "قابلیت هم‏رنگ جماعت شدنم" را برای خودم پوئن مثبتی می‏ پندارم درحالیکه انرژی ‏برتر از آنچه هست که فکرش را هم بکنی، خیلی خسته ‏ام. در صراحت بی ‏لهجه انتقاد از خودم که اینطور بی ‏رحمانه تیغ می ‏کشم بسیار خسته‏ ام. از این عدم اعتماد به نفس سی ساله و عزت نفس نداشته ‏ای که تازه چند سالی
ست فهمیدم ندارمش با تمام غم و اندوه فراوانش، خسته‏ ام.
در این یک هفته ‏ای که برگشتم دلایل خستگی زیادی ردیف کردم، از این دوست‏ های چپ‏ نمای احمقم هم خیلی خسته‏ ام. کثافتِ آشغال، تو که در پُزِ روشنفکرمآبانه ‏ات برای گرسنگی بچه ‏های غزه هر روز استوری می ‏گذاری، همین هفته پیش که یک خانواده در خمین به همراه کودک چندساله‏ شان در ایست بازرسی به رگبار بسته شدند چرا لال‏مونی گرفتی!؟ یا برای سیستان و بلوچستانی ‏های بدبخت که از تهِ چاهِ گِل‏آلود آب مصرفی‏ شان را بالا می ‏کشند چرا استوری نمی‏ گذاری!؟ این روشنفکربازی های قرِتی‏گرایانه را از کجا یاد گرفتید؟ چرا در همسویی با این حکومت فاسد یک طرفه نگرانی دارید؟ پس مردم خودتان چی؟ واقعاً از شماها خسته ‏ام، از این لال بودنم، از این ناتوانی ‏ام در بیان خشمم بیشتر خسته‏ ام.

 

Friday, August 23, 2024

چطور آدمی هستی؟

 از همان روزهای اول هم باید می دانست که این رابطه جواب نمی دهد. لانگ دیستنس دیگر چه مسخره بازیِ احمقانه ایست؟ مگر می شود تو در یک شهر دور افتاده شمال غربی آمریکا در یک دانشگاه درپیت مشغول دوباره خوانیِ فوق لیسانست باشی در ایالت مونتانا، شهری که نود و پنج درصد خودِ آمریکایی ها هم حداقل یک بار اسمش را نشنیده اند: میسولا! و شریک عاطفی ات هزاران کیلومتر آن طرف تر، یک اقیانوس و ده دریا، پشت کره زمین، در دو قاره آن طرفتر در ایران و در یک شهر پیزوریِ شمالی در خانه نشسته باشد؟ اصلاً می شود؟ ممکن است؟ شدنی ست؟
نه نه نه نه نه نه، نه! نه شدنی نیست، به خدا نیست، ولله نیست، بالله نیست و نمی شود. آدم باید شریک عاطفی اش را حتماً بود کند، باید بغلش کند. باید حداقل هر ده روز یک بار سرِ احمقانه ترین مسائل منزل باهاش دعوا کند و بعد با احتیاط، برود طرفش و دوباره به عشق فرصت دهد. آدم از پشت لپ تاپ چهارده اینچی یا با گوشیِ که نمی تواند عشق بازی کند! نمی تواند صدای نفس یار را بشمرد، آخه چقدر ساعت ها را میزان کند، چقدر هوای آن شهری شمالی را روی گوشی اش چک کند؟

حالا هم که خیال بافی رهایش نمی کند: چرا آخرین بار بیشتر در آغوشش نماند؟ چرا خیلی وقت است که گرمای تنش را به یاد نمی آورد؟ چرا این همه چرا دارد و هیچ چونی ندارد؟ چرا یادش نمی آید آن پیراهن سورمه ای نرمش که گل های زیبایی داشت، گل هایش چه رنگی بوده اند؟ اینهمه از یاد رفتن ها آیا نشان از بی عشقی ست؟ آیا عشقش به آن دخترک تمام شده است؟ اصلاً مگر عشق تمام می شود!؟ پس این مرتیکه چه هاه هاه هاها می کرد و می گفت: "عشق همیشه در مراجعه است" شاید می خواست بگوید: "خاطره خود کلانتر جان است، بر سرت بشکند هوار شود...". 

این آمریکا آمدن اصلاً از روز اول اشتباه بود، عشق یک عمر "برویم جایی که هیچ ایرانی ای نباشد آنجا" بالآخره کار دستش داد. آخر میسولا هم جا بود آمدی مرد؟ هِی گفتی دیوید لینچ آنجایی ست، میروم با هم فیلم های مسخره اش را میبینیم. گفتی آب و هوایش مثل شمال است، کوه و جنگل و رودخانه دارد و من اینها را دوست دارم. گفتی آفتابش آمریکایی ست، عکس خوب می شود گرفت آنجا (این یکی را درست گفتی) اما نگفتی بی یار چه باید کرد؟ حالا آمدی شدی شاگرد آخر دانشکده، زبان الکنت همش در حال تته پته کردن است و دلت همچنان به آبجوهای ارزان اینجا خوش است که همش راهت را به دستشویی می کشاند. خوبت شد؟ همین را میخواستی؟ غصه ات که می گیرد عصرها از دانشکده به خانه بیایی، ورزشکار شده ای و اینهمه راه را از دانشگاه تا خانه پیاده میایی به امید اینکه خسته و خراب در گورت فقط بخوابی! این بود رویای آمریکایی ات پهلوان؟ تو که همان ماه اول که رسیدی فهمیدی آدم تنهایی نیستی، فهمیدی دلت برایش تنگ نشده بلکه تنگ می شود. چرا برنگشتی؟ خب عزیز دلم آمدی آمریکا را دیدی، یک دوری هم زدی و حالا سربلندانه، قهرمانانه و پیروزمندانه برمیگشتی به همان شهر شمالی و بعد از اینکه سر و صداها خوابید، آرام زیر گوشش میگفتی:
آمدم... فقط برای تو!

نه، اصلاً تو آدم لانگ دیستنس نیستی، او شاید باشد. شاید که نه، معلومه که هست اما تو نه. توی بدبخت حتی عرضه خیانت را نداری، این همه این دخترهای خوشگل دانشکده را دید میزنی اما با آن استعداد فوق العاده ات در نقش بازی کردن جوری رویت را آن طرف می کنی که انگار مادرزادی با انحراف چهل و پنج درجه گردن به سمت چپ به دنیا آمدی. پس برای چی در این دنیا زنده ای؟ اصلاً خاک عالم بر سرت، تک و تنها، غریب و بی کس در آمریکا، در مونتانا چه کار می کنی!؟ حالا چرا میسولا!؟
کاش حداقل ویزای آن دخترک درست میشد و همان چهار سال پیش با هم می آمدید، یعنی اگر این طور میشد که الآن وضعیتت این نبود، دکتری میخواندی. او دکتری میخواند، کاری جور می کردید، شهر درست و حسابی تری می رفتید، مثلاً همین بغل گوشت سیاتل یا پورتلند و با چهار نفر دیگر آشنا میشدید. زندگی می کردید، می دانی چه می گویم؟ مطمئنا نمی دانی، چون تو اصلاٌ نمی دانی زندگی چیست! تو تمام این سی سال عمرت را داشتی ادا در میاوردی، قمپز در می کردی و همش خواستی آدم مقبولی برای دیگران باشی. حالا مشکل اینجاست که حتی خودت هم نمی دانی آن دیگران که هستند! چه میخواهند و آدم مقبولشان چه شکلی است. پس همواره در سردرگمیِ افسرده ای دور خودت میپیچی و نگاهت به آینده نهایتاً تا شب و خواب امشب را می تواند رصد کند، نه بیشتر. هیچ درکی از آینده نداری که بخواهی برنامه ریزی کنی و برای همین است که در یک رابطه لانگ دیستنس لعنتی، نمی توانی آینده دو نفره ای را مجسم کنی. نه که از طرف خوشت نیاید یا نخواهی که با او باشی، نه. تو ذهنی باز برای در آغوش گرفتنِ آینده را نداری و از طرفی مثل کسی که از بالای ساختمانی در حال سقوط است، همواره از پذیرش آینده ات اجتناب می کنی. در عین سقوط به آغوش جاذبه، خواهان برگشتی ناممکن یا حداقل ماندنی بی انتها در حال حاضری. حالا که دارم راحت از تو می گویم بگذار این را هم بگویم که از آن دست "آدم اهل حال ها هم نیستی که بگی: اوکی، فردا رو بیخیال، الآن رو در یاب یا آدمِ زندگی در لحظه باشی" نه، تو زمان برایت وسیله ایست برای ساخت گذشته. هر چه زمان جلو می رود برای تو گذشته ای را خلق می کند که ازش حسرتی برایت به جا می ماند. تو حتی به سفر، میهمانی، موفقیت یا خوشگذرانی های بی فایده میروی و به آن ها دست پیدا میکنی تا در زمان ثبتشان کنی و "بعداً" حسرت گذشتنشان را بخوری.

اینها را همه را خودت می دانستی، شاید آن لحظه تصمیمات بزرگ بهشان فکر نکرده باشی که صد در صد نکرده ای اما در پس ذهنت همه اینها جا خوش کرده بود. خوب هم می شناسمت، میفهمی که دستت رو شده، نقصان های روانی ات تابلو شده اند، بالش را برعکس می کنی. رویت را آن طرف می کنی و با چشم های بسته خودت را به خواب می زنی. بعد رویابافی های "زمان-برعکست" را شروع می کنی. با خودت می گویی: چه میشد که منم در یک روستای دورافتاده ای در فنلاند به دنیا می آمدم، دیپلمم را می گرفتم و با دختر میز بغلی ام ازدواج می کردم و سه تا بچه می آوردیم. گاو و گوسفند آبا و اجدادیمان را داشتیم و حتی اسم دهات نیم ساعت آن طرفتر را هم بلد نبودم. یک زندگی سوپر معمولی داشتم. اما از آنجایی که خیلی خیلی خوب می شناسمت می دانم که این رویابافی های عقب عقبکی ات زیاد عمری ندارند و سریع به خودت خواهی گفت: نه که الآن خیلی آدم معروف و خاصی هستی! نه که کون دنیا را پاره کردی و پاپاراتزی ها همه جا دارند ازت عکاسی می کنند. مثلاً چه خاصیتی داشتی که حالا زندگی معمولی آرزو میکنی؟ خب البته یک آمریکا آمدی، دمت گرم واقعاً!
ولی چه سود؟ آمریکا آمدن هم حال و هوایش، پز دادنش، تجربه ها و همه داستان هایش نهایتا تا شش ماه اول می پرد. بعدش دیگر تو میمانی و عشقی که کنارت نیست، رنگ گل های پیراهن سورمه ای که دیگر یادت نیست، بویی که به مشامت نمی خورد و دعوایی که یاری نیست که سرش را باز کنی. لانگ دیستنس دیگر چه مزخرفی ست...؟

Thursday, December 22, 2022

سبزه‌ها

طغیان آن‌ها بر ما می‌شورد و ما چون سنگفرشی جاگرفته زیر پایِ ریشه‌هایشان پاکوب خواهیم شد.

امروز:

ما، درگیر حزبی‌گرایی‌هایِ پر از حرصمان در فکر چاره‌ای از منفعت می‌گردیم. منافع مالیِ کوچک که منافع روحیِ بزرگمان را هاشور می‌کند. سیاست‌های نخ‌نما شده، فرافکنی‌های اجتماعیِ زرد و اقتصاددان‌های به سیاه‌چال افکنده همه از برکات انقلاب‌ها، کودتا‌ها و جمهوریت‌خواهی‌های ماست که این طور وقیحانه رخ می‌نمایانند. اینگونه سیلی سخت در این زمستان خشکسالی به صورت پرچروکمان می‌نوازند و ما تنها توان نظاره داریم. تنها می‌نگریم که دژخیمان سیاهی به تبری سهمگین به جان شالیزار وجودمان اوفتاده. درو که نه، ریشه‌کنمان می‌کند. به قصد کشت تبر بر زمینمان می‌کوبد. ساقه و ریشه و هر چه هست و نیستمان را بالا می‌برد و بادمان می‌دهد لاکردار. ابتدا در این اندیشه بودیم که چرا، مگر گناهمان چیست؟ چه بد کردیم؟ کجا اشتباهی گفتیم؟ اما امروز پنداشتیم که دیو سیاه تبر به دست نه از بخت بد ما به خاطر سیرت سیاه خود است که اینگونه خونخوار است. او وجودش بی‌پالایش است، لجن‌زار رگ‌هایش صافی ندارد و تنها خون کسانِ ماست که جان به جانش می‌دهد و بس. ما به سان درختان نوباوه این مرز در شکوفایی و آسمان‌فرسایی بودیم که این دیو سیرتانِ زشت انگار با تبر و خونِ در چشمانشان جانمان را طلب کردند. آسایشمان را خواستند. ما، جوانان این خاک... آنان که تخممان کاشته در این بوم و آبمان جاری از این بر شده است حال با یک مشت خاک و تکه‌ای از آسمان سرگشته هر کوی و برزنیم تا دمی آفتاب بجوییم، نفسی تازه کنیم و سایه‌سازی باشیم.


دیروز:

نیاکانی از ریشه پهلوانان بودند. سرافراز، جنگاور، فراخ سینه و با قلبی به وسعت بزرگترین‌ فلات‌هایمان. مردمانی امیدوار و سازشگر. از خشم فراری و به سازندگی استوار. قامت‌هایشان به بلندی بلندترین درختان این سرا و دست‌هایی چون شاخه‌هایی جوان رو به خورشید... مطالبه‌گر و حق‌جو. آرزومند و دل مشوش از فردای نونهالانشان زیرا که سایه سیاه تبرِ افسردگی را پای کوه خاوران می‌دیدند. ترسِ از دست دادن این خوشی خود ناخوشی بود. ترسِ نداشتن این غنائم برای فرزندان، خود غمی‌ خوردنی بود و سیاهی به خاطر ترس، خود لمس کردنی بود. ترس بزرگترشدنِ سایه سیاهی از آمدنِ آن دیو پلید خونخوار نبود. او آنجا و پشت به خورشید در کناری خمیده بود، ماهیتی ترسو داشت و غم از چشمان بی‌جانش به هزاران شکل فریاد می‌کشید. خون از گوش‌هایش به هزاران رود فرو می‌ریخت و این خاک بود که هر آن آن را بی‌دریغ می‌بلعید. او بزرگتر نمی‌شد، اون همان بود که بود بی هیچ جنبشی... نمی‌دانم این غروب خورشید به غرب بود یا ترس از حمله دشمنان و حرکت نیاکان ما رو به جلو۹ که انگاری دیو را عظیم‌تر، بزرگتر، سیاه‌تر و همه‌گیرتر می‌نمود.

اما کار از کار گذشت... دیگر آن اسکلت سیاه متعفن نیاکانمان را بلعید و خاک دیگر یاری پایین دادن قطره خونی را نداشت. جوی‌های سرخی روان گشتند، به سیاهی گراییدند. زمین سیاه شد. باتلاقی از لخته خون سیاه دنیا را گرفت و این غروب به شب رسید. خدایگان شب را آفریدند اما تاریکی را دیوان رقم زدند و ما... تنها. بی‌کس. بی‌صدا و خفه ماندیم. از جایمان جُم نخوردیم. قدمی بر نداشتیم و آبی نریختیم پای نهالی. زمین مرد، آسمان تاریک ماند و درختی نماند. نیاکانمان نیز بر این خواب خفتند و هیچ باز نگفتند. ما ماندیم و سیاهی و تبرش...


فردا:

هیچ از سرِ اشباع جای زیستن نتواند ماند جز خوشی، حتی ظلم. زمانی که سایه تاریکی بر سرزمین فرش کرد و بدبختی نان شب مردمانمان شد. خونِ سیاه، شرابِ سیراب کردنمان می‌نمود و خشکسالی مزرعه‌ای بزرگ سراسر قلمرومان بود، ما دیگر هیچ نداشتیم. ما دیگر پسر ارشدی برای شهادت، رمه‌ای برای مال‌اندوزی، قرص نانی از گندم برای سیری و درختی حتی برای دسته چوبی، هیچ نداشتیم.

آب نداشتیم، جان نداشتیم، مادر نداشتیم، زمان نداشتیم، خاک نداشتیم و چاره نداشتیم. امید چون ستاره‌ای در دل شب که نمی‌دانی آیا می‌بینی‌اش یا که اصلاً نه، سوسویی کرد. پشت کوهی بلند بود، دستی تکان داد. آسمان یکسره ابر بود، دوباره نوری تاباند. با صدایی زیر، آرام و خفه، بدون آنکه در چشمانمان خیره شود گفت:

امید.

آن لحظه خاک سرخ به تپش افتاد، لحظه‌ای نپایید. ارتش بی شاخ و برگِ مرده مانندِ درختانِ جنگل که قرن‌ها زیر خاکستر تاریکی مرگ استنشاق می‌کردند به پا خواستند. خاک زیر پایشان را کندند. زلزله‌ای آمد! کوه‌ها فریاد کشیدند و با ابروهایشان رو به سوی آن طرفِ آسمان اشاره کردند: بنگرید آن گوشه را، نگاه کنید به کنار دلِ آسمان. شفق، آن شفق است.

پای حرکتِ این خروش ساقه‌هایِ سترگ درختان بود، قدم‌روی سهمگینشان زمین را دوباره شخم زد. ریشه سیاهی را درو کرد. پای تاریکی را شکست و دست تبردارش را خرد کرد. سیاهی چابک بود و گریخت، جانش را به هیچش نداد و پا به فرار گذاشت. چشمان بی رمق دیروزش امروز مستاصل به راه می‌نگریست. خون‌چکانِ ریشش همچنان می‌چکید که می‌گریخت. خون جوانانمان بود، خون عزیزانمان، خون نونهالانمان که با خود به پشت کوه‌ها می‌برد...

آسمان آبی شد، سیاهی رفت. جوی‌ها روان شدند، لخته‌ها شسته شدند. زمین زنده شد، سبزه بیرون زد. و درختان دوباره شاخه‌هایی رو به خورشید جوانه زدند و با برگ‌هایی جوان.

و تاریکی کهن‌ کابوسی جمعی در خاطرمان ماند تا که باز زندگی کنیم و قدر خویش بیشتر بدانیم.



Thursday, December 15, 2022

مردم آن

صدای الله و اکبر از انتهای کوچه کناری به گوش می‌رسید و او ترسان دست به دیوار می‌کشید و از سر کوچه به انتهای آن نگریست. جمعیتی دور هم آمده و مشت‌های گره‌کرده به آسمان می‌بردند و غریو سر می‌دادند. با دهانی بازمانده، چشمانی از ترس از حدقه بیرون‌زده و گام‌هایی سست، آرام به پیش می‌رفت و دست بر کاهگل زمخت دیوارهای کوچه می‌کشید. انگار که دیوارها عصای دستی در این سقوط به انتهای کوچه بودند برایش، اما سقوط نمی‌کرد، خود می‌رفت. می‌رفت تا ببیند، می‌رفت تا ترسش به سرانجامِ کمالش برسد.
به نیمه راه رسید که دید مردی به عقب خم شد و طنابی را کشید و جمعیت بر طنابش ریخته به او کمک می‌کنند، به ناگاه پیرمردی را به دار کشیدند! مرد اما گویی از پیش جان به در کرده بود... تکانی نمی‌خورد. همینطور صاف به بالای دارش سقوط می‌کرد. به بالا می‌رفت گرچه مقصدش خاک بود. اما او باورش نمی‌شد، خشونت صحنه میخکوبش کرد و ناخن‌هایش را به دیوار کاهگلی فرو کرد، اندکی به عقب خم شد و گویی از شیبی به پایین کوچه که او را به خود فرا می‌خواند اجتناب می‌کرد. گرد و خاکی در هوا موج می‌زد و سایه‌های کج ساختمان‌ها کوچه را به دو رنگ سیاه و سفید در آورده بود، عده‌ای قهقهه سر داده بودند و از شدت خنده زیر شکمشان را گرفته بودند. دیگران همچنان با مشت‌های گره‌کرده فریاد می‌کشیدند و با نگاهشان به اطراف دیگران را به تهییج فرا می‌خواندند.
او اما از ترس، وحشت، تعجب و اضطراب به سرحد مرگ رسیده بود، همچنان پیش می‌رفت و کوچه به میدانچه‌ای که جمعیت در آن دار آویخته بود منتهی می‌شد. دیگر پاهایش یارای قدم برداشتن نداشت، دهان بازمانده‌اش خشک شده بود و موهای خاک گرفته‌اش رو صورتش ریخته بود. می‌خواست زانو بزند اما پیش‌تر خشکش زده بود. نمی‌دانست چه بگوید، حتی نمی‌دانست چه فکر کند و آنقدر ازدحام عجیبی بود که حتی نمی‌دانست چه چیزی را بشنود. ناگاه پیر زن کوتاه قامتی را دید، با روسری بر سرش که گردنش عریان بود. کمی لنگ می‌زد و کمی هم قامتش خم شده بود اما چهره‌ای معمولی داشت و انگار هیچ از این ملغمه نمی‌شنید. راه که می‌رفت هِی دور و برش را نگاه می‌کرد روی زمین. چشم‌هایش سریع بودند و نگاهش نافذ. به او که رسید نگاهی گذرا بر او کرد و پیش آمد، نزدیک‌تر شد. دیگر به یک‌قدمی‌اش رسیده بود و با اینکه بدنش دیگر کاملاً نزدیک او بود اما سر و چشمش دائم می‌چرخید و اطراف را می‌پایید. او که دیگر روی زمین نشسته بود، به آرامی دست لاغر و درازش را بلند کرد و به جمعیت اشاره کرد. به پیرمرد به دار آویخته و فریادها و آنهمه اضطراب اشاره کرد. پیرزن بالآخره نگاهش را جمع کرد، رو به او کرد و فک‌های بی‌دندانش را چند باری بالا و پایین داد. بعد کمی، فقط کمی به جلو خم شد و انگار چیزی که می‌گفت هیچ اهمیتی نداشت آرام و شمرده گفت:
چیزی نیست، خدا را اعدام می‌کنند. کشتندش...
برای ثانیه‌ای در چشمانش نگاه کرد و بعد همانطور آرام که آمده بود، راهش را ادامه داد و رفت.
چشم‌های او با رگ‌های بیرون زده‌اش ابتدا به پیرزن و سپس از رفتن او به پیرمرد دوخته شد. خاکی به پا شد دوباره و از لابلای آن چشم‌های پیرمردِ آویزان را دید باز و بیدار، کاملاً او را می‌دید. نگاهشان در هم قفل شد و جمعیت آرام شدند. جمعیت شروع به حرکت کردند و سرهایشان را از زیر پاهای خدا به آن طرف میدان بردند. حال سکوتشان نیز ترسناک بود و گویی هرچه از این جمع برمی‌آمد می‌ترساند.
او سرش را بر دیواری گذاشت و تاب خوردن‌های خدا بر دار را می‌نگریست. دیگر متعجب نبود، نمی‌ترسید و اضطرابی نداشت. تنها می‌نگریست و به یاد خدا بود که بر دارش می‌رقصید.

Saturday, December 3, 2022

باد

 زمان عجیبی بود، گویی صبحِ ساعت ۱۱ یا عصر ساعت سه بود. ابرها سفیدِ چرک، خاکستری و بعضا سیاه بودند اما باد می‌آورد و می‌بردتشان. باد غوغا می‌کرد، گویی خدایِ آسمان است، گویا عصیان ملت است، گویا مادر شهید است که می‌خروشد. این ابرهای غول‌آسا، این حجم‌های ترسناک همچون توپکی به دست باد از این ضلع آسمان به آن زاویه در حرکت بودند. گویی چند پهلوان پنبه آماده نبرد در هراسِ باختن هیِ سعی می‌کنند جایِ دیگری را بگیرند، هی در هم میلولیدند، هی به هم فشار می‌آوردند تا این بار بر خلاف رویه‌شان دیده نشوند! از دست باد در بروند، بروند گوشه‌ای برای خودشان "آسمان قلمبه‌شان" را بکنند، صدا در کنند و دل دخترکان را بلرزانند. به خاک افتاده‌ها قطره‌ای هم نمی‌ارزیدند، چیزی هم بارشان نبود بی‌عرضه‌های گنده‌لاتِ کوچه خلوتِ آسمان.
حالا اما باد گردن کشیده امانشان را بریده بود! به دیوارِ سخت آسمان می‌کوبیدشان، حجم مسخره‌شان را به سخره گرفته بود، هی پرتشان می‌کرد آن طرف و هی با پا می‌کشیدشان این طرف. بعد لحظه‌ای دم می‌گرفت، به پایین و میان آدم‌ها سرک می‌کشید تا نفسی چاق کند. به لابه‌لای موهای مردم می‌چرخید و موهای بر پیشانی افتاده مردان جوگندمی و مجعد را همچون سیخی به عقب رانده بر می‌فشاند. چهره درهم مردان بعدِ هزاری دیده می‌شد. آن عبوسیِ رو، آن در هم خوردگیِ چشمان، آن ریش‌های سفیدشده تازه روییده همه در آنی دیده میشد. و موها سیخ شده به بالا و سپس به عقب می‌رفت. مردها به تعجب برمی‌گشتند، انگار کسی آن‌ها را نگه داشته و دیگری درصورتشان فوت محکمی کرده با تعجب نگاه می‌کردند که "این باد دیگر از کجا سر برآورد؟"
باد باز در کوچه‌های پاییز می‌چرخید، سرعتش بالا بود. کوچه‌ها خلوت. انگار به دنبال دری می‌گشت که هیچ‌جا باز نبود، در تمامی گذر‌ها در بسته بود. کسی پشت آن نبود، منتظری نایستاده بود و مادری در حیاط در انتظار فرزندش نبود. باد سرعت می‌گرفت و خاک برپا می‌کرد و خاکِ در سرما سخت نکبتی‌ست تیره‌رو! مثل ترکیب خاک یخ زده قبرستان که دل ندارد دلش را باز کند تا پیکر جوانانش را در بر گیرد. سنگ‌ها می‌خواهند یخ بزنند، خاک‌ها می‌خواهند به سنگ تبدیل شوند و باد پیام‌آور سرما باشد اما از داغ تاریک جوانان چیزی نبینند، نشنوند و چیزی در بر نگیرند...
باد از شهر می‌گذرد، از کوچه‌ها با سرعت رد می‌شود، قبرستان را پشت سر می‌گذارد و به کوهِ کنار شهر می‌رسد. آن را هم رد می‌کند. سرعتش دیگر زیادترینِ خودش شده‌است، دل ابری سیاه را نشانه می‌گیرد و به شکلی عمودی شتاب می‌گیرد. رو به آسمان می‌کند و با زوزه‌ای ترسناک راه می‌گشاید که ناگهان زنی سیاه‌پوش در کوچه‌ای بیرون می‌زند. مادری شیون می‌کند. خشم چهره تکیده‌اش را لاله‌گون کرده‌است. مشتش گره کرده است و ادامه باد دامن سیاهش را به رقص در می‌آورد. از رقص‌هایی که باد با ابر می‌کرد. و ناگهان باد حجم سنگین وزنی را بر دلش احساس می‌کند، سرعتش را کند می‌بیند و چشم‌هایش را تاریکی فرا می‌گیرد. دست و پاهایش سست شده انگار آرام گرفته‌است‌‌. او طره‌ای از موی زن را می‌بیند و زن روسریِ سیاهش بر زمین کوفته، موهای سیاهش را به دست باد آویخته است. زبانه‌های سیاه موهایش چون شلاقی پر قدرت بر رخسار آسمان تازیانه می‌زند و جعد پر هیاهویش به هر طرف در طغیان است. خشم زن از مشت‌های گره کرده‌اش، از موهای پریشان سیاهش و از چشمان خون‌گرفته پر اراده‌اش سخت بسیار آشکار است. و باد اینک پیام‌آور اوست، در خدمت اراده سهمگینش در جای‌جایِ شهر سرک می‌کشد و جولان می‌دهد. خروش او اینک پیام‌آور اخبار جدیدی‌ست... هر دم به لبی، از دلی و با مشت گره‌کرده‌ای هم‌پیمان است که این تاریکی، این سرما و این ترسِ دلهر‌ه‌آورِ شهر رفتنی‌ست.
به پنجره‌های خانه می‌کوبد و تکانشان می‌دهد دیوانه‌وار. که باد فریاد می‌زند و خودش را می‌کوبد که "باز کنید، بگشایید، از این چهاردیواری‌ها، از این سلول‌هایتان بیرون بخزید. زندانتان را بشکنید، به کوچه سرک بکشید. به همدیگر نگاه کنید و خوب گوش کنید، مادری می‌خواند داغ فرزند جوانش را برای شهر که کاش در برَم بودی و سخت می‌فشردمت به سینه جان، ای نازکای جانم، ای فرزند رشیدم، جانم... جوانیِ تکه تکه شده‌ام".

این غم جمعی‌ست، به وسعت جمعیت یک شهر که جوانانش را از دست داده‌است. و حالا زنانی از آن شهر مانده‌اند تا یادشان را در خاطرات زنده و نامشان را در یادها جاویدان کنند. که شهر را با مشت‌هایشان ساخته و زندگی را در کالبد بی‌جانش دوباره بدمند.


Friday, August 14, 2015

انسانها، تک و واحد

اینکه دیدم "نیاز" دارم بنویسم واقعا اول متعجب و بعد خوشحالم کرد. آخه روزهای بی ادبیاتی رو پشت سر میگذارم. تقریبا که نه، کاملا ریشه/چشمه/کورسو/ناودون/باریکۀ نوشتاری ام چه در اینجا، چه در اینستاگرام پای عکسهای نگرفته ام و چه خود به خودم و مثلا شعری خشکیده شده و دلیلش رو قاطعانه میتونم بگم و اون دوری از فضای فرهنگی می دونم. خب اون فضا با فضای کاری-مالی-زندگانیانی تعویض شده و حالا تو این وانفسا نمیدونم چرا دوماهه مسواک نمیزنم درست و حسابی!؟

دیشب در یکی از کانال های ماهواره دیدم برنامه ای از کلینیکی در سوئیس پخش می کنند که در اون به افراد بومی و حتی خارجی ها که دلیل درست و حسابی ای دارند کمک می کنند تا بصورت صلح آمیز خودکشی کنند. مثلا روند کار اینطور خواهد بود که دور از جون شما... اصلا من میرم سوئیس (که در اینجا میشم توریست مرگ پذیر که عمق درایت نسبت به مسئله توریسم در کشور مذکور رو نشون میده) و با ارائه مستنداتی دال بر داشتن مریضی لاعلاج خواهان مرگ هستم. در کلینیک ثبت نام می کنم و حالا اونطور که در اواخر برنامه دیدم بصورت های متفاوتی چون قرصی یا نوشیدنی با تجویز نسخۀ پزشک حاذق دار فانی رو وداع می گویم. به همین خوبی و صلح آمیز طوری. البته من از چندسال قبل این روال رو شنیده بودم که در کشور هلند گویا برپا بود، اما این بار به عینه دیدم.
خب این موضوع برای من جالب است، بوده و احتمالا خواهد بود. اما دلیل نوشتنم شاید فکری هست که ذهنم رو به خودش مشغول کرده. اینکه آیا "حق" است یا خیر؟ حق به معنی ارادۀ تصمیم گیری به شرط قبول تمامی موارد که بله هست، اما انسان اجتماعی از خود در قبال جامعه حقی داره؟ این رو نمیدونم، یعنی اگه من میخوام تو دستم سوزن فرو کنم چون دست خودمه و دردش هم مال خودمه، پس به دیگران ربطی نداره؟ خب آره، اینگونه مردن هم شاید اینطور باشه. اما از طرفی این مردن چند دلیل خوب برای خودش دارد. اولین به نظر من غیرقابل سورپرایز کردن مرگ خواهد بود! واقعا مرگ اگر برای هیچکدام از افراد دنیا هم سورپرایز نباشد برای خود فرد که هست و این ندانستن زمان بر ترسش می افزاید. اینکه آدم بدونه کی میمیره و دلیل دوم اینکه مرگ رو چون اسبی رام زیر دستش بگیره و هدایتش کنه قابل درک تر خواهدش کرد. اینکه من تصمیم می گیرم که کی بمیرم نه خدا، نه فرشته ها و نه مریضی ام و نه هیچ چیز دیگه. موارد بعدی هم خب پایان دادن به رنجش فیزیکی و عذاب هست که خب خیلی مهم و تاثیرگذاره.
من به این کلینیک علاقه مند نیستم، ازش بدم هم نمیاد. من فقط میخوام بیشتر درموردش بدونم، درموردش تحقیق کنم و علل جامعه شناسی و روانشاسی اش رو مطالعه کنم. من به این کلینیک به چشم قطرۀ رنگی در ملقمه تاریخ و فرهنگ جامعه بزرگ دنیا نگاه میکنم و میخوام بدونم تا چه حد میتونه نقش بده بهش. 

یک موضوع دیگه هم امروز موقع رانندگی وقتی داشتم کوچه ای رو رد میکردم به ذهنم اومد و برام سوال شد. به ذهنم رسید چطوره که یک سبک زندگی متفاوت برای انسان تعریف کنیم و مردم رو به سمت زندگی غیراجتماعی ببریم. یا اینکه اگر انسان حیوانی غیر اجتماعی و تک زی بود چه می شد؟
مثلا مثل حیواناتی که در ماهی از سال جفت گیری می کنند و پدر یا مادر بچه را به تنهایی بزرگ می کند و بعد هرکی می رود پی کار خود. منظور این است که شاید بزرگترین مشکلات زندگی بشر از اصطکاکات در کنار یکدیگرش شکل میگره و با ایجاد فاصلۀ مناسب این مشکلات هم حل می شوند. مثل مشکل جمعیت که به همراه خودش سلامت و محیط زیست و اقتصاد و سیاست رو مرتفع خواهد کرد. یا اگر انسان با انسان روبرو نشود مطمئنا جنگی در نخواهد گرفت.
نمیدونم، کلی فکر تو ذهنم هست و هی همه چیز مثل ستاره ای در شب ابری چشمکی میزنه و ناپدید میشه، شاید هم توهمی بیشتر نباشه از نور.

Sunday, January 18, 2015

داستانها، یک از یک

بیرون تاریک بود و سرد اما خطوط دراز باران با رنگ سفیدشان قابل تشخیص بودند. در گوشۀ اتاق آباژور نور زردِ پررنگی را پخش می کرد. نمیشود گفت پررنگ بود چون اینطور به ذهن خطور میکند که یک زرد به سفیدی زده که میتوانست چشم را بزند از پشت پارچۀ آباژور بیرون می آمد، اما اینطور نبود. در واقع نور آباژور زرد مخلوط با سیاهی بود، زردی که کلی سیاهی داشت، برای همین میشود گفت "زرد پر رنگ" چون شاید غلیظ بود.
لب بالایش متورم و قرمز بود، انگار که چندین بار رژ لب تندی به آنها مالیده باشد و هی لب بالا را خورده و دوباره مالیده. انگار که قرمزی در وجود آن لب نفوذ کرده باشد و تک تک سلول ها و سوراخ های روی پوستش سرشار از قرمزی رژ لب شده باشند.
دهان نیمه بازش یک سیاهی عجیب و غریبی داشت، میدانستی که آنجا فقط یک دهان است با چند دندان ویک زبان اما تاریکی اش آدم را می ترساند.

همچنین موهای سیاه دختر خشک خشک بود و بلند. و بسیار کلفت، جنس موهایش از آن موهای قوی بود و وقتی از دو طرف روی صورت نه چندان سفیدش ریخته بود، حال خوبی می داد. شاید کمی هم کک و مک قرمز رنگ کوچک اینجا و آنجای صورتش داشت، خیلی ریز و جا به جا. تاپ گشاد و شیری رنگی به تن داشت و شلوارک کوتاه سیاهی و پاهای بلندش را روی تخت همینجوری انداخته بود. در آن اتاق کوچک به جایی دور می نگریست، شاید به فضای بی نور کریدور ورودی، شاید هم فقط به دیوار روبرو که کمی از کاغذ دیواری های بالایش به خاطر رطوبت باد کرده بود و انگار شکم زن حامله ای را با پیراهن گل گلی داشت تماشا می کرد. حال عجیبی داشت دختر و دلش نمیخواست آنجا باشد اما از تخت هم پایین نمی آمد، صدای باران در کوچه هم به زحمت شنیده می شد و تقریبا سکوت بعد از نیمه شب اتاق را در آغوش گرفته بود.
او روزها در داروخانۀ طبیعی کار می کرد، داروخانه طبیعی جاییست که پزشک مخصوص دارد و داروها اغلب از گیاهان و مواد طبیعی در همانجا ساخته، مخلوط و فروخته می شوند. صاحب داروخانه دکتر پیری بود که زیاد حرف نمی زد و بیشتر در حال پیپ کشیدن عادت به روزنامه خواندن داشت. اغلب کارها را خود دختر انجام می داد.
حالا بعد از یک سال کار دیگر به همه چیز وارد بود و خودش مشتری ها را راه می انداخت، جدیدا علاقۀ زیادی به ابداعات نو پیدا کرده بود. از سر خلاقیت بعضی گیاهان را با هم مخلوط می کرد و نتیجه اش را روی مشتری ها می دید. در درمان سرماخوردگی به به لیمو و دارچین ادویۀ مخصوص خودش را می زد و بعدا از مشتری نتیجه اش را می پرسید. برای مشکلات گوارشی برگ های سبزی که خودش جدا کرده بود را جدا جدا به مشتری ها می داد و بعضی ها را هم روی خودش امتحان می کرد. از کارش راضی بود و خوشحال، مشتری ها هم او را دوست داشتند. اما روزهای او دو رو داشتند: یک صبح تا عصرهای پر از رنگ و شلوغی و بو و آدم و شب هایی سیاه و تنها و سرد...

Friday, May 9, 2014

به یگانه خواننده ام: خودم

مورچه ای را با مشت کشتم!
از پای دیو بزرگ نیشگونی گرفتم
هه...
او را نیز کشتم.
در سرزمین عجایب من
همه علت ها فرصت انجام می یابند،
همه "اصلا به هیچ وجه ها" انجام شده اند،
آسمان را به زمین نیز آورده ام، اما
جای خالی تو
گویا منطقی ترین است.

Monday, April 14, 2014

به آخرین پری، سوختِ بال پرش

دلیل نوشتن این سطور مثل تمامی سطور قبلی در این وبلاگ نامشخص و نامعین و نامعتبر می باشد. پس خیلی راحت فردا می تونم بزنم زیر همه چیز، از این لحاظ این لحاظ رو فراموش نکن! من همچین آدمی هستم، از مایع گرم و چسبناک سنت هایم سر بیرون آوردم و بدون هیچ چارچوبی، هیچ قید و بندی و هیچ حصری آنچنان که گویی تمامی این راحتی و فراغ بالی ام در دایره آزادی گرد شده… به هوا پر می گیرم! خب با پریدن های زیاد بدن گرم و داغم کم کم سرد شد و این شکل تیز هم از به هوا پریدن جسم سنگین و شتاب گرفتنش در آسمان شکل گرفت. پس اگر کمی هم نوک تیزش اذیتت کرد نبایستی ببخشی بلکه باید تحمل کنی، لحظۀ وصالست که شاید نزدیک است.
نمیدونم این مایه داغ و چسبنده ابتدایی چیه ولی انتظار داشتم بعد مدتی که خنک شد دیگه انقدر سنگین نمونه، انتظار یک پوکیِ سبک داشتم. این سنگینی اجازه پریدن رو ازم میگیره، در واقع دایره آزادی هر روز بیشتر تنگ می شود و با سنگینتر شدنم رابطه عکس برقرار میکند و من همش احساس خفگی میکنم، هی نفسم نمی آید آنچنان که شبها وقتی عزیزترینم را در آغوش می گیرم نمی توانم خوب نفس بکشم و هی زور می زنم و با دهان باز هوا می بلعم. بعضی وقتها هی خمیازه میکشم. خودم این رو عکس العمل جسم در قبال ضعف سوراخهای بینی در مکش هوا نام گذاری کردم! اما میدونم که وزن اضافۀ جسم سرد شده آن هم در تنگه آزادی باعث این کمبود می شود.
مسئله نه چندان جالب درخور توجه که اخیرا پی بردم تغییر شکل دادن جسم در موقعیت های متفاوت است. وقتی ساعتها روی صندلی ام پشت لب تاپم لم می دهم و همانطور مثل همیشه پاهایم را بالای میز می گذارم احساس میکنم یواش یواش جسم گرم می شود. داغ می شود، آب می شود باز، دسته صندلی را می خورد، پایه میز را قورت می دهد! همینکه می خواهم بایستم دوباره سرد می شود، خودش را جمع میکند. اما دزدیده ها را پس نمی دهد، انگار باید چیزی بخورد، حجم و جرم را جذب میکند. محیط را خراب میکند و خودش را بزرگتر. وقتی فیسبوکم را بالا و پایین میکنم و خبرها را میخوانم نمیفهمم. وقتی هم فیلمهای سیاه و سفید دهه چهل میلادی که هرکدام نمره بالا در نظرسنجی ها رو دارند میبینم نمیفهمم. حتی وقتی پورن میبینم و از عروسک بازی و بی احساسی اونها خسته میشم هم نمیفهمم درمن، در وجودم، این ماده نیمه گرم چسبناک چه اتفاقی در حال وقوع است. فقط اون زمانی که از دیدن خوشی دیگران، عکسهای دونفری خندان، ماشین های سیاه براق و نوشته های دوستانه دسته جمعی حرصم گرفت و خواستم برم، دقیقا همون لحظه که خواستم بایستم و بعدش فرار کنم... سرمایی انتهای وجود پر از حرارتمو فرا میگیره و یخ می زنم. طبق معمول پشت بازوهام و پشت کتفم اولین جاهایی‏ست که سرد میشن و لرزشی خفیف چند میلی ثانیه ای بدنم رو دربر میگیره. اونوقت زائده اضافه شده از دسته صندلی یا پایه میز رو هضم میکنم. سنگین میشم و خمیازه میکشم. باید خب حالا برم، باید بپرم. در طول اتاقم از پشت میز لب تاپم به سمت آینه شروع به حرکت میکنم و لحظه آخر قبل پریدن خودم رو توی آینه میبینم. هنوز همونطورم، مثل هفده سالگیم. توی چشمهام هم حرف تازه ای نیست، موهای سرم هم درنهایت همونطور... مثل همان موقع هاست. زائده جدید فقط کمی خودی نشون میده و برجستگی روی شکمم رو شکل میده، برای همین کمی چاقتر بنظر میام. همه اینها در کسری از ثانیه جلوی چشمهام نقش می بنده و بعدش میپرم، اما... اما ساق پای راستم محکم به صندلی زیر آینه میخوره و مجبورم میکنه به میز آینه تنه ای بزنم و روی تخت که سمت چپ آینه‏ ‏ست بشینم. دستی به پام میکشم و درد هم میکشم. عصبانی ام و قرقر میکنم. البته زیاد هم دلم نمیخواست بپرم، اون هم در این هوای سرد. پرده رو از پنجره بالای تخت کنار میزنم و به هوای سرد و ابریِ بد رنگ بیرون نگاه میکنم. لحافم طبق معمول بعد از اینکه صبح از خواب بیدار شدم، مچاله شده ته تختخوابمه. اینطوری دوست ندارم. دلم همیشه میخواست لحاف روی تخت رو پوشونده باشه کمی هم گرمش کنه و بعد من بدوم و بروم زیرش بخوابم. حال که یاد خوابیدن افتادم بهتره بخوابم. امروز هم روز خوبی برای پریدن نبود. این میز و صندلی ها هم دیگه به کیفیت قبل نیستند. لخت دراز میکشم و لحاف رو روی خودم کامل میکشم. فکرها بسراغم می آیند و من با خمیازه ای اونها رو در آغوش میکشم.

* آهنگ پس زمینه: آلبوم 1414 شاهین نجفی

Thursday, March 27, 2014

این گفتار شعر بود، بلند شد اما داستان نشد...

در این دریا که سقوط کردم هیچ دلم نمیخواست بالا بیایم. تمام نفسم حباب های پر سر و صدایی شدند که بی توجه به من به سطح برگشتند، آخر خاصیتشان همین است. من هم به جایی آن بالاها تعلق داشتم اما حتی دلم نمیخواست سرم را برگردانم تا ببینم. بدنم کم کم شیب می گرفت و پاها ابتدا به سمت بالا آمدند. دیگر فقط سرم زیر دستانم پنهان و تهِ آب بود. نمی دانم حالا چه وقت شوخی بود! پس این جاذبۀ لعنتی کجاست؟ نیوتن کو؟ سیب را کسی ندید که هوا را درید و به زمین، با سرعت اصابت کرد؟ ها؟
حس خیسیِ جوراب کلفتم در کفش حس خوبی نبود، حتی در آن زمان به شناسنامه در جیبم هم فکر کردم که ای وای... دیگه وا رفت. عجیب است آدمی در لحظه مرگ نگران شناسنامه درحال تجزیه اش باشد اما من بودم. اما چون سیگاری نبودم زیاد نگران پاکت سیگار گران قیمت در جیب شلوارم نبودم. به درک که خیس شد، اصلا از جیبم بیافتد و برود گورش را گم کند. با همان وضعیت خیس هم برود، به درک اسفل السافلین که رفت. اصلا خاطره خوبی از سیگار ندارم بی خیالش، به مُردنمان برسیم، خب کجا بودیم؟ آها، فکر نکنم هنگام سقوط سرم به کف خورده باشد، اما سرگیجه ام شاید به خاطر با سر شیرجه رفتن در آب باشد. همه چیز را تار می دیدم، اول که فقط سیاهی بود چون شب بود و بعد تاریکی بود چون چشمانم را بسته بود و بعدتر از آن تار بود چون در آب همه چیز جوری آب رنگی دیده می شود دیگر! اما خب چون در شوک بودم آن موقع نفهمیدم این چیزها را و برایم سوال بود چرا همه چیز مواج و رقصان و تار تاریکی است؟
فکر میکنم کمی هم گریه کردم، خود اشک ریختن و گریه کردن در زیرآب تجربه نابی ست که تا شکست نخورید و دلتان هوس زیرآبی مدت دار نکند نصیبتان نمی شود. اولش که انقدر پُری نمیفهمی داری در جایی که همه اش آب همه اش اشک است آب تولید میکنی، همان منظورم آب چشمانِ جان آدمی ست. یکم که خالی شدی میبینی ای بابا... آب در هاون که نه، اشک از دریا می چکانی و ای دل غافل، نه که مرده ای، خبرت نیست. خنده ات می گیرد، من یعنی همون اولش خنده ام گرفت دلم خواست حالا که بالا سر خودم هستم یکی بخوابونم پس سر خودم که ای خاک بر سر آب بر سر، گرفته ای مرده ای اونم تهِ آب، اشک هم میریزی؟ باز اگر ته بیابانی دشتی کویری چیزی بود آره، آب به آب میزنی؟ ای بیچاره، ای درمونده...
فکر میکردم آب باید خاصیت انبساطی ای چیزی داشته باشد، مثلا اینکه بعد مدتی کفشم از هم باز و گشاد شود و از پایم بیرون بیاد، یا سر و صورتم باد کند، گفتم باد کند یاد شکمم افتادم، اونکه حتما می ترکد اگر از این خبرها باشد. ولی باز بابت کفش بیشتر نگران بودم، کفش و ساعت دستم یادگار او بود، درمورد ساعت که همیشه حرف می زد یادم هست: می خندید، کمی هم محتاط بود اما میگفت اصله سوئیسه! ضدآبه! می گفت کلی پولش را دادم. نگرانی ام کفش بود که باهم رفتیم خریدیم. سلیقه من بود اما هدیه او بود. کاش حالا که پاهام به سمت سطح می آمد یکی بود که کفش ها را بر می داشت برای خودش. از کفش ها کار کفاشی می کشید، یعنی می پوشید اَقلا که او هم خوشحال باشد کفش هایم صاحبش را خوشحال می کند. این جمله ای بود که اون شب بعد خرید بهم گفت، گفت خوشحاله که کفشها صاحبشونو خوشحال میکنه. کاش حداقل کفشها سالم می ماندند.